فهمیدن — بخش دوم

می‌دونی بزرگ‌شدن با من چی کرد؟ خیلی دقیق و محتاط کرد این یعنی شور و ریسک و مخصوصاً عملگرایی رو شدیداً ازم گرفت. گاهی یاد سال‌های ۲۰ تا ۲۳سالگی ۱۹ تا ۲۱سالگی می‌کنم ولی خودم می‌دونم چه روزهای بدی بودند و چقدر با برادرهای بزرگم درگیر بودم با خانواده درگیر بودم و رفتارها و نفهمیشون آزارم میداد این‌ها از تبعات بزرگ‌شدن برای من بود که گریزی ازشون نبود. آن روزها رو نمی‌خواستم و می‌خواستم هر چه زودتر بگذره و تناقضات و افکار توی سرم که اصلاً آمادگی مواجهه باهاشون رو نداشتم رهام کنند درسته الان هم فردای آن روز نیست و فقط چیزهایی برام روشن شد اما چیزهایی رو هم از دست دادم مثل همون ریسک و شور و اکتیو بودن رو که کم چیزی نبودند چیزهایی که تیکه‌ای از من بودند و حالا کنده شده‌اند. واضحه که زندگی لازمه‌اش همان چیزهایی بود که از دست دادم به قیمت بدست آوردن چیزهایی که الان دارم. می‌دونید وقتی از چیزهایی که دارم حرف می‌زنم منظورم معنویات است. اما همون چیزهایی که هزینه کردم لازمه‌های زندگی بودند.

آری آری زندگی زیباست،
زندگی آتشگه‌ای دیرنده پا برجاست؛
گر بیفروزیش، رقص شعله‌اش در هر کران پیداست
ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست.

— سیاوش کسرایی

حساب کردم ۱۹سالگی ۱۸سالگی تیرماه کنکور اولم رو داده‌ام (ریاضی)، ۲۰سالگی ۱۹سالگی کنکور دوم رو دادم (تجربی) که وارد دانشگاه پیام نور شدم. این رو یادمه اسفند ۹۳ شروع به خوندون کارشناسی فقه و حقوق کردم پس ۲۱ سالگی از پیام نور انصراف داده‌ام. اوه! من الان حساب کردم پس شهریور۹۳ سنی نداشتم ۲۱سال؛ چون متولد نیمۀ دوم سال بهمن‌ماهم. اینقدر سرم پر از فکر بوده اصلاْ نفهمیده‌ام چقدر بچه بودم وقتی از پیام نور انصراف دادم و رفتم سربازی. تا حالا فکر می‌کردم شهریور ۲۳ساله بودم که اسفند با ۲۴سالگی وارد دانشکده اصول دین شدم که می‌بینم، نه! ولی مطمئنم ۲ سال پیام نور خوندم که هر ترم مشروط شدم و انصراف دادم. کاش میشد تاریخ دقیق رو از جایی بیرون کشید اگر درست حساب کرده باشم، من که متولد نیمۀ دوم سال ماه بهمنم؛ ۱۸سالگی سال ۹۰، سال اول کنکورم بوده که ریاضی شرکت کردم. سال ۹۱ تیرماه، ۱۹سالگی سال دوم کنکورم بوده که تجربی شرکت کردم و مهرماهش پیام نور ثبت نام کردم. چهار ترم مشروطی اندازه یک کاردانی میشه شهریور ۹۳، ۲۱سالگی.

درسته اگر اینجور باشه که حساب کردم پس خیلی بچه بودم وقتی از پیام نور انصراف دادم. اسفند ۹۳، ۲۲ساله بوده‌ام تا اسفند ۹۸ که ۲۷سالمه. وای! وای! وای! این یعنی از اسفند ۹۳ که ۲۲ساله بودم تا اسفند ۹۸ که ۲۷ساله چقدر طولانی و دیر و سخت بهم گذشته و احتمالاً خیلی بیهوده! اصلاً حواسم نبوده که همه این سال‌های بیهوده و سخت اینقدر طولانی گذشته، وای وای وای بیشتر سال‌های جوونیم رو این لیسانس اصول دین سوزونده ۲۲سالگی(اسفند) تا ۲۶سالگی(شهریور). عددهایی رو که خط زدم برای اینکه حین نوشتن محاسبه می‌کردم. ۲۱سالگی کجا ۲۷سالگی کجا وای خدایا.

دو پاراگراف قبلی خیلی وقتمو گرفتند. از موضوع پست دور شدم. ولی هنوزم باورم نمیشه نسبت سال‌هایی که ساده و سخت بهم گذشته. پس من چیکار کردم ۲۲سالگی تا ۲۷سالگی رو چرا اینقدر زیاد؟ چرا اینقدر طولانی و دیر و سخت بهم گذشته. فاصله‌ش خیلیه. وای شوکه شدم که اینقدر درجا زدم. پس تغییر حالت‌های این سال‌هام بی‌دلیل نبوده حساب سال و ماه از دستم رفته بوده. یک دهه از عمرم توی هیچ گذشته. توی لاطائلات دانشگاه، فقه و حقوق. نه اونم چیزی که منو بالا کشیده باشه اینه که روند ناراحتی و غم و افسردگی و عزلتم رو امتداد داده. هم‌سن‌ و سال‌هام الان دانشجوی دکتری هستند اگر درس خوندند عادی مثل آدم، نه مثل من. اگر هم نخوندند مثل محسن بعد از ۱۰ ماه سربازی و کار و پول الان دانشجوی ارشد. چه غلطی کردم؟ چه غلطی کردم؟ چه غلطی کردم تا حالا؟ ۲۲سالگی کجا ۲۷سالگی کجا.

بذارید حرف‌های اصلیمو بزنم. خیلی دور شدم. می‌بینید کجا بودم کجا هستم؟ الان داره معلوم میشه چرا نتونستم پسر باشم. این همه فاصله یک دهه از عمرم رو قشنگ‌ترین و پورشورترین سال‌های زندگیمو که باید بچگی می‌کردم و عشق‌بازی و ولخرجی و عشق و حال و پول و کار با دختری که دوست داشتم همش سوخته. چطور ممکنه همچین کسی پسر باشه، پسر بمونه. من خودمو باختم. قبول کردم نمیشه. قبول کردم نمیشه مرد باشم. بدم اومده از خودم دارم خودمو انکار می‌کنم. فاطمه طفلک گاهی با تلگرام باهام ارتباط داشت می‌گفت: «حاضرم هزار بار قسم بخورم تو آدم جذابی هستی» گفت: «تو خیلی پسر خاص و جذابی هستی». این سال‌ها مجازی برای من پر از این حرف‌ها بود از هر نوع آدمی کسایی که دهنشون به تعریفم باز می‌شد. اما من خیلی فاصله گرفتم از این پسر. چون نخواستمش. می‌خواستم جنسیتمو توی قالب‌هایی که دوست دارم بریزم و این به سال‌های قبل برمی‌گشت. اشتباه رفتم؟ خودمو باختم؟ ول کردم؟ نمی‌دونم کاش انقدر مطمئن بودم و شجاع و نترس که می‌گفتم آره، اشتباه رفتم. چرا؟ نمی‌دونم. چرا؟ چون پول و کار و شغل و موقعیت مناسب دانشگاهی و اجتماعی که اعتماد بنفس من بودند نداشتم. نتونستم بدست بیارم. کاش فاطمه چت تلگرامش رو پاک نمی‌کرد و برمی‌گشتم این حرفهاشو گاهی که می‌خواستم خود قبلیمو ببینم می‌خوندم. یه دوست ساده بود که اصرار هم داشت طفلی باهاش دوست بمونم اما آخرین بار یه کم تند باهاش حرف زدم و دیگه اصلاً پیام نداد.

من باید تائید بشم. با پسر بودنم. با داشته‌هام. برای قاطعیت و تحلیل‌های دقیقم. این چیزیه که من بهش نیاز دارم. اما ازش دور شدم از دستش دادم. چون از پس پسر بودنم برنمی‌یومدم. نتونستم بار پسر بودن رو به‌دوش بکشم. این متناقض نیست؟ اینکه پسری بقول سوین دختر کورد «خیلی ایده‌آل» بار پسر بودن رو زمین بگذاره؟ از چند جنبه نه! چون من با پسر بودن مشکل داشتم. همیشه غالب. همیشه پیروز، همیشه دقیق و باهوش و برجسته که هر مشکلی رو حل میکنه رقیب نداره توی هر جمعی همه چشم‌ها به دهنشه که ببینند چی میگه. غالب فقط از جنبۀ جنسی که خودمو همیشه فوق دخترها می‌دیدم و آن ها هم این رو می‌خواستند و دوست داشتند اما من می‌گفتم این اشتباهه که دخترها اینقدر به‌من میل داشته باشند. از جنبۀ دیگه اینکه من در واقعیت عقب کشیدم چون درس‌خوندن و فهمیدن با این پسر همه‌چی تمام که در واقعیت همیشه شکست می‌خوره و پول و شرایط و موقعیت نداره منافات داشت. او که فقط در کلام و روح بزرگی که داشت در هر بحثی موفق و عین یک مرد ۴۰ساله پخته و دنیادیده بود در واقعیت حتا از پدر و مادرش نمی‌تونست مستقل بشه. چون همیشه یه چیزهایی تداخل دارند برای او هم درس‌خوندن که می‌گفت تا نفهمیدمش ازش عبور نمی‌کنم چون می‌دونم دوباره سراغم میاد همانطور که سه ماه سربازی بقول همدوره‌ای‌هام یول، مریض، فکری و مثل این القاب بودم چون معضل و مسئلۀ درس برام حل نشده بود. البته کنار این‌ها لقب تیمسار هم بخاطر پرستیژ بود ولی وسط خندیدن‌هاشون بهم. چرا؟ چون من همیشه خودمو دست پائین می‌گیرم و تا لازم نباشه خودمو نشون نمی‌دم حتا اگر بخندن بهم چون از درونم خبر ندارند از چیزهایی که دارم معنویاتی که با خودم دارم اما نشون نمیدم همون فکر و تحلیلی که دختر کوردی رو تحریک میکنه بگه: تو خیلی ایده‌آلی. این انسان درون من تا نخوام بروز نمیدم و وقتی بروز ندم میشم همون یولی که سربازها بهم می‌گفتند و بهم می‌خندیدند.

پانوشت: من در دختران زیبای زیادی متکثرم و  یک نفر نیستم. این جمله ربطی به نوشته‌های بالا نداره اما اول این پست با دیدن عکس‌هایی که برای خودم انتخاب می‌کنم نوشتمش و نخواستم پاکش کنم و می‌خوام حتماً بفرستمش.

موضوعات مرتبط:
فهمیدن
فهمیدن — بخش سوم

۱ Comment

Leave a Comment

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *