Time flies

فروردین ۹۹ — دائما یکسان باشد حال دوران، غم بخور؛ هان؟ درسته آقا؟ بله امروز موقع غروب که این جمله را برای خودم ساختم خواستم عنوان پست قرارش دهم ولی گفتم نه از این وارونه‌کردن جمله‌ها خوشم نمی‌آید گرچه تا حد زیادی توانست حالم را برای خودم بازگو کند؛ عوضش عنوانی را انتخاب کردم که می‎‌بینید از ویرژیل شاعر. نالیدن من دیدن ندارد حتا برای خودم، وقتی دمر و دلگیرم قشنگ‌ترین تصویری که از خودم می‌سازم این است که ساکت و گرفته باشم. گرفته بمعنای هیچ‌چیز نگفتن و الا که من ۱۲ ماه سال خدا دمر و گرفته‌ام. این نالیدن‌ها هم نه خواندن دارد – برای دیگران، نه ارزش توجه‌گذاشتن‌ برایش.

بیایید قبل از نالیدن از عکس‌هایی که برای پروفایل‌هایم این روزها می‌گذارم برایتان بگویم گرچه تجربه نشان داده همه موقتی هستند و مدت کمی بعد عوض می‌شوند ولی خوب! در همان مدت کوتاه هم بیانگر حالم هستند. یک هفته بیشتر یا کمتر این فروتور بکگراند گوشی‌ام بود که عشق و صمیمیت و آرامش خاطر درونش را خیلی دوست داشتم اما چون سیاه-سفیدیش تمام بکگراند را پوشانده بود نمی‌توانستم گوشه‌های بکگراند که نوتفیکیشن و ساعت و چیزهای دیگر است را خوب ببینم و امروز با این فرتور عوضش کردم، این یکی را امروز در پینترست پیدا کردم گرچه کمی کدر است اما دوستش دارم. پروفایل تلگرام را یک عکس گذاشتم و بقیه را حذف کردم آن هم فقط این فروتور، هارت حقوقدان روی جلد کتابی درباره بیوگرافی‌اش، ژست فکر کردنش را خیلی دوست دارم به حالات درونی‌ام نزدیک است. پروفایل دیگر تلگرامم این فروتور است. پروفایل توئیتر هم این فروتور است که دوستش دارم و خوش ندارم عوض کنم. یک صورت با دو چشم و دو ابروی مشکی که در موهای مشکی فر زیاد خود و در سیاهی اطرافش دفن شده اما هاله‌ی نوری بالای سرش دارد. چند روز پیش حین تحقیقاتم به ارنست گلنر رسیدم و این فروتور را از او پیدا کردم که از سمیناری در سال ۱۹۷۷ است. از ژست نشستنش خیلی خوشم آمد، مسلط روی سخن‌گفتن با تکیه به میز، خواستم پروفایل توئیتر بگذارم که با افول حال و حسی که این دو-سه روز و بدتر امروز داشتم پشیمان شدم یا حد اقل فعلاً به تعویقش انداختم. چون من کم پیش آمده عکس مردی را پروفایلم بگذارم این دو هم فقط بخاطر ژست خاصشان بود که از صدتا پسر مدل در پینترست بهترند و تمایلم به استفاده از این عکس‌ها نشان از تحولی درونم بود که گویا فعلاً به مشکل برخورد.

اینجا تگ‌ها روی موضوعی متمرکز نیستند، حکایت هم از زندگی خودم می‌دهند. یک زندگی راکد و یک‌نواخت و درونی و بی‌برنامه و بی‌هدف، احتیاط می‌کنم بگویم حکایت از ذهن و روحم دارد. ولی تگ‌های اضافی و شاید بی‌فایده زیادی استفاده کرده‌ام. این پست را هم فقط تگ زندگی زدم. کتگوری‌ها هم چندان درست نیستند چز چهار فصلی که ساخته‌ام. دیگر این: فلسفه و فیلم به‌جا نیستند. روی این‌ها ریز می‌شوم چون انگار دارند حکایت از چیزی می‌کنند، یک زندگی نابسامان یا بزرگ‌بودن این سایت برای نوشتن؛ انگار که هنوز زود بود یک دامنه اختصاصی داشته باشم و می‌شد در سرویس‌های رایگان بنویسم، این را می‌گویم چون به روزهای تمدید قرارداد دامنه نزدیک می‌شوم و نیاز به توجه و نظر شما دارم. اینکه نمی‌دانم یعنی مطمئن نیستم دوباره پولی پرداخت کنم و این دامنه را تمدید کنم و اینجا بنویسم یا نه، تعطیلش کنم و برگردم در آن وبلاگ محقر قبلی؟ گاهی هم می‌گویم بهتر است بخاطر نام دامنه‌اش آن را تمدید نکنم و روی پسوند Ir که پولش نسبت به پول پسوند این دامنه ناچیز است یک دامنه‌ای با آدرس جدید انتخاب کنم شاید بعداً نتوانم این دامنه را در شان شخصیتم عمومی کنم. نظر شما چیست؟ برای یکسال دیگر اینجا بنویسم؟ به پولی که می‌دهم می‌ارزد یا برگردم در وبلاگ قدیمی محقرم؟ یا بروم در IR یک دامنه با آدرس جدید – نه آفرودیتوس، ایزدی دوجنسه – با قیمت ارزان بخرم.

ای درد بگیری ای زندگی، ای مرگ بگیری ای زندگی. عشقی که به ما ندادی. خودت هم که نه شوری داری نه ارزشی نه جوانی. آقا جوانی، جوانی، جوانیمان رفت، دارد می‌رود. بی‌هیچ عشقی، بی‌هیچ سفری، بی‌هیچ رسیدن و به‌دست‌آوردنی. هیچ آقا هیچ، این پسر این سجاد دلش یک آبکش غم است. از شهرش همیشه بدش آمده. هیچ‌وقت هم تن به کار بازاری نداده، تجربه هیچ کار و شغل بیرون از خانه‌ای را که ندارد. همیشه می‌گفت من باید از راه درس و کتاب راهم را پیدا کنم، بدانم در این دنیا و زندگی چه می‌خواهم. فکرم و ذهنم رفت به‌جایی که یکی از اعضای خانواده‌ام آنجا نیستند، تنها به دنیا آمدم، تنها بودم و تنهاترم شدم. این سجاد آقا به‌دادش برسید. بودند روزهایی که عشقی داشت، عشقی نادیده آن سوی ایران خودش در دزفول و او در تهران. نشد آقا، نشد این پسر یاد آن روزها و احوال که می‌افتد هنوزم گریه‌اش می‌گیرد. حتا بدون اینکه یکبار صدای او را شنیده باشد. گذشت آقا به هیچی نرسید، زندگی‌اش در یک سرگشتگی و گمشدگی گذشت. این پسر دلش پر از غم است از این همه تنهایی و تک بودنش، کسی هست هم‌راه او شود؟ کسی هست دستش را بگیرد و نجاتتش دهد؟

حالا او مانده است و شهری که مثل همیشه دوستش ندارد، یک ۲۷سالگی بدون هیچ دستآوردی در پول و کار و تجربه زندگی اجتماعی و آویزان خانه و پدر و مادرش بودن – چقدر از این حالت متنفر است وقتی به آن فکر می‌کند و همیشه بوده. و ارشدی که یک ماه و نیم دیگر است و امیدی بدان ندارد و سربازی که اول مهر بعد از پنج سال دوباره او را فرامی‌خواند. چه کنیم آقا، چه کنیم؟ گاهی از یک طرف می‌گویم به درک به اول و آخر این زندگی هر چقدر هم سنم بالا رود. از یک طرف دلم پر از غم می‌شود از این همه اتفاقات و مشکلاتی که اطرافم می‌بینم و نمی‌دانم برایشان چه کنم که گره‌ای باز شود مطابق میل و طبیعت خودم تا حرکت کنم و کمی طعم زندگی را بچشم. حیف آن پنج سالی که دود شد رفت هوا سر هیچ یک لیسانس، ۲۱سالگی نازنین کجا ۲۷سالگی زمخت کجا. کجاست کسی که بودنش و حس‌کردنش التیام دردهایم باشد.

پانوشت: بیخیال آقا، رها کنید هم من را هم خودتان را هم این نوشته‌ها را، هم زندگی را، بی‌کاری و پول و خانواده و فردا و ترس و اذیت و آزار و اجتماع و جامعه و ارشد و سربازی و این وبلاگ را، جوانی قشنگی که دارد می‌رود را، سنی که دارد بالا می‌رود مرا؛ همه‌چیز را رها کنید و فعلاً ۵ دقیقه و ۳۸ ثانبه به این موزیک Familiar از Nils Frahm گوش جان بسپارید و در آن غرق شوید، به امید یا گشایشی یا اینکه فردایی نباشد و این بار که خوابیدم در صدای این موزیک مرده باشیم.

Leave a Comment

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *