نیمه‌شب‌های متصل به پائیز

امروز یکم شهریور است و ما به قرار تقویمی سی و یک روز تا مهر ماه یعنی شروع پائیز داریم. دیروز رو خوب گذروندم و چند ساعت پیش قبل از خواب که کمی با پدرم حرف زدم گفتمش اگر چند ماه برام مثل دیروز باشه من احساس راحتی دارم توی خونه. روزی که نه اتفاقی بیوفته برام (آزاری از اطرافیان) نه کنتاکتی با دیگران داشته باشم از نشستن توی اتاقی هم که میخوام معذب نباشم و ترس از آزاردیدن نداشته باشم. همچین روزی برام با این سادگی اگر چند ماه ادامه داشته باشه امیدم برای ادامه‌ی زندگی برمیگرده با اینکه مثل قبل هیچ چیز خاصی مثل پول و تفریح ندارم. اینقدر که در این روزهایی که گذشت آسیب‌های سخت و بدی از اعضای خانواده کشیدم، پریروز هم گرفتار یک استفراغ و تب شدید و شکم‌درد شدم. این ساعت‌های اولِ یکم شهریور که با شب شروع میشه حال خوبی داشتم، حالی که میگم کاش صبح نشه چون روزهاش رو دیدم و ترس‌ها و نگرانی‌ها و آزارهاش رو کشیدم. هوای لطیفی بود و خونه هم مناسب نوشتن، نیمه‌شب بود و مدتی بود اینجا ننوشته بودم، نزدیکی پائیز و یکم شهریور، ماه آخر تابستون، همه بهونه‌ی قشنگی شدند برای نوشتن.

 

روح را صحبت ناجنس عذابیست الیم

سه‌شنبه ٢٢م مرداد آخرین امتحان که از دوره‌ی کارشناسی جامونده بود رو دادم. همون هفته وکیلی رو پیدا کردم که قبول کرد یه آشنایی باهم داشته باشیم تا اگر خوب پیش رفت منشی دفترش بشم که پنج‌شنبه قرار رو با پیامکی کنسل کرد. از بین سیزده وکیلی که بهشون پیامک دادم فقط این قبول کرد دیدار حضوری باهاش داشته باشم. چهارشنبه‌شب پدر گوشی هوشمند رو که بهش داده بودم بهم برگردوند و اصلاً قبول نمی‌کرد دیگه پیشش بمونه و من الان این پست بلاگ رو دارم با این گوشی می‌نویسم. دوباره توئیتر رو نصب کردم و رفتم که حسابم رو فعال کنم دیدم چون از ٣٠ روز بیشتر بوده دی‌اکتیو — دو ماه بود — اکانت کاملاً حذف شده و امکان بازگردانیش نیست و مجبور شدم یه اکانت جدید بسازم. نظرم دربارهٔ گوشی هوشمند و شبکه‌های اجتماعی همونه که قبلاً نوشته‌ام من آدم این فضاها نیستم و ارتباطی هم با کسی در این فضاها ندارم. فواید گوشی هوشمند برای من خیلی اندکه اما در حال حاضر بخاطر فقدان «زندگی» در من ابزار خوبیه، همینکه برای مدتی گاهی طولانی منو با کارهای تکراری سرگرم خودش می‌کنه. گوشی ساده‌ای که در این دو ماه داشتم فقط ۴۵ پیامک در صندوق دریافتیش جا می‌گرفت و پیام دیگه‌ای که می‌یومد باید پیام‌های قدیمی‌تر رو حذف می‌کردم. داشتن گوشی هوشمند و گشتگذار درونش فقط دردهای من رو از یادم می‌بره و الا مشکلات به قوت خود باقی‌اند. جدای از این [در توئیتر هم برای خودم یادداشت کردم که] من یک زندگی برای خودم بودن نیاز دارم و گوشی نمی‌تونه نیازهای حیاتی من رو برآورده کنه. من با گوشی ساده و زندگی خوب راحتم.

از این به بعد سعی می‌کنم پست‌های کوتاه ارسال کنم تا هم خودم رغبت به نوشتن بیشتر داشته باشم هم خواننده راحت‌تر بخونه. این یک ماه اخیر رابطه‌ام با برادر و خواهرهام بیشتر از همیشه در این سال‌ها شد؛ زیاد باهاشون حرف زدم و تاثیر خوبی که نگرفتم هیچ حس کردم چیزهایی از روحم رو هم از دست دادم. همیشه هر جا می‌نویسم این  «روح را صحبت ناجنس عذابیست الیم» عنوان یکی از پستام باید باشه. من خیلی چیزهای باارزشی دارم اما بخاطر محدودیت فضا و عدم امکان نمایش خود و عدم وجود هم‌جنس‌های اخلاقی و روحی مجبور می‌شم گاهی با افرادی کاملاً متفاوت از خودم حتا برای مدت زیادی هم‌صحبت بشم و گپ بزنم و در این گفتمان‌ها وقتی می‌بینم چقدر از هم فاصله داریم در حالیکه من مجبور به تأیید شخص مقابلم هستم تاثیر خیلی بدی روی روحیاتم میذاره. الان سه یا چهار روزی هست که ازشون فاصله گرفتم و داره به آرومی با ریکاوری حالم بهتر میشه. قبلاً این نزدیکی‌ها و طبیعتاً تشویش‌های روحی خیلی بیشتر بود.

من درس‌خواندن و کتاب‌خواندن رو از یک جنس می‌بینیم در هر دو مردودم. و همیشه باور داشتم اگر در درس‌خواندن موفق بشم در کتاب‌خواندن هم موفق میشم. چند شب پیش بیرون بودم و آدمها رو به دو دسته تقسیم کردم و یک دسته‌ی اضافی. یک دسته معتقدند کتاب‌خواندن و درس‌خواندن در کل بیفایده است و انسان فقط با انسان است که تعریف می‌شود و زندگی می‌کند. این دسته آدم‌ها همیشه در حال حرکت استند. دسته‌ی دوم معتقدند درس و کتاب لازم است خواندنش فقط درصورت نیاز مثلاً برای یافتن جایگاه شغلی و اقتصادی و اجتماعی بهتری باید درس خواند این‌ها اکثریت استند. دسته‌ی دیگر که من براشون اسمی انتخاب نکردم و خودم شاملشون می‌شم، می‌گند با شواهد زیادی که نشون میده مثلاً انسان موجودی تنهاست و تنها توانایی خودش در زندگی مهم است فقط باید کتاب و کلمه و زبان دوست و همیارش باشد و خودش رو در این‌ها پیدا کند. من با اینکه تا همین الان در بی‌پولی و بی‌کاری مطلق استم اما هنوز تئوری دوم رو برای خودم اثبات نکرده‌ام. از بین دو دسته‌ی اول اگر تئوری من در زندگی‌ام اثبات نشه، معتقدم قطعاً فقط دسته‌ی اول در راه درست استند. این خلاصه‌ای از قسمت بزرگی از فکرهای این سال‌های من بود. خوشحال میشم طوری عمومیت داشته باشه این فکرهام که ارزش گلوبالی و به بحث گذاشته شدن داشته باشند.

پرحرفی و آثارش

امروز طبق اکثر روزهای دیگر صبح حوالی ساعت ۷ از خواب بیدار شدم. دیشبش پیش از خواب یک ساعت کمی بیشتر  – هشت تا نه و نیم شب – روی پروژه‌ی الف. (فرزند چهارم) که پیش از این درباره‌اش نوشته بودم (فروشگاه تجهیزات پزشکی) کار کردم. مدیریت این وبسایت کار انسانی مبتدی مثل الف. نیست من هم چون قالب پیشرفته‌ای خریدم و روی فروشگاه نصب کردم سختی پروژه را برایم بیشتر کرد در واقع قسمت سخت کار همین بود که چون قالب بزرگ و در حالت دمو بود نه می‌خواستم چیزی از آن کم کنم نه الف. سواد لازم برای همکاری را داشت. مشکل هم اینجا بود که من مثل همه‌ی کارها می‌خواهم کار خوب انجام شود وگرنه می‌توانستم با قرار ندادن این قالب حرفه‌ای کار خود را سخت نکنم. متاسفانه الف. آدمی بازاری است و سردرنمی‌آورد از این فضاها و این کار من را از اول سخت کرده بود. خودش هم این تصمیم را نداشت که بخاطر ناتوانایی‌اش در مدیریت وبسایت آن را به‌فرد خبره‌ای بسپارد. هرچند حتماً نیاز پیدا می‌کند همیشه با خودش فرد یا افراد خبره‌ای داشته باشد. فرد ماهر باید افرادی برای امنیت وبسایت یا مدیریت قسمت‌های دیگر داشته باشد الف. که مبتدی هم نیست بیشتر نیاز پیدا می‌کند. بهرحال صبح و عصر که مغازه است و دیروز عصری که جمعه بود فرصت شد بیست دقیقه پشت سیستم بنشیند و در نقش یک Shopmanager با فروشگاه کار کند و من را به اندازه‌‌ی بدی آشنانبودنش با هیچ چیزش آزارم داد. هرچند بروی خودم نیاوردم. تصور کنید قالبی حرفه‌ای و من که خودم تخصص زیادی ندارم نمی‌دانم کجا را دست نزنم کجا را نگه دارم تا قالب همچنان که از حرفه‌ای‌بودن نیوفتد اما به‌سمت فروشگاه تجهیزات پزشکی حرکت کند با اینحال الف. بگوید «خوب! این‌ها باید حذف شوند». منظورش پیش‌نماش قالب بود که طراح قالب قرار داده و من که مقداری تخصص دارم نمی‌دانم با احتیاط چگونه عمل کنم که آسیبی نبیند بعد الف. اینگونه می‌گفت. با پدر که کمی حرف زدم گفت اصلاً خودت را اذیت نکن تا هرکجا که توانستی و شد تحویلش می‌دهی و به او می‌گویی تا اینجا شده و من همینقدر توانسته‌ام. باقی را هرقدر خودش توانست رویش کار کند.Continue reading →

خانواده و مصائبش

تدوام نوشتن از موضوعی دو دلیل دارد یا شما هنوز در آن محیط قرار دارید یا از آن محیط بیرون  هستید اما هنوز تبعات و آثار آن محیط در محیط جدید زندگی شما حضور دارد. برای من مطمئنم مورد اولی درباره خانواده صدق می‌کند چه که وقتی از این محیط خارج شوم مصائبش را آنجا نگه می‌دارم و مشغول به تجربه و آمیختن با محیط جدید می‌شوم. بارها هر جایی روی وب هرگاه فرصتی برای نوشتن پیش آمده کنار موضوع‌های دیگر از خانواده‌ام نوشته‌ام اما بقدری تاثیر‌های آن زیاد بوده که تا وقتی در این خانه هستم نمی‌توانم روزی را شب کنم و درباره‌اش فکر نکنم و حتماً به نتیجه‌ای می‌رسم که نمی‌دانم کجا بنویسمش.

امروز با نگاه‌های مدوام به خودم و جایگاهم در خانواده‌ای که درونش زندگی می‌کنم به این نتیجه رسیدم: من که اینقدر همیشه از کودکی خیال‌ها و اندیشه‌های بلند و بزرگی داشتم و در ناامیدکننده‌ترین برهه‌ها از آن‌ها دست نکشیده‌ام و آن‌ها را بزرگ‌تر هم کرده‌ام اما نسل اول که خانواده‌ی پدرم و مادرم (پدرها و مادرانشان) باشند نامی و اثری از خودشان بجای نگذاشتند و الان تنها تصویر ضعیفی هستند در خاطر فرزندانشان نه نام و اثری ماندگار در جامعه‌ای بزرگ. این در پدر و مادر نسل من (فرزندان نسل دوم) هم اتفاق خواهد افتاد و این اتفاق در نسل سوم ( فرزندان این پدرها و مادرها ) هم اتفاق خواهد افتاد. اما اینجا موضوع اصلی من هستم که باید از این معمولی بودن و کشته‌شدن توسط زمان بگریزم. چیزی که کاملاً مشهود است به‌سبب معمولی‌بودن حتا پائین‌تر از معمولی‌بودن یعنی بی‌کیفیت‎بودن هم‌نسل‌های من هم (فرزندان پدر و مادرم و پسرها و دخترهای خاله و عمه و عمو) این اتفاق حتماً خواهد افتاد. اما در این میان مهم من هستم که باید تمام روز و شب و هر لحظه در زندگی قوی‌تر از گذشته بر خودم متمرکز باشم و هیچ‌کس غیر از خودم برای خودم مهم نباشد تا در رشد فکری و روحی و جسمی و جنسی خودم به حد مطلوب برسم تا امیدی باشد که نام و اثری برای همیشه از خودم – در جامعه‌های بزرگ – باقی بگذارم. متاسفانه بیشترین دردها و غم‌ها و زخم‌ها از طرف همین خانواده – با هفت فرزند و پدر و مادری بی‌سیاست و ساده و منزوی و دانش‌نیاموخته و مبتدی – بوده. اما من همانطور که تا پیش از این، روزهای سخت‌تری را گذارنده‌ام باقی روزها را نیز خواهم گذراند با این تفاوت که الان بزرگ‌تر و محکم‌تر و قوی‌تر از گذشته شده‌ام. هرچه از بی‌فایده و اثرهای زیان‌رسان افراد این خانواده چه کوچک چه بزرگشان در زندگی‌ام بنویسم تمام نمی‌شود اما نمی‌خواهم بنویسم چون دردی از من کم نمی‌شود. درد من فقط با جداشدن و رفتن همیشگی از این خانه تمام می‌شود. متاسفم برای تمام این روزهایی که به باطل در خانواده‌ای گذشت که مستقیم و با قصد و حسادت و چه غیر مستقیم و بدلیل کم‌هوشی و بی‌سوادی و فقر فکری به من آسیب زدند و می‌زنند و راهی جز تحمل این وضع ندارم تا جداشدن همیشگی از این محیط زشت و مخرب برای روح و جسمم.

تو حس قشنگی هستی

این نوشته ربط مستقیمی به‌عنوانش ندارد؛ فقط چند شب پیش یکی بهم گفت «تو حس قشنگی هستی» و دوست داشتم این رو توی متنم بیارم. خواستم درباره‌ی موفقیت از دغدغه‌های اصلی‌ام بنویسم که در هر شکلی به سمتش رفتم اما در هر شکلی فقط شکست ازش گرفتم. قبلاً سرعت و قدرت فهمیدن در من خیلی شدید بود و این قدرت رو خودم درونم به‌وجود آورده بودم نه یک شبه اما سرعت فهمیدن بقدری زیاد بود که بفاصله‌های کم بدون خواندن کتابی چیزی به ذهنم می‌رسید و خیلی دقیق بعداً در بیرون از خودم پیداش می‌کردم. این فهمیدن آزارهای روحی و بی‌تابی‌های زیادی برام داشت. اصلاً هم چیز عجیبی نبود آدمی معمولی مثل الان حین کارهای روزمره یکدفعه با پردازش زیادی که در ذهنم دیفالت شده بود به چیزهای نابی می‌رسیدم. اما بعد از مدتی تصمیم گرفتم درونم متوقفش کنم. چند دلیل داشت یکی اینکه در محیط اطرافم کسی نبود که درباره‌شون حرف بزنم و دوم اینکه کمکی به راه و هدف و رسیدن بهم نمی‌کرد و سوم اینکه کنترلم رو از خودم گرفته بود و چون فضای برون‌ریزی خودمو نداشتم اذیت می‌شدم. این فهمیدن‌ها یک جمله کوتاه بودند قبلاً گاهی می‌نوشتمشون خیلی وقت‌ها هم یادداشتشون نمی‌کردم اما دلیلی دیگه هم که این فهم رو در خودم متوقف کردم چون می‌خواستم رشدی طبیعی داشته باشم. این چند روز که باز چنتا به حضورم می‌رسیدند یاد قبلاً افتادم.

برای من موفقیت در یک کلاس با اراده آزاد (اختیار) قرار داره. یعنی وقتی می‌تونم بگم موفق هستم و خوشبخت که اگر به روزهای قبل نگاه کنم بگم کاش به سال ۹۰ برمی‌گشتم و همه آن اشتباهات رو نمی‌کردم و الان باید خیلی جلوتر می‌بودم فقط چون «راه» رو پیدا کردم. دقیقاً این نگاه تفاوت بهشت و جنهمه فقط در این صورته که «درست» و «اشتباه» معنی‌دار می‌شند و به «تفاوت» و «ارزش» معتقد می‌شیم. تصور کنید کسی بجایی رسیده که راه رو پیدا کرده، کلید موفقیتم رو پیدا کرده‌ام و شکستی وجود نداره و اگر هست از طرف من نیست من در این حالت انسانی هستم که به اراده‌ی آزاد در خودم معتقد شده‌ام که میگم کاش برمی‌گشتم به ۸ سال پیش تا به همه‌ی اون چیزهایی که راه بدست آوردنشون رو بلد نبودم با شناخت کنونی‌ام می‌رسیدم. حالا جهنم رو تصور کنید در حالتی که من راه رو پیدا نکرده‌ام و به این نتیجه رسیده‌ام که زندگی بی‌معنی‌تر از این حرف‌هاست و انتخاب‌های من متناسب با محیط و شرایط و زمان هستند و انتخابی از خودم ندارم و همه‌ی خیال‌ها دروغ‌هایی به خودم بوده‌اند و نتایجی دیگه که می‌شود بهشون رسید؛ دو دنیای کاملاً متفاوت. قبل از رسیدن به راه و موفقیت در این مرحله‌ی اخیر از رشدم یک سوال اساسی در ذهنم جا خوش کرده که آیا وجود من ضروری است؟ یعنی کارهای من فقط با وجود من انجام می‌شه یا کسی دیگه هم می‌تونه انجام بده. این خیلی سوال مهم و بزرگیه و آنقدر بزرگ میشه که به هستی میرسه که اصلاً آیا به دنیا آمدن من دلیلی داشته. این سوال رو هیچ‌کس جزء خودم نمی‌تونه جواب بده. چون این نوع شناخت‌ها همه تجربی هستند. اما کاملاً واضحه که رابطه‌ای مستقیم با موفقیت و راه دارد اگر واقعاً به من ثابت بشه که همه‌ی کارهای من در جزئی‌ترین تا کلی‌ترین مختص من هستند و کسی غیر از من نمی‌تونه انجام بده پس راه و موفقیت رو در من نشون میده در غیر این صورت قضیه بکلی فرق داره و جهان بکلی طوری دیگه دیده و تعریف میشه.

یادداشت‌های تنهایی

این روزها و شب‌ها حالم تعریفی نداره. تنهایی بیش از گذشته مقاربم شده و دغدغه‌های همیشه‌گی‌ام درباره آینده و گذشته و حال و جنسیت و دنیا و هر چیزی که در من وجود داره رو هم دارم. از چند روز گذشته دو روزش رو با جدل و دعوا و فریاد و عصبانیت و بهم ریختن خونه گذشت. این زندگی منه نه چیزی میشه ازش فهمید نه راضی‌ام ازش نه علاقه‌ای بهش دارم. آدمی هستم به واقع – نه به تمثیل و استعاره – تنها و جدا از دیگران و باخود و با گره‌های روحی که نه راهی برای زندگی کردن دارم نه مُردن و اصرار دارم مسائل رو میشه حل کرد. اما آوردن آدم‌های دور و برم جلوی چشمم عصبی و خسته‌ترم میکنه. خیلی چیزها هستند توی زندگی‌ام که بهشون فکر می‌کنم و کنار این‌ خیلی چیزها، این تنهاییه که روز به روز داره در من بیشتر میشه. تابستان ۹۸ سختترین و تنهاترین تابستانی بوده که تا حالا داشتم تابستان بعد از اتمام کارشناسی. حتا بدتر از سال‌های ۹۱ تا ۹۳. چیزی ندارم بگم جزء اینکه از این روزها و شب‌ها از این بی‌همزبونی و شکست‌های پی در پی و تنهایی‌ها نه بیش از حد خسته که چیزی عادی شده برام مثل کسی که با بیماری‌اش زندگی می‌کنه. حرفی ندارم اگر سوالی دارید یا دوست دارید از چیزی بدونید یا موضوعی در نگاهتون هست بگید تا انگیزه‌ای برای نوشتن داشته باشم.

این روزها و شب‌ها

دیشب خواستم آفرودیتوس رو دامنه‌ی اصلی هاست قرار بدم که نمی‌شد. تماس گرفتم پشتیبانی گفت دامنه رو بصورت “پارک دامنه” نصب کردی و باید حذفش کنی. منم میدونستم با حذف کردن همه‌ی بلاگ میره. حوصله‌ی بک‌آپ‌گیری و رفتن دنبال یادگرفتنش رو نداشتم و دامنه رو از قسمت “پارک دامنه” حذف کردم. البته قبلش از نوشته‌های بلاگ پی‌دی‌اف گرفتم چون فقط همین نوشته‌های مهم رو روی دامنه داشتم و بقیه چیزها مثل قالب و افزونه‌ها رو میشد نصب کرد با کمی زحمت. فقط یه اشتباه کوچولو که کردم از بلاگ باید نسخه‌ای وبی(متنی) ذخیره می‌کردم چون الان که دوباره بلاگ رو راه‌اندازی کردم نمیشه متن‌های پی‌دی‌اف رو روی بلاگ ارسال کنم. خلاصه هاست رو ریست کردم و همه‌ی اطلاعات رفت. خیلی بی‌حوصله و عصبی شدم اونم ساعت پنج صبح چون به موازات کار خودم – قبلاً هم گفتم – روی پروژه‌ی راه‌اندازی سایت فروشگاهی «تجهیزات پزشکی» برادرم کار می‌کردم که اون خیلی بی‌حوصله و خسته‌ام کرده چون بدون تجربه و دست‌تنها این کار رو کردم. اما یواش یواش شروع کردم و همه‌ی وبلاگ آفرودیتوس رو از پایه راه‌انداختم و این شد که الان دارم روش می‌نویسم. فقط قسمت‌هایی مثل «درباره» رو ننوشتم که بعداً می‌نویسم. حالا این پست رو نوشتم تا فایل نسخه‌ی قبلی بلاگ رو قرار بدم و روال طبیعی نوشتنم مختل نوشه. برای خوندن دو پست گذشته که حذف شده («پیش‌درآمد»۲۷م تیرماه و «یادداشتی پس از باران شبانه»۳۰م تیرماه) بصورت آنلاین اینجا رو ببینید و برای بزرگنمایی از ذره‌بین استفاده کنید. چیزهایی که توی دو پست قبلی نوشتم متفاوت و بلند بودند. موضوع‌ها درباره‌ی: شروع به گیاه‌خواری(از هفته‌ی سوم تیرماه)، پول، دو واحد جامونده بعد از اتمام کارشناسی و مجبور به پاس کردن در تابستان و پرداخت پول واحدها از خودم، گریه‌ی نیمه‌شب، هدفم از نوشتن و ارشد حقوق دانشگاه تهران بود. این‌ها موضوعات اصلی دو نوشته‌ی گذشته است که حذف شده و لینکش رو گذاشتم. فقط پست اول رو دوباره به همون تاریخی که ارسال شده بود، فرستادم که چهره سایت مثل روز اول بشه.