The Double Life of Me

چند شب پیش رفتم تالار گفتگویی که سابقاً (سال ۹۱) پاتوق بحث‌های فلسفی، متافیزیکی، علمی (هر چه که شامل علم شود) و سیاسی ما بود. بعد از آن، سه تالار گفتگوی دیگر عوض کردم، آن‌ها هم خاطرات زیادی برایم داشتند. همزمان با فروم‌نویسی که از علاقمندی‌هایم بود خرده‌وبلاگ‌نویس و ویراستار ویکی‌فا هم بودم. رفتم و در یکی از موضوعات آن فروم نوشتم: «همه‌چیز قبلاً بهتر بود، همه‌چیز»؛ هنور این جمله رو ننوشته بودم که به آن سال‌ها برگشتم و شوک بدی به مغز و روحم وارد شد، خیلی گریه کردم. با آن گریه یک لحظه فهمیدم که چقدر عوض شده‌ام و چقدر از آن منِ آن سال‌ها دور شده‌ام.  چه روزهایی؟ روزهایی که زیر بدترین فشارهای روحی بودم و در حال دگردیسی و تجربۀ انقلاب‌های روحی پی‌در‌پی درونم بودم بدون آنکه حتا ذره‌ای محیط به من در این تغییرات کمک کند. روزهایی که فقط می‌خواستم از آنها عبور کنم و وارد فردا شوم. اما حالا بزرگ شدم آن روزها ۲۰ساله یک بچه که شر و پرشور و پرامید بود که خیلی کمتر از الان فهمیده بود هم خودش را هم دنیا را. اما الان؟ خیلی احساسات درونش عوض شده خیلی. از انزوایم بیرون آمدم؟ نه! کمی مستقل شدم، کمی مالی و پولی؟ نه. اما خودم بله خودم خیلی تغییرها کردم.

این دیوار بلندی که بین من و محیط (که از خانواده شروع می‌شود تا جامعه) کی قرار است فروبریزد و چگونه؟ چرا این دیوار بوجود آمده؟ از نوجوانی، وقتی محیط اطرافم با طبیعتم بسیار تفاوت و فاصله داشت. هر چه جلوتر رفتم و خودم را فهمیدم و حقیقت را بیشتر کشف کردم این دیوار قطورتر و بلندتر شد. و به خیلی چیزها نرسیدم، خیلی چیزها، خیلی چیزها، هر نفسم یک شکست بود تا الان، هر نفسم. و این شکست‌ها و نرسیدن‌ها خیلی بر برگرداندن توجه خودم به خودم موثر بود اینکه باعث شد بیشتر از محیط فاصله بگیرم.

Leave a Comment

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *