There is Nothing to Say

یکشنبه ۱۳م بهمن‌ماه و ۲م فوریه. فوریه ماه تولدم، ۱۰م فوریه، ۲۱م بهمن، تولد بیولوژیکی. چند سالی است که دیگر ماه تولد و روز تولدم برایم بی‌اهمیت شده است. از سالی که کم‌کم در حال واژگونی جنسیتم و گذر از تماماً مفهوم جنسیت بودم. سالی که از اسم و جنسیتم گذشتم. و این آغازش از خیلی پیشتر بود وقتی که سعی می‌کردم از خانواده‌ام عبور کنم. و درستش هم این است. متولد شدن در مفهومی که خودت انتخاب می‌کنی. نه ادامه‌دادن  پیش‌نهادهایی که مثل منی هیچ سازگاری به آن‌ها نداشته‌ایم و از اولش تا همین الان درد کشیدن بوده. مخصوصاً در خانواده‌ای که پدرش برایت قسم بخورد که از این ازدواج راضی نبوده و تو تمام ماهیتت از خیلی وقت پیش در این فونداسیون (خانواده) فرو ریخته است و دنبال آنی که در فونداسیونی که با روحت دریافت کرده‌ای خود را در آن بسازی.

ادامه این پست در حالی نوشته می‌شود که وارد ۳م فوریه شده‌ام. من اگر کسی را دوست می‌داشتم و کنار خودم داشتمش [گرچه چنین چیزی برایم در این حال که فقط روی خودم متمرکزم بعید است اما به فرض در آینده‌ای اگر چنین شود] با شناختی که از خودم دارم زندگی‌اش را آنقدر پر از جشن‌های کوچکِ باهم‌بودنمان می‌کردم که سالگرد تولدش در آن کمرنگ شود. و درستش همین است که زندگی را پر از بهانه‌های مُهیّچ و شیرین و دوست‌داشتنی کنی برای کسی که دوستش‌داری که معنای سالگرد تولدش را گم کند. امّا جدای از این‌ها باور دارم که انسان بعد از تولد بیولوژیکی‌اش که احتمالاً مثل من از جهات زیادی ناراضی است باید یک مبداء دیگری برای تولدش قرار دهد. تولد دیگری که باورش دارد معنای زندگی‌ش را منقلب کرده یعنی دومرتبه متولدشدن. این تولد اگر حتا مبداء تاریخی ندارد [که برای من نداشت] اما مبدائی موضوعی داشته باشد مثلاً با انتخابی که با آگاهی شخص راه هویّت و بودنش را کاملاً دگرگون کرده.

عنوان پست را نوشتم که بگویم حرفی برای گفتن نیست. برشی از موزیکی که آخر پست آمده از لورا مارلینگ. موزیکی که همیشه بخشی از نوشته‌هایم است. امروز روز اول ویرایش اطلاعات آزمون ارشد تا چهارشنبه و من هیچ برنامه‌ای برای تغییر رشته انتخابی‌ام ندارم. این دو هفته منتهی به دوشنبه تا چهارشنبه در تکاپوی فکری برای تغییر رشته بودم اما آخرش بی‌نتیجه ماند یعنی کاملاً وا داده‌ام و با دیوانگی به سوی فردای مبهم پیش می‌روم. شرایط بد جامعه برای سال ۹۹ و بدتر از آن در خانه. دیگر به فکر این نیستم که کتاب‌های منبع فرانسوی را رها کنم و سراغ رشته‌ای ساده بروم تا شاید بشود دانشگاه روزانه دولتی پذیرش شوم با آغازیدن به خواندن یک رشته جدید، برای فرار از خانه و شهرم و آینده‌ای که به سویم می‌آید، رغبت رفتن سراغ رشته لیسانسم حقوق را هم که ندارم. نه! کاملاً وا داده‌ام و مثل سابق و همیشه که پای انتخاب‌هایم هرچند بی‌نتیجه مانده‌ام خیال برگشت ندارم. دیوانگی و تنهایی‌رفتن همیشه جزئی جدایی‌ناپذیر از زندگی من بوده. بله می‌ترسم، بله می‌ترسم از این آینده که در سال نو به سویم می‌آید. اما نمی‌خواهم ترس‌ها بر من غلبه کنند و حتا اگر شکست خوردم که احتمال زیاد می‌خورم، نمی‌خواهم خودم را تسلیم تحمیلات محیطی و جبری و جامعه کنم. می‌خواهم نشان دهم که در بدترین شرایط دیوار بلند بن‌بست فرو می‌ریزد. نمی‌خواهم خودم را به چیزی کمتر از آنچه حقم است بفروشم.

بی‌خیال هر آنچه نوشتم. من بارانم یک خیال یک خیال محض. که با واقعیت زندگی نمی‌کند. یا خوب واقعیت را فهمیده اما با خیال است که واقعیت را می‌آفریند و ترجیح می‌دهد جای فکر به هر چیز دیگر و آلوده‌ای مسیر تقدیر و سرنوشت او را به جایی رهنمون باشد که در آغوش آرامشِ زندگی‌اش موزیک زیر را بشنود.

 

۲ Comments

  1. به قول جناب صائب:
    وقت آن دیوانه خوش کز شهر چون می‌شد برون
    غیر زنجیر جنون با او کسی همپا نشده…

Leave a Comment

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *