The meaning of meaning

آنچه را آفریده‌ام فقط حاصل تنهایی است.

— کافکا، خاطرات

مثل الان من. همیشه ناب‌ترین افکار من از تنهایی میاند. آن هم تنهایی فیزیکی، این تنهایی فیزیکی واقعی‌ترین تنهایی است.وقتی موقعیتی پیش بیاد و در اتاقی که من می‌خوام باشم کسی نباشد. در مقابل تنهایی فیزیکی وقتی است که من و دیگری در اتاقی هستیم اما کاری بهم نداریم، نه. این اقناع‌کننده و ارضاء‌کنندۀ من نیست. من به یک تنهایی واقعی نیاز دارم یعنی فیزیکی خانه‌ای که خلوط باشد اتاقی که کسی در آن نباشد. اگر یک آرزوم می‌شد برآورده بشه قطعاً چنین تنهایی رو می‌خواستم. من به تنهایی‌های بزرگی نیاز دارم هر چه بیشتر بهتر.

زندگی یعنی بودن ذاتاً خیلی ارزشمند و بی‌نظیر است. و من این رو خیلی خوب می‌فهمم. اما برای ثمره‌دادن این وجود ارزشمند نیاز به فضای مناسبی هست که من ندارم. زندگی تماماً یک تجربۀ یک شخصی است حتا درک فرد خودآگاه از بدیهی‌ترین و ساده‌ترین که دو نفر را به گریه یا به خنده یا به تعجب وا‌می‌دارد در اصل تجربه‌ای منحصر بفرد است که تا فرد آن را تجربه نکند بی‌معنی است. دقیقاً بی‌معنی. هر گزاره‌ای هرچند یک بیت شعر خیام.

گام‌های آرام و پیوسته شکست‌ناپذیرند هر اثری که به جزئیات نزدیک‌تر باشد متقن و خلل‌ناپذیر است. من در والاترین گفتگوها با خودم چنین هستم جای هیچ شکافی نمی‎‌گذارم، آرام و مطمئن تصویری دقیق می‌کشم. در بعضی گفتگوها دوستانم می‌گویند چرا بعد از کلی حرف‌زدن، تو یک دفعه سکوت می‌کنی و چیزی نمی‌گی. جواب این سوال روشنه. من برای سخن گفتن با جهان که انسان‌ها هم با هر روح و طبیعتی که دارند جزئش هستند فقط قلبم برای من کافی است. من با قلبم با همه جهان حرف می‌زنم. مُرده و زنده شخص برای من مهم نیست. و چیستی آن. شخص مقابل من اگر سکوت کند من تمام حرف‌هایی که باید بین ما گفته بشود را برای او خواهم نگاشت. طوری که بعد از دیدن آن خواهد دید که نیازی به اضافه کردن حرفی به آن نیست. من در غیاب طرف مفابلم خیلی راحت‌ می‌توانم هر آنچه لازم است درباۀ او و برای او بنویسم. و تنها به قلب خودم نیاز دارم، قلب من محل حضور آهسته‌ترین حرف‌هاست.

چند روز پیش با رفیقی دربارۀ ویروسی همه‌گیرشده حرف می‌زدیم با این موضوع که آیا بیوتروریسم است یا نه. من جای بیوتروریسم «عامل انسانی»  را گذاشتم تا به آنچه می‌خواستم درباره‌ش حرف بزنم نزدیک و از ارزشگذاری (خوب و بد بودن) خارجش کنم. دوست من معتقد بود که ممکن است کار یک فرقه باشد اما ممکن است حاصل یک جهش هم باشد، جهش به زعم عامه «طبیعی»، وقتی هم عامه می‌گوید طبیعی یعنی «بی‌شعور»، «بی‌هدف» و در نهایت یعنی «کور» و دقیقاً مشکل من از اینجا شروع می‌شود – مخصوصاً آخرین که هولناک است – چون به فلسفۀ زندگی من و هستی‌شناسی برمی‌گردد. ولی عامه این‌ها را نمی‌داند چون معنی حرفی را که می‌زند نمی‌داند، چون فقط حرف می‌زند و چون فکر نمی‌کند. دلیل روان‌شناختی فکرنکردن چیست؟ اینکه فرد باید متوقف شود و همین متوقف‌شدن برای اکثر انسان‌های جهان کاری طاقت‌فرسا، دیوانه‌وار، دردناک و مبطل زندگی است که فرصت‌های حرکت‌کردن را می‌سوزاند. با اینکه دقیقاً از اینجا است که تهذیب خود آغاز می‌شود.

مسئله مهم این است: اگر همۀ آنچه در جهان و به‌تبعش روی زمین وجود دارد و اتفاق می‌افتاد عامل انسانی-خدایی نداشته باشد، جهان تماماً بی‌معنی است و از آنجایی که خرد نشان می‌دهد که «معنی» و «دلیل» وجود دارد بی‌معنا بودن جهان تماماً ناممکن است. همه چیزهای روی زمین و در آسمان باید به کلمه برسد و در کلمه است که بحث تئولوژیکی شروع می‌شود که کلمه به خدا و انسان تقسیم می‌شود. پس برای همین من انسان-خدا را بصورت دوگانه استفاده می‌کردم. بدون این توضیح سخت‌ قابل فهم بود که اگر انسان خالق خورشید و ماه نباشد زندگی بی‌معنا است یعنی جه. اما با قراردادن دوگانۀ انسان-خدا و این توضیح که هر دو به کلمه (لوگوس “Logos”) برمی‌گردند روشن می‌شود. کوتاه‌ترین تعریف برای خدا چیست؟ یک اصل (بنداشت) که همۀ آنچه در جهان است به آن [برای من او] بازگردد با یک تبصره آن هم اینکه هر چند این بنداشت متناقض باشد این یعنی خدا. در مرحلۀ بعد اگر چنین چیزی اثبات شد ما سعی می‌کنیم بفهمیم که این بنداشت انسان یا خداست و این خدا نه خدایی اسپینوزایی که خدایی شخصیت‌دار است یعنی یک مرحله پیش از انسان‌گرایی “Humanism” که فویرباخ در جوهر مسیحیت “The Essence of Christianity” به آن می‌رسد. برای من تنها در این یک صورت است که زندگی تمام معنای اصیلش را بازمی‌یابد. اما در حالی که اکنون هستم یک اگزیستانسیالیسم ساتری بر من حاکم است، کسی که تفاوتی بین یک حیات نباتی و خوشتن حس نمی‌کند. البته که چنین فلسفه‌ای کامل بر من چیره نشده که اگر می‌شد این متن را نمی‌نوشتم. موضوع خدا تا زمانی که خدا باز برای من زنده نشود و من به او بازنگردم این مسئله‌ها را که بیان کردم برایم تکرار می‌کند. تنها با وجود خدا است که معنی معنی‌دار می‌شود یعنی زندگی معنی‌دار و هدف‌دار می‌شود، هدفی که همیشه با انسان زنده است. نباید گفت با وجود کلمه، نمی‌شود گفت با وجود انسان چون در هر دو صورت شخص می‌گوید این‌ها که هستند و وجودشان را بدیهی می‌گیرد – که در حقیقت وجودشان بدیهی نیست – ولی باید گفت خدا تا مسئله برای او حسّاسیّت ایجاد کند. با وجود خدا است که هر چیزی رویدادش پیش روی شخص در زندگی‌اش معنادار می‌شود و دلالت بر چیزی دارد. حرفی که کسی در حضور شما می‌زند شما را به راهی هدایت می‌کند. آسمان سقفی دارد و انسان هدفی.

پانوشت: عنوان پست نام کتابی با همین عنوان از چارلز کِی اُگدن و آی.اِی.ریچاردز است. کتابی که نگهداری می‌شود تا روزی حتماً خوانده شود. نقل پایین فقراتی از این اثر درخشان است:

through their occurrence together with things, their linkage with them in a ‘context’ that Symbols come to play that important part in our life [even] the source of all our power over the external world […] those signs which men use to communicate one with another and as instruments of thought, occupy a peculiar place.

Leave a Comment

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *