یادداشت دهم دی

دیروز بدنم از ظهر علائم بیماری را نشان می‌داد، عصر خیلی شدت گرفت آنقدر که اتاق دور سرم گاهی خیلی بد می‌چرخید،  خیلی کم پیش می‌آید به این شدت بدحال باشم یا هرگز پیش نیامده. این دفعه اولین‌بار بود که هر سه نشانی سرگیجه و تهوع و شکم‌پیچه (دل‌پیچه) را باهم داشتم. حوالی ساعت نه شب پدرم از بیرون آمد و گفت تا لباس‌ها تنم هستند بیا ببرمت دکتر! منم مقاومت کردم مثل همیشه و گفتم: نه! نیم ساعت بعد رفتم اتاق پدر گوشیش دستش بود لباس‌هاش تنش نبود. گفتم آقا میای بریم دکتر؟ گفت: من که هی بهت گفتم. حاضر شدم گفت میخوای با موتور بریم یا تاکسی بگیرم؟ گفتم: نه موتور خوبه.

رسیدیم درمانگاه، شلوغ بود ویزیت گرفتم دوازده نفر جلوی ما بود. من و پدر نشستیم و تا جایی که حالم بدتر نمی‌شد با پدر حرف زدم. کمی درباره اینکه حتماً باید ویزیت می‌شدم. کمی درباره مجلس ختم (پرسی) که امشب رفته بود همکار سابقش و کمی درباره چیزهای دیگر. حین نشستن تا جایی که حالم بدتر نمی‌شد نگاه مردم می‌کردم که بعضی ایستاده و بیشتر نشسته روی صندلی‌های انتظار برای ورد به اتاق پزشک بودند. دوست دارم این را حتماً بگویم که دخترکی معصوم با چشمان غمگینی بود کمتر از ده سال، به پدر نشانش دادم که این خیلی شبیه پانیسا ( برادرزاده ) است. این را که به پدر گفتم همانطور که ایستاده بود و با پدرش(؟) صحبت می‌کرد نگاهش را به نگاهم دوخت طولانی حدود ده ثانیه، من نگاهم را چرخاندم دوباره برگرداندم دیدم هنوز چشمانش را به من دوخته عمیقاً از ته دل هر دویمان از نگاه کردن بهم لذت می‌بردیم. نگاه کردنمان بهم که تمام شد سرم را چرخاندم و بلافاصله دیدم پسرکی حدوداً شش ساله لب‌های پدربزرگش را بوسه زد.

وقتی کنار پدرم نشسته بودم به دخترها و خانم‌هایی که از جلوی چشمانم رد می‌شدند خوب نگاه می‌کردم به خودم گفتم چقدر دوست دارم جای یکی از این‌ها باشم جواب هیچ‌کدام بود. به خودم گفتم من یک هویت جنسی پیچیده دارم که هم پسرانه است هم دخترانه. آنچیزی که همیشه گفته‌ام: استعلایی. نمی‌دانم به چه شکلی می‌تواند بروز کند اما می‌دانم که می‌شود. از درمانگاه که آمدم اینها را برای راء. نوشتم. و نوشتم من وقتی دختری را دوست دارم حس کردنش را و با او از طریق متن گفتگو می‌کنم او را خیال می‌کنم و عمیقاً دوست دارم تنش مال من باشد. همه اعضا و جزئیات بدنش به بدنم برسد و بدن او را داشته باشم. یعنی بدنم عین بدنش بشود بدنی که خیالش می‌کنم و در خیالم همه‌اش را با اعماق وجودم لمس می‌کنم. اما از نزدیک که با دختری یا خانمی روبرو می‌شوم احساسی به او ندارم هیچ، همیشه حدود و فاصله‌ها را حفظ می‌کنم. این یعنی من در جهان خیالی (ایده‌ها) زندگی می‌کنم و باورشان دارم. من نیمی-دختر نیمی-پسر به زیبایی و احساس و لطافت یک دختر و به دقت و عقل و جذابیت یک پسر.

روی تخت که دراز کشیده بودم دو سِرُم به من تزریق شد. سرُم دومی کوچک‌تر بود. روی سرُم دوم، صدای موزیک گوشی‌ِ آقای پرستار در محیط تزریقاتی پخش شد که می‌خواند:

همینطور که قطره‌های سرُم از لوله پلاستیکی لیز می‌خورد و پایین می‌آمد و در رگهایم می‌رفتند. من هم که این ترانه را می‌شنیدم قطره‌های اشک از گوشۀ چشمانم لیز می‌خورد و از کنار صورتم پایین می‌لغزید:

ستاره‌آسمون نقش ِ زمینه، وای
خودُم انگشتر ُ یارُم نگینه
خداوندا نگه‌دار ِ نگین باشُ
که یارِ اول ُ آخر همینه

پانوشت: دوباره حساب توئیتر را حذف کردم. تا یکماه فرصت هست برای دوباره فعال کردنش اما بعید است دوباره فعالش کنم. بله می‌دانم دوستان خوبی پیدا کردم بهتر از دفعه قبل؛ اما واقعاً دلایلم برای نبودن در این محیط‌ خیلی بیشتر از بودن است. آنقدر تمایل به حذف کردن خود از این محیط‌ شدید و زیاد است که فرصت فکر کردن به مزایایش را نمی‌دهد.

Leave a Comment

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *