فهمیدن — بخش سوم

حالا بعد از دین، درس‌خوندن. چیزی که اذیتم می‌کرد. از سال دوم دبیرستان (۱۶سالگی) وقتی از امتحان فیزیک اومدم گفتم باید کاری کنم نمره‌ام خوب بشه، موفق بشم که تا آخر کارشناسی، شهریور ۹۸ سال ۲۶م زندگیم ادامه داشت. هرچه از دبیرستان پیش میرفتم قضیۀ درس‌خوندن پیچیده‌تر می‌شد قرار نبود من از این همه علم و فلسفه سر دربیارم. حتا فهمیدن دین که از موضوعات آزاردهنده‌ام بود هم نمی‌تونست منو اینقدر طرف علوم و فلسفه سوق بده. من باید از خونه می‌رفتم باید خودم رو به‌عنوان کسی که فرارتر از افراد خونه ساخته شده که طبیعتش فرق داره ثابت می‌کرد مسئلۀ سربازی هم نبود وگرنه بعد از انصراف از پیام نور با کله نمی‌رفتم؛ با اینکه الان اصلاً این میل رو برای رفتن به سربازی ندارم چون دیگه من الان سجاد آن موقع نیست. تلاش برای موفق‌شدن در درس‌ و قبل‌ترش کنکور منو ناخواسته وارد علوم متفاوتی کرد همونطور که گفتم روحم آمادۀ مواجهه با این تصویر بزرگ و پیچیده نبود.

گذشت تا اینکه فهمیدم درس هم با تغییر شکل در ذهنم تبدیل به کتاب و علم و کلمه شده چیزهایی که من رو شکل داده بود و از دیگران متمایز، در عین اینکه بهش بدبین هم میشدم و میگفتم این‌ها همش بی‌ارزش و دروغه و باید خودمو همونطور که هستم یعنی انسان در واقعیت پیدا کنم، من کلمه و کتاب نیستم. برای همین از پیام نور با اطمینان و ریسکی راحت انصراف دادم. قبل از انصراف وقتی از بیفایدگی درس و دانشگاه به پدر می‌گفتم یکبار از جاش در رفت و گفت: «چی می‌گی .. شاه با اون قدرتش از دانشجو و دانشگاه می‌ترسید». اما من انصراف دادم. با اطمینان و باوری که به خودم دارم، می‌دونم اگر با همون دیپلم می‌موندم و سربازی رو تموم می‌کردم هیچ ضعف و احساس کثری نسبت به دیگران از لیسانسه‌ها تا دکتری نداشتم. این نبود که احساس ضعف و سرخوردگی کنم برعکس الانه که احساس ضعف و سرخوردگی دارم از جنبه‌هایی؛ واقعتش لیسانس هیچ چیز به من اضافه نکرد حتا مدرکی که دانشکده صادر کرده، من حتا ارزشی برای نمره و امتحاناتش نمی‌دادم این طبیعت همیشگیم بوده. چون مسئلۀ من و آنی که دنبالش بودم چیزی دیگه بوده. آن چیزی که به من اضافه کرد، فهماند و رشد داد، خود این پنچ سال بود، تنهایی و فهمیدن، نه لیسانس. برای همین یه ترم‌هایی مغرضانه واحدهای درسی کمتری می‌گرفتم تا کش بیاد.

بفهم بعد بمیر

دیگه کم‌کم مسئلۀ چگونه موفق‌شدن در درس مثل دین شد یعنی دیگه نخواستم برای دین داشتن دین رو بفهمم وقتی دین رو فهمیدم که از دستش داده بودم و این همه دین بود برای من. درس هم اینطور شد اول خواستم در کنکور موفق بشم بعد خواستم در کتاب خواندن و درس موفق بشم این مسئله در نهایت با حلش باعث شد بفهمم نه موفق بشم، فهمیدن راه حل یعنی گذشتن از آن نه بدست آوردنش. اتفاقی که برای دین افتاد، برای درس‌خواندن افتاد. این همان چیزی بود که می‌خواستم: زندگی رو، من همیشه می‌گفتم این زندگیه که برای من مهمه نه دانشگاه و مدرک و هر چیزی دیگه. شعار من این بود: «بفهم بعد بمیر». فهم برام ارجح از هر چیزی بود که با بدست آوردنش می‌دونستم دیگه آروم شدم.

اما طبق چیزی که گفتم همیشه چیزهایی با هم تداخل دارند من در عین حال باید می‌رفتم تا برسم. باید فراتر از خونه و خونواده می‌رفتم. باید سرنوشت و تقدیرم رو از پدر و مادری با سواد پنجم ابتدائی که از مناسبات اجتماعی چیزی نمی‌دونستند جدا می‌کردم. بله، من ممکنه به این برسم که بذر تغییراتِ متفاوت بودنم رو از همین خونواده (منظورم پدر و مادر) گرفتم اما به‌بقین با نهایت درد خودم خودم رو ساختم از تمام جهات، برای همین فقط از جهت مالی و پولی که میتونه و می‌تونست خیلی اعتماد به‌نفس بهم بده کامل نشدم. چون فکر و روحم درگیر موضوعاتی دیگه بود. و من بارها فهمیدم داشته‌هایی رو که این سال‌ها با فهمیدن ساختم هرگز هرگز با پسر/دختری که الان هم‌سن منه دکتری داره و خونه مجردی داره یعنی مال و پول و لباس داره معاوضه نمی‌کنم، او در این سال‌ها دنبال چیزی بود من چیزی دیگر. او به مال من نیاز داره من به مال او. ممکنه او بخواد من آنچه رو فهمیدم بهش بگم و بدم تا مالش رو به‌من بده اما من حاضر نیستم چیزی رو که همه این سال‌ها براش جوونی و شور و نشاط و عمرمو گذاشتم بدم و کنار او بایستم. هرکدوم از این چیزها هم دیگه قسمتی از وجود ماست او مالش من هم مفهوم‌هام.

اگر من برای شما انسان متشخص یا دوست‌داشتنی یا چیزی مثل این هستم باید بگم که من اصلاً چنین شخصی نبودم. آدمی نفهم بودم که نه خودم رو می‌تونستم بفهمم نه جامعه می‌دونستم چیه. سید علی سیدی سال دوم دبستان از تهران با خانوادش اومده بود شهر ما. چون خونه‌هامون یک خیابون فاصله داشت رفت و برگشت رو به دبستان چهار سال باهم بودیم. اول راهنمایی علی رفت سمپاد من رفتم دولتی. یکبار سال چهارم دبستان موقع برگشتن به خونه پسری بزرگ‌تر از ما از کنارمون رد شد من باهاش خشرویی کردم او گستاخ شد و یه‌کم خاک که توی مشتش بود ریخت تو پیرهنم. علی همینطور که سرش پائین بود گفت نباید اینطور باشی. علی با اینکه سنی نداشت ولی چون از خونواده سطح بالایی بود از خونواده‌ش چیزهایی یاد گرفته بود که من اصلاً نمی‌دونستم. برعکس تحت تاثیر پدر و خونواده رفتارهای بد مثل بی‌احترامی و سبکی و نادونی یادگرفته بودم یا اصلاً هیچ نمی‌دونستم. اما علی رفتار سنگینی داشت و به‌جاش می‌دونست با کی خوش‌وبش کنه و کجا شوخ باشه فهمیده بود فهمیده. از همون سن بود که عمیقاً به پسرها علاقمند شدم با شخصیت علی. علی خودشم صورت زیبایی داشت سفید و گرد بود و کمی تپل. خیلی گذشت خیلی درون خودم فرو رفتم منزوی شدم، افسرده شدم تا خودمو تربیت کنم، تا از دین که خیلی توی خونه پدرم پررنگ بود رها بشم. خودمو مستحق بدترین سختی‌ها و دردها می‌دونستم تا تربیت بشم و درست بشم و راه رو و خودم رو پیدا کنم، تا بفهمم چیزهایی که آزارم می‌دادند.

موضوعات مرتبط:
فهمیدن
فهمیدن — بخش دوم

۱ Comment

Leave a Comment

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *