ای کوه پرغرور من

دقایق اولیه‌ی ۷م بهمن‌، ۲۷م ژانویه. نمی‌دانم قبلاً از غم نوشته‌ام یا نه، به چند پست اخیر که نگاه کردم ندیدم. چند شب پیش به بهنام گفتم: «بهنام دوست‌داشتم برم یه گوشه شهر، بیرون شهر یه کوفتی غمگین‌ترین و قشنگ‌ترین ترانه‌های شادمهر رو گوش می‌دادم انقدر گریه می‌کردم تا بیهوش بشم» گفت: «چرا هیچ گریه‌ای تو رو آروم نمی‌کنه؟ باران چرا حالت خوب نمی‌شه؟» بهنام یه اصطلاحی برام استفاده کرد که دوستش داشتم بعد از گفتگویمان که به انگلیسی برگرداندمش «روح فوق‌العاده» (Wonderful Spirit)، روح (Spirit) برایم یادآور تْسْایْت‌گایْسْت (Zeitgeist) هگل و فوق‌العاده (Wonderful) برایم یادآور واپسین سخن ویتگنشتاین در بستر مرگ بود: «به آنها بگو زندگی فوق‌العاده‌ای داشتم». گفت: «پسر وا نده، حیف اون روح فوق‌العاده نیست تسلیم شی[؟]». حدود یک ماه پیش به پدرم گفتم یکی گفته: چرا اینقدر غمگینی؟ «چرا انقدر غم رو عمیق جذب می‌کنی؟» گفت: «تو غمگین معمولی نیستی غمگین افراطی». می‌خواست بگوید تو بیش از حد غمگینی و من با این حرف‌هایش درحالی که تیلیت رو در کاسه آبگوشتش می‌زد می‌خندیدم، خنده‌ای که مثل همیشه غم درونش داشت. خیلی سال است که مجبور شده‌ام حین حرف‌زدن با دیگران بخندم مخصوصاً با پدرم بیشتر این کار را می‌کنم چون اصلاً توان تحمل سخن جدی من را ندارد. فکر می‌کنم لزوماً با هر جدیتی که همراه با صداقت باشد غم هم خواهد بود. نه جدیّتی تصنّعی.

وقتی گریه می‌کنم درد می‌کشم اما این گریه‌ها را هم خیلی دوست دارم حس خوبی در روحم می‌یابم و گاهی می‌گویم کاش کسی بود، کسی که دوستش داشتم سرم را روی شانه‌اش می‌گذاشتم تا تکه‌های ابری خیس از چشمانم بریزد؛ او که همیشه جایش در زندگی‌ام خالی بوده. جایی می‌نشستیم که غمم را بیشتر کند، بیرون از شهر، رو به چراغ‌های خانه‌ها و دست او را که گرفته‌ام.

خیلی وقت‌ها متنی می‌بینیم که خیلی آن را دوست داریم انگار یک تکه از خودمان را در آن یافته‌ایم. در توصیف غمین بودن همیشگی من توصیفی از آرتور رمبو دیدم که بسیار به من نزدیک بود. البته که من هرگز مانند رمبو نیستم، «مانند» از جهت مقبولیت و جایگاه اجتماعی و اثری که در زمان حیاتش بر ادبیات و نویسندگان مهمی گذاشت. من همانطور که بارها نوشته‌ام منفک از جامعه بدون دوستی و محصور بین افراد خانواده که جبراً از زمان تولد با من بوده‌اند با آنکه روح من در خودش در جستجوی چیزهایی بسیار فراتر از مرزهای کوچک اطرافش بوده است. من که اگر اکنون بمیرم بی‌هیچ نشانی و کام گرفتنی از زندگی و موفقیتی فقط توسط پدر و مادرم دفن می‌شوم. اما اشتراکاتی بین خودم و این توصیف از رمبو می‌دیدم:

باید با جودیت باتلر از فلسفه جنسیت و پرفورمنس جنسی می‌نوشتم؟ نه، فعلاً نه زمانش را دارم نه توانش را شاید روزی نوشتم حد اقل اندازه معرفی یک کتابش تا به من هم انگیزه خواندن آثارش را بدهد. بگذار این پست را با یک مثالِ پرفورمنس جنسی (gender performance) که تجربه‌ای ذهنی بود و برای بهنام تعریف کردم تمام کنم. شاید باید هنگام گفتن این‌ها چشمانم را ببندم البته که واکنش خواننده معلوم نیست چه باشد اما همان یک ذره حسی که در او به وجود می‌آید تصورکردنش می‌تواند من را پشیمان کند از نوشتنش حالی اینکه چه کسی باشد که این را می‌خواند و خوب چون وبلاگ من شهرت ندارد و برای موضوع خاصی نیست و شخصی است نگرانی ندارد فارغ از همه این‌ها وبلاگ آن هم به این شکل که شخصی است و همه‌اش از من و روی هر لحظه و همه‌جایش کنترل کامل دارم آسودگی خاطر و قوت قلب امنی از انتشار هر آنچه من را شرح دهد با ریزترین جزئیات بی هیچ ملاحظه‌ای به من می‌دهد.

بهنام گفت: «کاش حضوری می‌دیدمت، دلم می‌خواد بزنمت»، گفتمش: «خره، تازه من اینقدر دوستدارم دوست‌پسرم بزنتم، مازوخیستم». اول با این حرف‌ها برای هم ایموجی خنده فرستادیم. اما وقتی فضا رفت طرف اینکه بهنام حس کرد حرف‌هایم جدی هستند واکنش نشان نداد. نه برای اینکه حرف‌هایم جدی شدند برای اینکه حرف جنسی مقداری تلخ و مبهم است همیشه. گفتمش «اونجا که گلومو فشار میده یعنی عاشقش میشم». بهنام: [خنده] گفتم: «خیلی سکسیه بهنام، دوست دارم، یکی از فانتزی‌های جنسیم همینه» گفت: «بیرون مردمو فوحش بده، می‌زننت». گفتم: «نه لعنتی، اون که جرمه، خشونته غلط می‌کنند. یه دوس داشتنی باید باهاش باشه» بعد گفتم: «دلم میخواد دوس پسرم بچسبوندم به دیوار یا رو تختمون اون بیاد طرفم من برم عقب اوف فداششش بشم خودم صد بار». اینجا دیگر سکوت کرد گفتم: «بیا بگیمو بخندیم، از چی بگیم؟ نیچه حرف‌هایی میزنه که بهت یادآوری کنه زندگی این دغدغه‌های پست نیست». بعد از این هیچ گفته نشد، سکوت و تمام.

پانوشت: گاهی دوست دارم عامیانه بنویسم، برای برخی متن‌ها لازم است. شاید این پست یکی از آن‌ها بود. اما برای اینکه اگر به لهجه عامیانه بنویسم کنترل احساساتم از دستم می‌رود و واژه هم توان انتقال هیجانات و احساسات را ندارد در فرم رسمی می‌نویسم که هم در قواعد زبانی احساساتم را بگنجانم هم روی خودم کنترل داشته باشم و هم به دلایلی که در ذهنم ندارم ولی درست هستند. اما حتماً به لهجه عامیانه خواهم نوشت فرصتی هم خواهد بود که آزادتر و روان‌تر بنویسم با یک نفس راحت، مخصوصاً متن‌هایی که علمی نیست و یادداشت و روزمره‌نویسی است.

Leave a Comment

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *