فهمیدن

The most enjoyable work in the world? Understanding NOt learning, Understanding.

مسئلۀ فهمیدن مهمترین موضوعی است که اینجا باید ازش حرف بزنم. چیزی که همۀ زندگی من رو متاثر کرده بوده. نه فهمیدنِ فهمیدن، فقط فهمیدن. فهمیدنِ فهمیدن موضوعی جانبی بود که سراغم اومد. فهمیدن برای من سر موضوعاتی بود که باعث آزارم می‌شد و فکر می‌کنم فهمیدن فقط اینطور بوجود میاد. فهمیدن یک موضوع تجربی است نه آموزشی و به ذات شخص برمی‌گرده و علتی نداره. دانستن اینکه چرا یکی موضوعی رو فهمیده یکی نه، یا بی‌معنیه یا دنبالش بودن مهم نیست.

من یک وسواس یا سماجتی که همیشه در زندگی داشتم این بود که باید موضوعی رو که در زندگیم باهاش درگیر بودم می‌فهمیدمش یعنی حلش می‌کردم برای خودم تا یکبار برای همیشه ازش بگذرم. اولین موضوع دین بود بعدش درس‌خوندن. همزمان با فهمیدن این دو موضوع خیلی چیزها رو فهمیدم چیزهایی که بعدها در کتاب و آثار فیلسوفان خوندمشون یا کلاً در جهان بیرون خودم که یا در گذشته کشف شده یا الان وجود داره. دین موضوعی بود که در زندگی خیلی آزارم می‌داد خیلی. من هم چون بدلیل وسواس روحی یا سماجت هیچ‌وقت چیزی رو رها نمی‌کنم یا نمی‌تونم فراموشش کنم تا حلش نکردم، مثل هر مسئلۀ دیگه‌ای نمی‌تونستم از کنار دین رد بشم. سال‌های نوجوونی عمیقاً در تنهایی باهاش زندگی‌ کردم و باهاش درگیر بودم بدون ارتباط داشتن با محیط. حل مسئله باعث میشد ازش عبور کنم و موضوعی بی‌اهمیت بشه برام مثل کسی که در اتاق پیش من نشسته و حسی بهش ندارم انگار کسی پیشم نیست. نه حس بد و تنفری بهش دارم نه حس خوبی. این فرایند برای دین در مسیر زندگی برای من از سال دوم راهنمایی (۱۳ سالگی) تا سال دوم (ترم پنجم یا ششم) کارشناسی (۲۶سالگی) طول کشید تا کامل ازش جدا بشم. بعضی سال‌ها شدید و پررنگ بود بعضی سال‌ها کم‌رنگ. سالی که کنکور داشتم یا دقیق‌تر از اواخر سوم دبیرستان (۱۷سالگی) که به سال پیش‌دانشگاهی (سال چهارم دبیرستان) نزدیک می‌شدم این درگیری من خیلی داشت شدید می‌شد چون واقعیت‌های زندگی که تا پیش از این ازشون بی‌خبر بودم در حال نشون دادن خودشون بودند. احساس وحشتناک اینکه واقعیت و دنیا و حقیقت چیز دیگه‌ایه و من خیلی عقب هستم از دیگران، از خود واقعیم و عقب‌ماندگی اطرافیان (خانواده) هم مزید بر اذیت شدنم می‌شد.

خیلی چیزها در زندگی منو اذیت کردند. برای همین بعضی بهم می‌گند تو خیلی حساسی حتا یکبار نیلوفر دوستی که چند ماه مجازی باهم دوست بودیم گفت تو از دخترها هم حساس‌تری حتا از من. مهم‌ترین یا شاید تنهاترین دلیل اذیت شدنم خانواده بود که من متفاوت باهاشون فکر می‌کردم بیشتر برادرهای بزرگم ولی در مجموع همشون، انگار یه تیکه بودم که از آسمون افتاده بودم اما از خونه هم نمی‌تونستم فراتر برم تا خودمو اثبات کنم. دلیلش چی بود؟ احتمالاً فقر پدر. که خانواده پرجمعیتی (۷نفره) بدون هیچ سرمایه و دارایی تشکیل داده بود(سال ۱۳۵۷). ولی بلاهت برادر و خواهرهام دیگه ربطی به فقر مالی نداشت. اما رفتار خام و بچگانه پدر و مادر که نمیشه دلیلش رو تحصیل‌نکردگی گداشت تاثیر زیادی داشت. من این‌ها رو راحت می‌نویسم و مهم نیست واقعاً کسی بعدا جایی ازشون سوء استفاده کنه. چون نمی‌تونه. این اطلاعات هم تا وقتی از نزدیک با من رابطه‌ای نداشتید بدرتون نمی‌خوره. من ۲۳ دی ۹۸ پادکستی با یک بلاگر فارسی داشتم که اطلاعات شخصی زیادی از خودم برای اولین بار بشکل صوت روی محیط عمومی نت منتشر کردم. اطلاعاتی حتماً بدرد نخور برای دیگران اما خلاصه‌ای از سال‌های مهمی از زندگیم تا پایان ۲۶سالگی. چند شب پیش که به خواهر درباره این صوت حرف زدم. گفت: «سجاد ما آبرو داریم … آقا و مامانی این آبرو رو الکی جمع نکردند». حرف‌هایی مثل این نه دقیقاً این‌ها و من نمی‌تونستم نخندم. چرا می‌خندیدم؟ چون من عین اینکه آدم خیلی خیلی وسواسی و محتاط در عملم اما خیلی جاها هم فقط عمل می‌کنم و پیامدهاش برام مهم نیست. چون میگم اگر چیز بدی پیش بیاد این قابلیت رو دارم که جلوش رو بگیرم یا مطمئنم که هیچی پیش نمیاد هر چه پیش بیاد در کنترلمه یا حتا اگر آسیبی هم بهم بزنه آنقدر شدید نیست که شکستم بده یا نتونم و نشه جلوش رو بگیرم. بیخود عمر نکردم و به اصطلاح قد نکشیدم و پیچیده نیستم. پیچیدگی‌های من که برای همه معماست اینجا خودشو نشون میده از دیدن و ایمانی میاد که فقط خودم خبر دارم ازش.

پانوشت: این تکمله رو دربارۀ پست قبل بگم؛ منظور سادۀ من که توی این پست اینجا هم کمی اشاره کردم این بود که الان دیگه مثل سابق بنظر میاد لازم نیست کتاب فیلسوفان رو بخونی. یک برنامه‌نویس، کسی که با کامپیوتر بازی (کار) کرده یا یک موزیک‌باز در یک کلمه کسی که در عصر ماست ممکنه حین کار با ابزار تکنولوزیک ناخواسته به خیلی مسائل اخلاقی و متافیزیکی بربخوره که مسئله روز بشر است نه گذشته. جایی یکی به شوخی نوشته بود: می‌دونستید گروه متالیکا هر کدوم یک دکترای فلسفه و دکترای ریاضی و دکترای فیزیک دارند. اینم بگم من در ۲۲سالگی اولین کار متالیکا رو شنیدم اثر معروف: Nothing else is matter.

موضوعات مرتبط:
فهمیدن — بخش دوم
فهمیدن — بخش سوم

۱ Comment

Leave a Comment

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *