The highest life is mathematics

گفته بود خوشبختانه باران ارث پدری هیچ‌کس نیست، من فکر می‌کنم ادبیات هم اینگونه است. اما مطمئنم که فلسفه اینگونه نیست، فلسفه به تعداد فیلسوفان پدر دارد یعنی فلسفه مرز و جفرافیا دارد برای همین وقتی من از فلسفۀ فیلسوفان با خودم صحبت می‌کنم برایم ناآشنایی زیادی دارند و این ناآشنایی بین خودم و فلسفۀ آن فیلسوف هرگز از میان نمی‌رود — دربارۀ متافیزیک مطمئن نیستم که جغرافیایی داشته باشد. متافیزیک مفاهیمی دارد که میان همه انسان‌هایی که مسئله زندگی دارند مشترک است هر انسانی که دغدغه فکرکردن دارد و مال جغرفیا یا وابسته به شخص خاصی نیستند. این سبب شده برای منی که نمی‌توانم زندگی ساده‌ای داشته باشم و مدام باید موضوع و مفهومی برای تغذیه ذهن و مغزم داشته باشم فلسفه آزاردهنده باشد. دم دستی‌ترین دلیلش همین است که جغرافیایی که من در آن زندگی می‌کنم با فلسفۀ فیلسوفان تفاوت‌های بسیاری دارد طوری که عمیقاً با آن‌ها احساس بیگانگی می‌کنم و وقتی دربارۀ آن‌ها فکر می‌کنم مانند موجودی خیالی برای من هستند که وجود واقعی ندارند. نتایج بد این هم می‌شود احساس بدی که خودم و وقت و انرژی و فکر و طراوت و شادابی‌ام را صرف چیزی و کسانی می‌کنم که انگار مال دنیایی دیگر هستند که ذره‌ای نمی‌توان به آن‌ها نزدیک شوم این احساس وقتی بدتر می‌شود که زندگی خودم در شرایط راضی‌کننده‌ای نباشد.

ادبیات هم  – گرچه من بی‌اطلاعات در حال نظردادن هستم– اما در حوزه‌هایی حس می‌کنم جغرافیا و مرز ندارد حد اقل در بخش رمان و داستان و شعرش را مطمئن هستم. نویسنده رمان یک اثر را به زبانی جهانی می‌نویسد. فیلسوف تا جایی که درباره متافیزیک حرف می‌زند برای همه است اما وقتی از فلسفه می‌گوید دیگر نمی‌توان شخص و خالق آن فلسفه را از فلسفه‌اش جدا کرد. ولی طاعون را از کامو، مسخ را از کافکا و برادران کارامازوف را از داستایوفسکی می‌توان جدا کرد. فلسفۀ مشائی بی‌نام ارسطو معنی ندارد اما برادران کارامازوف بیان حال و زندگی و شخصیت داستایوفسکی به تنهایی نیستند در رمان و داستان‌ها شخصیت‌هایی خلق می‌شوند یا اگر داستان رئالیسم باشد تعریف می‌شوند که در کنار نویسنده هستند. نویسنده می‌میرد اما اثرش جدا از او به زندگی‌اش ادامه خواهد داد.

من با ریاضیات هم دقیقاً احساسی را داشتم که به باران و ادبیات و متافیزیک. ریاضیات برای روح من و روح هیچ‌کس غریبه نیست. قضایای ناتمامیت گرچه با نام گودل شناخه شده‌‌اند اما میزان انضمام خالق این قضایا با تشریح آن‌ها در همان حد نام‌بردن است، به‌معنای دیگر مانند فلسفه وابسته به و انعکاسی از زندگی شخصی و جغرافیایی فیلسوف که در آن متولدشده نیستند. آنچه سبب فاصله افتادن من از ریاضی شد فلسفه بود وگرنه ریاضی برای یکی مثل منی که نه می‌توانند ساده زندگی کنند نه می‌توانند جان و روح و ذهنش را از مفاهیم عالی محروم کند و در پی زندگی‌کردن برای خودشان است، بی‌نظیر بود و الان هم هست، مثل آبْ شفاف نه مانند فلسفهْ کدر. ریاضی برای من مثل فکرکردن و صحبت‌کردن دربارۀ مفاهیم متافیزیکی: علیت، انتخاب، زمان و .. یا خدا است، مفاهیمی که هر کس می‌تواند دربارۀ آن‌ها فکر کند و بدون تعارض با زندگی‌اش از پروراندنشان در خودش استفاده کند مهم‌تر اینکه کاملاً سود شخصی و نقدی در زندگی شخص دارند بی‌آنکه از چه طبقه اجتماعی باشد و در چه شرایط اجتماعی و فیزیکالی و روحی و معیشتی، درست مانند دین. اما فلسفه همیشه این آزاردهندگی را در من داشته که چرا وقتی من ساده‌ترین ملزومات یک زندگی (اجتماعی و اقتصادی و معیشتی) را نسبت به سن خودم ندارم باید دربارۀ این چیزها فکرکنم یا بخوانم؛ که البته این «چرا» و «باید» در سوالی که از خودم داشته‌ام جوابی ندارد و فقط جنبۀ توجیهی و تنبیهی داشته.

پیوست: ارزش دوختن یک دکمه بر پیرهن خود بسیار بیشتر از ساختن یک ماشین برای دیگران است. تنها از این باب که کار را فقط برای خود انجام بده که اگر برای دیگران انجام دادی وارد گردابی خواهی شد که درآمدن از آن فقط کار زمان است؛ مزید بر آسیبی که به تو خواهد زد، نوشتنت، حرف‌زدنت، حضورت، عمل‌کردنت هر جا تنها به نیت خودت باید باشد و لاغیر. و این چیزی است که گرچه من بطور لوکال و گسسته به آن رسیده‌‌ام اما بطور توزیع‌یافته که همه زندگی‌ام را بپوشاند تا همۀ من فقط برای خودم باشد بدون نیاز به دیگری نرسیده‌ام.

پانوشت: عنوان پست و آنچه در مقابل می‌آید گفتاوردهایی از نوفالیس “Novalis” شاعر آلمانی هستند.

Reine Mathematik ist Religion.

Leave a Comment

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *