Everything Is Something Els

خیلی وقت‌ها ناراحت می‌شوم کلافه می‌شوم اینقدر از یک منِ ساده دورم، اینقدر دور شده‌ام، خیلی دور، مثل کسی که به خدایی در جهان بالا معتقد است و نه فقط معتقد است، که برای اثباتش به خودش تلاش می‌کند، برای رسیدن به او، مثل کسی که یک دین کامل را می‌شناسد و به آن می‌اندیشد اما خودِ ساده شده‌اش چیز خاصی نیست. من هم وقتی می‌بینم به آرامی در زندگی‌ام غرق در اسم‌های فیلسوفان و افکارشان و کتاب‌هایشان شده‌ام در حالیکه منِ ساده چیز زیادی نمی‌خواهد تا مرز دیوانگی می‌روم.

ساده بودم،
دیوانه شدم؛
بعد از آن، خودم را نشناختم.

سجاد تو دیوونه‌ای، شک نکن :)))

بشنویم:

 

بارها خواستم ساده باشم، ساده ببینم، ساده فکر کنم، ساده زندگی کنم، زندگی را آسان و راحت بگیرم؛ اما نشد زندگی مرا روز به روز پیچیده‌تر کرد و نگاهی پیچیده‌تر بمن داد و این اصلاً خوب نبود، هرگز، این همان مریضی بود که شین‌ گفت. هنوزم می‌خواهم خودم را از این زنجیرها رها کنم ولی باز هم نمی‌شود هر چه بزرگتر می‌شوم این زنجیرها قطورتر و سنگین‌تر دور دست و پای و گردنم می‌پیچیند. گاهی به خودم می‌گفتم افکار فیلسوفانی که من در تنهایی بی‌آنکه زندگی‌ام صحنه‌ی چنین افکاری باشد با خود دارم، مالِ فیلسوفانی بوده که کنار هم گفتگو داشته‌اند و زندگی‌شان فضای متناسبش را داشته. دوستانی با هم بوده‌اند که شرایط جامعه و حتا خانوادگی‌شان سبب می‌شده درباره آن مسائل فکر کنند. تا پریشب و دیشب کمی بیشتر دقت کردم و دیدم نه، آن‌ها هم بیرون از فضای خانوادگی و محیطشان بوده‌اند و خودِ ساده‌شده‌یشان چیزی بوده و افکاری که نوشته‌اند و گفته‌اند چیز دیگری. فیلسوف آلمانی موریتس شلیک را در نظر داشتم، من کتاب‌های او را می‌خوانم درباره‌ی متافیزیک و اخلاق [فعلاً نخوانده‌ام اما در لیست خواندن قرار دارند] در حالیکه او خودِ ساده‌اش چه بود؟ کسی بود که توسط دانشجوی دکترایش در راه‌پله‌ی دانشگاه توسط سلاح گرم کشته شد. چرا؟ چون دانشجویش به دختری علاقه داشت و او گمانِ رابطه‌ی دوستی بین شلیک و دختر محبوبش را داشت. این زندگی برهنه و ساده‌ی موریتس شلیک بود در حالیکه با اندیشه‌هایی زندگی می‌کرد که بسیار از خودش فاصله داشت و خودِ او نبودند. ویتگنشتاین نیز همینطور، همین کسی که گاهی از زیادی نوشتن درباره‌ی او خسته می‌شوم، با دریایی از اندیشه‌ها اما خودِ ساده‌شده و حقیقی‌اش چه بود؟

من هم مانند موریتس شلیک، من هم مانند ویتگنشتاین و گودل [با این اختلاف زیاد که آنها در زمان حیاتشان مردمانی شناخته‌شده بودند و در جامعه زندگی می‌کردند و من در نهایتِ فقر و مهجور از جامعه]. من هم مانند آنان در اصل ساده و زودآ که ساده بمیرم اما حرف که می‌زنم فکر که می‌کنم زندگی و دنیا را که نگاه می‌کنم پیچیده و در فهمِ پیچیدگی‌ها و فهمِ این پیچیدگی‌ها خودم را هم پیچیده و طبیعتاً خسته کرده، یک خستگی که هم می‌تواند شکل افسردگی بگیرد هم خودکشی که برای من نوع اولش را الان دارم و نوع دومش را قبل‌تر بطور خفیف نه جدی. خیلی وقت‌ها می‌خواهم ساده حرف بزنم، ساده زندگی کنم، ساده نگاه کنم، ساده فکر کنم تا بتوانم مثل آدمی معمولی حرکت کنم، زندگی کنم و در جامعه بروم اما زود شکست می‌خورم و به حالت قبل برمی‌گردم. شاید این اجبار محیطی است، سرنوشتی که با آن زندگی می‌کنم اجباری که توان برانداختنش را ندارم و با مشقت و درد و سختی باید با آن بجنگم تا وقتی که می‌میرم.

باران تو مریضی

دوستی دارم که بطور وحشتناکی هر طور که می‌خواهم می‌توانم پیشش باشم، هر طور یعنی حتا اینکه بطور مریضی با او حرف بزنم، البته که کیلومترها از من دور است، من که در زندگی واقعی سعادت داشتن چنین دوستی را ندارم. او می‌گوید ضمن اینکه دردِ دل کردن‌هایت را دوست دارم اما آدم را مُعذّب می‌کنی وقتی حالتِ قربانی شدن در زندگی می‌گیری اینکه انگار همه‌ی زندگی و دنیا به تو ظلم کرده. عنوان این پست را دوست دیگری بمن گفته بود ، او سه بار بمن گفت با وقفه‌هایی که لابلای آن حرف‌ها زدیم. دوستی که این حرف را بمن زد رفت، شاید برای هیشه، و هیچ‌وقت فرصت هم‌صحبتی با او را پیدا نکنم. اما این جمله‌اش بیشتر از همه‌ی حرف‌های دیگرش یادم ماند.

یک کار دلنشین از شهرام ناظری گوش کنیم:

 

من غالباً دوست ثابتی ندارم، همه موقت هستند، دوستی صمیمی هم با کسی ندارم، ذاتاً اینگونه‌ام چون شدیداً دورن‌گرا و در دنیایی ذهنی و خیالی و ایده‌آلی که به کلی از محیط و جهان اطرافم جداست زندگی می‌کنم. امّا راء. از روز اول با ایمان قلبی می‌گفت این دوستی ما همیشگی است و محکم‌تر هم می‌شود. من بجز اینکه با آدم‌ها پیوندی دائمی و قوی برقرار نمی‌کنم اما این گسست با افراد کم‌سن‌تر از خودم بیشتر است، با اینحال راء تنها کسی است که فاصله سنی زیادی دارد اما پیوند دوستی ما برقرار مانده. من خودم نسبت به هم‌سن‌های خودم هم احساس کوچک‌بودن زیادی می‌کنم هم رفتاری هم چهره‌ای، بعد که می‌فهمم هم‌سن هستیم یکّه می‌خورم. دلیلش قطعاً به تصویر ذهنی‌ام از آدم‌ها برمی‌گردد.

اما من مریضم؟ نمی‌دانم، شاید؛ حتا اگر بخواهم بگویم منظور از این مریضی که افسردگی حاد است، متاثر از این زندگی و محیط و خانواده است نمی‌توانم خودم قبول کنم. چون هم بقول میم. [ تا قبل از اینکه دوستی‌اش را برای همیشه بخاطر تحمل‌نکردن رفتارم تمام کند ] و هر دوستی که مدتی با من آشنایی داشته و زبانش به ستایش باز شده؛ من آدمی خیلی قوی هستم. برای همین قوی بودن و فکر و شخصیتی مستقل که برای خودم دارم نه خودم می‌توانم مریضیِ افسردگی را قبول کنم نه دیگران می‌توانند به راحتی قبول کنند. البته آن دوستم که گفت «باران تو مریضی» بخاطر فکرها و خیال‌های جنسی سادومازیخیستی بود که اصرار به اشتراک این حس‌ها با او داشتم. برای همین می‌گفت تو من را هم مریض می‌کنی. اما من دلیل این خیال و فکرها را اگر هم نادرست باشند چیزی جز افسردگی که شکل زندگی و فکرم را تغییر داده و حتا بر فلسفه‌ی جنسیتی و هر فلسفه‌ی دیگری از زندگی‌ام تاثیر گذاشته نمی‌بینم. فلسفه‌ی جنسیتِ من، فلسفه‌ی زبان و زندگی و ذهن و ریاضی را در من تحت تاثیر و شکل داده.

آبان‌نامه‌ی جیرجیرکی

تصمیم گرفتم امشب بعد از مدتی باز بنویسم، هدفی برای نوشتن ندارم، حرفی هم برای نوشتن ندارم اما گاهی سخت از خود خسته می‌شوم. از روزها و ماه‌ها و سال‌هایی که گذشتند و می‌گذرند و من هنوز هیچ در هیچ؛ چو قایقی رها، چو تخته‌پاره بر موج. خواستم بخوابم امّا گفتم اوّل کمی بنویسم بعد بخوابم. وقتی برای خودم می‌نویسم حس بهتری دارم تا وقتی که برای دیگران می‌نویسم گرچه برای دیگران نوشتن انگیزه‌ی زیادی می‌دهد و برای خودم انگیزه پیدا نمی‌شود. عنوان پست را نمی‌دانستم چه بنویسم که یکباره صدای جیرجیرک از ته دالان بلند شد و الان که صدای مؤذّن به گوشم می‌رسد. امسال با شروع آبان همه جا حرف از باران بود همه جا طبق معمول یعنی تهران بیشتر، اما اینجا هنوز خبری از بارانی ممتد نیست، گاهی یک نم‌نم که آن هم باران نیست. پس این شد که آبان‌نامه‌ی جیرجیرکی را نوشتم.

امّا درد دل و حرف و گلایه و غصه سر چه بود که قصد نوشتن داشتم؟ همان غرهایِ همیشگی که با خودم می‌زنم امّا یک قدم هم برای عوض شدنش بر نمی‌دارم؛ شاید هم خیلی برداشته‌ام اما خسته شده‌ام و شایدهای دیگر. گلایه از چه؟ دیروز و امروز پدر حرف از شلوغی اطرافش می‌زد که چرا نمی‌روید پی زندگی‌تان و بلابلابلا که البته حرف‌زدن نبود و داد و هوار و عربده بود. قبلش هم پیامی با همان نگارش دست و پا شکسته‌اش روی تلگرام برایم فرستاده بود، با این مضمون که ادامه تحصیل فایده‌ای ندارد عزیزم تا خدمت سربازی را تمام نکرده‌ای [و امروز که حرفش را پیش کشیدم مثل قبل در حالت عادی گفت یا اگر سربازی نمی‌خواهی بروی مشغول کاری شو]. امشب در دیالوگ با دوستی گفت: «اشتباهه، نه؟» و من هم بی‌ربط به حرف‌هایش گفتم: اشتباه این است که من با رفتنم زحمتی از سر دست پدر و مادرم کم نمی‌کنم و منبعی مالی ندارم. بله، آن دوستم که دیگر چیزی نگفت، من هم اینگونه سرم را به دیوار بی‌هدفی کوبیدم و خودم را خالی کردم. گرچه قدری بعدش از عمومی کردن این حرف دلم پشیمان و ناراحت شدم اما خب گفتم. در واقع انگیزه‌ی نوشتن این پست هم بیشتر این دیالوگ بود:

همین! آمدم اینجا که باز حرف‌ها و غرلندهای تکراری بزنم که برنامه و هدفی برای حال و زندگی‌ام ندارم و اصلاً معلوم نیست چه می‌خواهم با این زندگی کنم، به کدام سوی می‌خواهم بروم، چه کار می‌خواهم با این زندگی کنم. الان هم که هیچ، نه پولی نه شغلی، با والدینم با این سن زندگی می‌کنم. پدر هم که امسال برای دهمین یا یازدهمین سال قولنامه‌ی خانه را تمدید کرد با دویست هزار تومان بیشتر از پارسال، داد و هوارهایش هم متاثّر از تمدید قولنامه‌ی خانه بود. دغدغه‌ی مستقل شدنم از خانواده که از سال ۹۰ در من پر رنگ و پرامید و مهم و بزرگ بود بعد از به صد در بسته کوبیدن و هر چه پیش رفتن زهر مار شد، واقعاً نمی‌دانم به خودم و به زندگی‌ام چه باید بگویم فقط می‌خواهم از این همه خستگی در سکوت بلندی غرق شوم.

حرف‌های شب

«حرف‌های تو مال شبه، حرف‌های روز نیست» این رو دیروز پدر موقع کار که با هم گپ می‌زدیم گفت. پدر هر چی تو دلش بیاد مستقیم بدون سبک و سنگین کردن می‌زنه. این نمی‌تونه خیلی اخلاق خوبی باشه چون در اکثر موارد حرف نسنجیده باعث رنجش بقیه و تخفیف جایگاه شخص در چشم دیگران میشه. امّا فردی که روبروی پدر – یا افرادی مثل پدرم – قرار می‌گیره مهمه، مثلاً من حرف‌هایی که از دهنش درمیاد چون خودم چهره‌ای مُوجّه نشون داده‌ام حرفی هم که می‌زنه واقعاً می‌تونه لایه‌ای عمیق از درونم رو که دیگران – به هر دلیلی به زبان نمیارند – بهم بزنه، فکر نکنید همیشه این تعریف‌های عمیق است بالاخره زبان سبک گاهی حرف‌های سبک حتا به من هم می‌زنه که ناراحتی داره ولی نشان‌دادن ناراحتی در صورت باعث میشه پدر بفهمه حرف بدی زده و درون خودش بره.

پدر نمی‌تونه کلمه‌ها رو درست تلفظ کنه مادر هم اینطوره هر دو موقع حرف‌زدن کم از کلمه‌های دقیق یعنی به اسم‌ها و صفت‌ها اشاره می‌کنند بیشتر از ضمائر استفاده می‌کنند، و این به سواد ابتدایی هر دویشان برمی‌گرده. اما بلحاظ فهم، بهشون گفتم بچه‌هاتون که باید مال زمانه‌شون باشند فهمی عقب‌تر از شما دارند و بچه‌های این زمونه نیستند هر کدامشان به شکلی. بهرحال این یکی از حرف‌هایی بود که دوست داشتم خوب بفهممش و کاش جای پدرم کسی داشتم که اینقدر در زندگی نزدیک بود بهم و اینگونه صادقانه هر چه درونم و در رفتارم و وجودم می‌دید بی‌فکر کردن [که اگر بگم خودم رو کوچیک می‌کنم و مانند این‌ها] می‌گفت اما با این تفاوت که از کلمه‌ها دقیق استفاده می‌کرد. من جمله‌هایی که پدر بهم گفته اغلب باید برای خودم ویراستاری کنم و این خیلی سخت و بده. حرف‌های تو از جنس شبه، حرف‌های تو برای آدم‌های خاصیه، تو حرفات رو مثل قدم‌های در تاریکی شب بی‌صدا اما موثّر می‌زنی، کسی نمی‌فهمه همان موقع امّا اثرش رو میذاره، حرف‌های دو نفری، حرف‌های یواشکی، حرف‌های بی‌صدا و دلی و حسّی. این‌ها همه می‌تونند توضیح این سخن باشند که پدر گفته.

وقتی موضوعی را می‌خواهم بازگویی یا بازنویسی کنم خیلی به جزئیات می‌پردازم چون در زندگی‌ام از کنار هیچ‌چیز به سادگی رد نمی‌شوم من همیشه پر از حرف بوده‌ام از هر چه می‌فهمم و حس می‌کنم. برای همین وقتی می‌نویسم گاهی از این همه جزئیات که باید بنویسم و به‌خاطرم می‌آید کلافه می‌شوم. همه‌اش هم مهم است مثل آجرهای یک آسمان‌خراش که اگر یکی نباشد همه‌اش از چشم من می‌افتد.

ناخون‌هام را گفته بودم برای اولین بار در عمرم اینقدر بلند گذاشتم، خیلی اتفاقی. من خودم انگشتان و ناخن‌های کشیده‌ای دارم نسبت به قدّم با این ناخن‌های بلند که رشد خوبی دارند چه شود! خواهرم هر بار می‌بیند میگه کوتاه کن اینقدر بلند هم زشته. پدر گفت فکر کنم با این ناخن‌ها میری مغازه اول نگاه ناخن‌هات میکنه خودت اذیت نمیشی موقع کار با لپ‌تاپ و گوشی؟ و من رو می‌گی؟ راستش دوستشان دارم، بدم نمیاد هر چه هم بلند باشند. بله گاهی اذیت‌کننده است مثلاً موقع دکمه بستن پیرهن یا چاقو دست گرفتن برای خرد کردن گوچه و پیاز پوست گرفتن. لپ‌تاپ هم موقع تایپ کردن ممکن است به کی‌بورد آسیب بزند اما چون بعید می‌دانم اهمیّت نمی‌دهم.

کاش جایی در جامعه داشتم، جامعه‌ای که دوستش داشتم نه این جامعه که از آن همیشه گریخته‌ام. نمی‌دانم، من اصلاً دوست و رفیقی ندارم، اصلاً یعنی هیچ حتا یکی. دلیلش را هم نمی‌دانم، نداشتن موقعیت اجتماعی و پول و کار یا اینکه این اخلاق من است که کسی اطرافم نداشته باشم. چرا؟ چون همیشه راه‌هایی رفته‌ام که افراد آن جمع نرفته‌اند. نتیجه‌اش؟ نمی‌دانم، شاید عالی، شایدم بد. انگار همه باهم باید از دروازه‌ای بگذریم. اما من از بچگی فکر می‌کردم که راهی که دیگران می‌روند درست نیست. نتیجه‌اش؟ نمی‌دانم. شایدم می‌ترس بگویم هیچ! شاید هم محیط خیلی در این تصمیم و تربیتم دخیل بوده شاید نه طبیعتاً اینگونه بوده‌ام، شاید تقصیری ندارم زندگی در ایران آن هم سالم و خوب رشد کردن چنین سبک زندگی‌ای را می‌طلبد.

دی‌شب در توئیتر درباره ترجمه نوشتم اینکه چقدر کارها برای انجام دادن است. گفتم همیشه برش‌های کوتاهی از ویتگنشتاین می‌نویسم که بخاطر کمبود کارکتر مجبورم خلاصه و اغلب ناقص و تحریف‌شده بنویسم درحالیکه شکل کامل و درستی هم منعکس نمی‌کند از موضوع و این برای من با درجه‌ی زیادی از حساسیّت در بیان جزئیات رنجش‌آور است. نوشتم که دوست دارم مهم‌ترین کتاب‌هایی که درباره ویتگنشتاین دانشجویانش نوشته‌اند در بلاگم ترجمه کنم، حد اقل قسمت‌های مهمی مثل درسگفتارهایش درباره دین و زیبایی‌شناسی یا گفتگویی که در نقد فروید در حلقه‌ی وین داشته یا بسیاری کارهای دیگر که این تصویر ناقص و مخدوش ویتگنشتاین در محیط فارسی را می‌تواند خیلی خوب درست و کامل کند. امّا بی‌انگیزه‌ام، ناامیدم، بی‌میلم و این دلیل‌های زیادی می‌تواند داشته باشد از دلایل شخصی که بی‌فایده می‌دانم چون برای خودم فهمیدن چیزهای مهم‌تری در اولویّت است (دقیقاً چرا از این پدر و مادر به دنیا آمدم و بودنم چه رازی دارد، سوال و جواب‌هایی مخصوص شخص خودم) که باعث می‌شود ترجمه‌ی این کارها در عین جذّابی و آموزندگی برایم کم‌اهمیّت شود [همانطور که ویتگنشتاین گفته «یک نظریه هیچ‌ارزشی برای من ندارد، یک نظریه هیچ‌چیز به‌من نمی‌دهد»] و دلایل بیرونی که چه فایده واقعاً برای چه کسی بنویسم؟ با آنکه گرچه بر محیط دانشگاهی مسلط نیستم و ارتباطی ندارم اما فکر می‌کنم ایرانی‌ها از همه‌چیز مخصوصاً فلسفه و علم تصویر ناقص و حتا اشتباهی دارند. چون علوم که بسبب ترجمه به ایران منتقل شده، درست و کامل منتقل نشده. برای همین هنوز نخبگان جامعه ما نمی‌دانند «پایان هنر» و «پایان تاریخ» در فلسفه هگل یعنی چه. نمی‌دانند کانت و نیچه یهودی‌ستیز به معنی همه‌ی ادیان ابراهیمی بودند و وقتی می‌گوییم یهودی، در نظر فیلسوفان، اسلام را هم شامل می‌شود. نخبگان ایرانی اغلب نمی‌دانند چپ و راست سیاسی-فلسفی چه کسانی هستند و هگلی‌های راست چه کسانی بودند و چرا به این شدّت توسط هگلی‌های چپ حذف شدند، نخبگان ایرانی اغلب درک درستی از فلسفه و تاریخ جهان ندارند فقط ناقص از دیگران خوانده‌اند و خودشان سراغ منابع اصلی نرفته‌اند. نخبگان ایرانی هنوز مسئله دین و اسطوره برایشان حل نشده درحالیکه در اروپا از قرن نونزده حل شده. هیچ حلقه و اجتماع نخبگانی شکل نگرفته که بحث‌هایی سنگین انجام شود، چون در این قسمت از دنیا همه به فکر خود هستند و جمع کردن برای خود.

خیلی کارها برای انجام دادن هست ولی به مقدار زیادی هم بی‌انگیزه‌گی و حس بی‌هودگی از انجام دادنشان که باعث می‌شود تحقیق و پژوهش را هم در من متوقف کند، من مسلط به آن چیزی که نقص در نخبگان می‌بینم نیستم اما تصویری درست دارم و راه را بلدم که بی‌میلی زیاد مانع از حرکت می‌شود. نیاز داشتم بر ادبیات جهان مسلط شوم، کانت و هگل را دقیق بخوانم، بر ویتگنشتاین مسلط شوم. روانشناسی را دقیق دنبال کنم همانطور که ویتگنشتاین گفت «پی‌یر ژانه» کارهای فروید را بی‌اثر کرد. چون روانشناسی و روانکاوی بر همه‌چیز در جامعه داخل شده بیشتر از آن بنویسم، از فلسفه‌ی ریاضی و تغییر مسیر آموزش با کارهای کانتور که ویتگنشتاین مخالف آن بود بنویسم، و خیلی کارهای دیگر.

سلاح گرم و مداد ویتگنشتاین

چند روز پیش یک نفر نظرسنجی کرده بود درباره‌ی آزادی حمل سلاح گرم سبک و استفاده از آن. من کامنتی کوتاه درباره روزی که از سلاح گرم استفاده و توانایی زیادم در هدف‌گیری‌ها برایش نوشتم و گفتم که اسلحه آن هم در نوع شیک و منحصرش به من حتّا بهتر از حیوان‌ خانگی حس خوبی می‌دهد. فردا شبش به این موضع فکر می‌کردم که چرا تیراندازی من خوب است و همزمان به ویتگنشتاین فکر می‌کردم. ویتگنشتان جایی می‌گوید:

من واقعاً با مدادم می‌اندیشم برای اینکه سرم اغلب هیچ نمی‌داند دستم چه می‌نویسد.

دست حس می‌کند و می‌فهمد بدون چشم. دست انسان اگر قلب دستوری با اطمینان به او بدهد در فاصله‌ای دور – چه مکانی و چه زمانی – می‌تواند اراده‌اش را با دقت زیاد به هدف برساند. دو سال پیش خبرگزاری ایسنا با محمود دولت‌ آبادی مصاحبه‌ای به‌مناسبت ۷۷ سالگی‌اش داشت. در این مصاحبه گزارشگر از او می‌پرسد که گفته می‌شود موهایتان را خودتان پیرایش می‌کنید؛ دولت آبادی دستش را به موهای پشت سرش می‌کشد و می‌گوید انگشتان من حس می‌کنند می‌بینند. جدایِ از موضوعِ این یادداشتم که به این مصاحبه‌ ارجاع دارد اما حتماً اگر دوست داشتید در نیم ساعت، حرف‌هایی کاربردی بشنوید برای شنیدن این مصاحبه وقت بگذارید، ویدئو با این جمله‌ی مهم شروع می‌شود: «کار خیلی چیزها به من یاد داد، کار یاد داد به من هنر را».

کارت شناسایی لودویگ ویتگنشتاین در دوران حضورش در جنگ اول جهانی
کارت شناسایی لودویگ ویتگنشتاین در دوران حضورش در جنگ اول جهانی.

این توضیح ساده و تجربه‌ی دولت آبادی از قدرت دست بدون چشمی برای دیدن، بهترین توضیح برای این موضوع است که می‌خواستم هدف‌گیری من با دقت بالا در کار با سلاح و ارتباطش را با مداد ویتگنشتاین نشان دهم. یک خوبی سلاح این است که به انسان اطمینانی قلبی می‌دهد و از تردیدهای زیاد در زندگی دور می‌کند. دلیلش هنگام کار با سلاح برایتان روشن می‌شود. چون وقتی شما در فاصله‌ای مثلاً صد متری نشانه می‌گیرید و پس از شلیک می‌بینید با دقت خوبی تیر به هدف‌خورده، هیجان‌زده می‌شوید که چگونه ممکن است وقتی چشم نمی‌تواند از این فاصله هدف را ببیند اما دست با فرمان‌گرفتن از روح می‌فهمد که تیر را کجا بنشاند. همین دقت هم در قلم ویتگنشتان که خودش درباره‌ی آن گفته صدق می‌کند. ویتگنشتاین می‌گوید تنها قلم است که می‌تواند افکارم را در صورتِ واژه‌ها ثبت کند تا بعد من آن‌ها را ببینم و بخوانم و گرنه ذهن من از آنچه می‌فهمد چیزی نمی‌تواند در خودش نگه دارد یعنی ادراکاتم دریافتی از جهان و آنی هستند و اگر قلم نبود نه نظمی داشتند نه صورتی برای دیدنشان. ویتگنشتاین مدتی در جنگ اول جهانی حضور داشته و اگر بین نوشته‌هایش جستجو می‌کردم حتماً توضیحی از روزهای دست بردن به اسلحه‌اش و تیراندازی پیدا می‌کردم که چگونه کسی که فیلسوفانه دقیق و جزئی‌نگر با دستش می‌نویسد [مخصوصاً ویتگشتاین که در دقتِ نظر در خانه‌ای که برای خواهرش معماری می‌کند مشهور است] با همان دست تنها به قدرت روح می‌تواند هر هدفی را به نتیجه برساند حالا این ابزارِ دست واژه‌ها باشند که افکار متافیزیکی و فلسفی و ریاضیاتی و دینی و عرفانی را ثبت می‌کنند یا اسلحه‌ای که تیرهایش را از فاصله‌ی صد متری با تقریب خوب به هدف می‌زند؛ این دست همیشه برای هر کاری موفق است و اثرهای دراز مدت و برای مکان‌هایی خارج از جایی که تن صاحب دست حضور دارد خواهد گذاشت.

اثر پائولی و تجربه‌های عرفانی

چند روز پیش‌ اولین فیدبک وبلاگنویسی در آفرودیتوس را — آن هم نه در اینجا — گرفتم و خیلی حال خوشی پیدا کردم، همان حس ارزشمند قدیمی که دوستانم در تالار گفتگو با خواندن نوشته‌هایم به من می‌دادند و مرا پر از حس ارزشمندی و خوش‌طبعی می‌کردند و من بیشتر با بودنشان ممزوج می‌شدم و حس خوبی به خودم و دنیا و نوشته‌هایم و دوستانم داشتم. هر بار که وبلاگم را در ذهنم مرور می‌کنم به خودم می‌گویم بصرفه است سال بعد هم با این هزینه که برای من کم نیست بلاگم را تمدید کنم؟ و چرا با پسوند IR که هزینه‌ای نداشت دامنه‌ام را ثبت نکردم؟ بعد می‌گویم آفرودیتوس و آی‌آر؟ اخیراً هرکس که بلاگ دارد به پسوند دامنه‌اش نگاه می‌کنم و باز برای مدتی به کار بی‌معنای خود فکر می‌کنم. برای اینکه از نوجوانی که با کامپیوتر و اینترنت و کتابچه‌های آموزشی عیش و لذت داشتم، دوست داشتم دامنه و ایمیلی مخصوص خود داشته باشم و حالا تجربه‌اش می‌کنم اما با نگرانی در فراهم‌نشدن هزینه‌های تمدید برای سال بعد.

موضوعی که می‌خواهم درباره‌ی آن بنویسم به «اثر پائولی» نامگذاری شده بنام فیزیکدانِ نظری ولفگانگ پائولی مربوط است. بهتر است درباره‌ی اثر پائولی در ویکی‌پدیا بخوانید. بطور مختصر در آن مقاله گفته می‌شود که وجود فرد خاصی در محیط موجب وقوع اتفاقی خاص یا رازورزانه در آن محیط می‌شود. قبلاً درباره‌ی این موضع در توئیتر و کانالی تلگرامی که پیش‌تر داشته‌ام نوشته‌ام و نمونه‌هایی که در زندگی‌ام پیش آمده. اما آخرینشان همکلاسی‌ام بود که در رژه‌ی اهواز کشته شد. این همکلاسی من بسیار بچه‌ای ساده‌لوح بود که بقول معروف دست چپ و راستش را نمی‌دانست گویا پدرش از صنف قصاب‌های گاو و گوساله بود و به درس علاقه‌ای نداشت تا ترم پنج یا شش خواند و درس را رها کرد و عضو سپاه پاسداران شد. بعد که خبر کشته شدنش را شنیدم عجیب بود برایم. برای دانشگاه چون در تاریخچه‌‌اش مورد نادری بود فردای خبرش بنر بزرگی درب ورودی دانشکده نصب کرد. این روزها که برای کارهای فارغ‌التحصیلی به واحد آموزش می‌رفتم آنجا عکسش را نصب کرده بودند یعنی ماندگار شده بود. در سالگردش تصاویری که در سطح شهر می‌دیدم حالتی قدیس‌گونه و آسمانی به او داده بودند و در عکس‌هایش دور صورتش را هاله‌ای سفید انداخته بودند. برهه‌های مختلف زندگی من وقتی وارد فضایی شده‌ام چند ماهه یا چند ساله اتفاقی از نوع اثر پائولی متاثر از حضور من افتاده اما منتظر بودم که چرا در دوره‌ی چهار ساله‌ی دانشکده اتفاقی نیوفتاد تا چند روز پیش فهمیدم این هم اتفاق دوره‌ی دانشکده بوده. اما سوالی برایم پیش آمد که پس سال‌های زیاد حضور من در خانه با این نیروی مرموز در من چگونه توجیه می‌شود و خودش را چطور نشان داده، بله، یک مورد و بسیار سنگین و آن هم مادرم بود که توضیح داده بودم بیماری‌اش را اما من توضیحی می‌خواهم که مدت همه‌ی حضورم در خانه و زندگی با پدر و مادرم را توجیه کند. سعی کردم کوتاه بنویسم و مضمونی ادبیاتی به آن ندهم وگرنه می‌شد بنویسم: نیروی سیاهی در من وجود دارد که منبعش نامعلوم و توضیحش ناممکن، آنچه همه‌چیز را در خودم می‌بلعد و تنها با مرگ سیراب می‌شود. من خیلی برای مفاهیم بزرگ کوچکم و من نمی‌دانم چرا در فضای بی‌انتهایی قرار دارم که گاهی امواج آگاهی به روحم می‌کوبد و می‌گویم بر کدامین بلندی و در چه قالبی باید باشم و چگونه و کی می‌توانم همه‌ی آنها را بفهمم. پرسش‌ها و مفاهیمی که جوابشان تنها در تجربه‌ی زیستن من است و منحصر به خویشتنم که در هیچ کتابی نوشته نشده‌اند اما کتاب‌ها و دنیای صورت بیرونم راهنمای بسیار خوبی برای من هستند.

مرا با نام خودت آواز کن، سیرن

در بی‌انتهایِ گسترۀ زمان که بسویِ تقدیرِ خود سیر می‌کردم در هر شکوفۀ بهاری انعکاسِ رویِ تو را می‌دیدم که هر یک خبر از نزدیک‌بودنِ کلبۀ سکونتِ تو در جوارِ بی‌رنگی‌ها و بی‌ریایی‌ها و دل‌افروختگی‌ها را می‌داد. در بالایِ هر تپۀ بلندی که باندازۀ فریادِ اسم تو تا آسمان فاصله داشت و هر ماهوری که لایِ هر لالۀ سرخِ واژگونی نامِ تو را لالایی می‌کرد در جستجوی تو بودم. در این سفرِ هزارساله بسوی تقدیر دست از خویش کشیده بودم تا به آوازِ سازِ چنگِ روحت خود را تسلیم تقدیر تو کنم. از شهرِ فرشتگانِ شکسته‌بال می‌گذشتم، هر یک دیگری را در آغوش گرفته بودند و با چشم‌بندهایی بر چشم رنگین‌کمان گریه می‌کردند، دستشان را که بر بال‌هایِ شکسته‌یشان می‌کشیدند نام تو را زمزمه می‌کردند. از میانشان که عبور می‌کردم کسی متوجه‌ی حضور من نشد. بین زمزمه‌هایشان می‌شنیدم که به غم می‌خواندند: پیامبران دروغین!..رسولانِ دروغین!.. هزاران سال تبعیدِ زمین!.. هزاران سال بی‌راهه سوی تقدیر ناراست خویش رفتن! .. گناهان بسیار!.. گناهانِ بسیار! .. ساحرۀ شوم! .. تقدیرِ تبعیدی! .. پیش رفتم و فرشته‌ای دیدم که یک بالش بریده و افتاده بر زمین می‌جنبد و بالِ دیگرش بر دوشش با تکرار نام تو می‌جنبید. با چشم‌بندی که رنگین‌کمان بر زمین جاری می‌کرد جویبارهایِ هزارساله می‌ساخت که در آنان هزاران سال تقدیر خویش را بی‌تو می‌دیدم. من تو را در گریه‌ی فرشته، در هزار سال پیش از تولد خویش می‌دیدم. دست بر جویبار رنگین‌کمانِ گریه‌هایِ فرشته بردم که صدایِ گریه‌اش می‌خواند: مرا به نام خودت آواز کن، سیرن!..مرا به نام خودت آواز کن، سیرن!.. بلند شدم و از میان هزار سال فرشتگان تبعیدی برخاستم و به راه خود ادامه دادم. به آسمان نگاه می‌کردم که ماه در آن پنهان می‌شد و پیدا، با زهره نجوا می‌کرد که تو قصد دوباره رد شدن از هزار راهِ هزار سالۀ تقدیر را با عبور از خیابانِ بیست و پنجم داری، … و اینکه قصد داری این‌بار یکی را که قصد کرده سوی تو بیاید به تقدیر راست با خود ببری و از تبعیدگاهِ بن‌بستِ تقدیرِ بال‌هایِ شکسته و از دامگاهِ قدرتِ ویرانگرِ ساحره‌های دروغین برهانی.

از شهر فرشتگان تبعیدی عبور کردم و به دریای خیال تو پهلو گرفتم. دست بردم و آن مُشت‌مژه‌های تو را که در سفر پیش از جَیب سینۀ آرامشت به من هدیه دادی روی دریا انداختم و با آن مژه‌هایِ امنِ آرامشت قایقی ساختم. پیش از سوار شدن، حقیقت و دانایی و جهل و خیال و غرورِ خویش را در ساحل جای گذاشتم و بی‌خویشتن سویِ تو آمدم. از نخستین فانوس آواز ردیف موهایت که در حال نواختن باورت بود تا راهِ رسیدن به تو را نشانم دهد عبور کردم و ستارگان که خبر از آواز ساز چنگ روحت در حوالی خیال تو می‌دادند با دو پاروی خواهش و اشتیاق سوی نشانه‌هایِ ستاره‌ی شباهنگ می‌شتافتم؛… دیگر پیش نمی‌توانستم روم. درخت حقیقت تو را می‌دیدم که بر شاخه‌ی سِتُرگِ آن نشسته‌ای و آب‌هایِ زیر قایق مژه‌هایت، آواز دلکش تقدیر خودت را می‌خواندی و من با اندک جانی تو را می‌خواندم که: مرا با نام خودت آواز کن! … مرا با نام خودت آواز کن! … در آن هنگام که در تو متولد می‌شدم و تو بلند می‌نواختی و آواز سرمی‌دادی. و ماه و ناهید که از حسادت بر این تقدیر تاریخی، نزدیک ما می‌شدند و بال‌های باورشان می‌سوختند و لاله‌های سزخ واژگونی که با تکان‌دادنِ سر خود، نامِ تو را زمزمه می‌کردند. تو مرا از تقدیر تبعیدی رهانیدی و برای هزاران سال پس از تولد خویشتنم در خودت به تقدیر آواز و غزل بردی. تو می‌نواختی و مرا با نام خودت آواز می‌خواندی و قایق مژه‌های تو زیر پایم از هم گسست و به آرامی در دریای خیالت غرق رویاهایِ رسیدن به تقدیر تو می‌شدم. غرق می‌شدم و پلک نمی‌زدم و به لبخند تو و به ساز در دستت می‌نگریستم، .. غرق می‌شدم و به برخورد لب‌های تو بهم که نامت را تکرار می‌کردی می‌نگریستم، .. غرق می‌شدم و به دستان تقدیرساز تو می‌نگریستم، .. غرق می‌شدم و در این واژه‌ها می‌سوختم، .. غرق می‌شدم در خیالت و تکرار تو را می‌نگریستم، .. غرق می‌شدم و می‌نگریستم، .. غرق می‌شدم و .. غرق می‌شدم.

• آرمیدن چهار کلمه‌ی مقدس در غار سایه‌های این «یادداشت‌هایِ عابر ..» با خورشیدِ رویِ توست که میانِ خواب و بیداری پهلو به پهلو می‌شوند. و این جلوگاه ظهور تو در غار سایه‌ها ترس و وحشت می‌افکند بر دل هر بیننده‌ای که مدّعیِ دزدین خبر از تماشاگه راز ماست: «مدعی خواست که آید به تماشاگه راز» و دستِ خورشیدِ روی تو بر سینه‌ی هر نامحرم زد: «دستِ غیب آمد و بر سینۀ نامحرم زد».

Odysseus and the Sirens

اودیسئوس در برابر آواز فریبنده و اغواکنندۀ سیرن‌ها مقاوت می‌کند — آدورنو در کتاب «دیالکتیک روشنگری» می‌نویسد حرکت تاریخِ انسانی از همان آغاز (مقاومت اودیسئوس) اشتباه بود، جای آنکه آدمی به سوی هنر و موسیقی (سیرن‌ها) برود به سوی قدرت و منطق و روشنگری (جزیرۀ ایتاکا) رفت؛ و من حال تقدیر تاریخی خویش را برگرداندم و سوی آواز تو آمدم.

 

پانوشت: این یادداشت – که دوست ندارم بگویم برای شخص خاصی بوده – در مجموعه‌ای بنام «یادداشت‌های عابر خیابان بیست و پنجم» بهمراه چند دلنوشته (یادداشت) کوتاه دیگر را ۱۱م اسفند ۹۶ در گوشه‌ای از فضای اینترنت منتشر کردم. دیشب دوستی مرا یاد این روزها و سال‌های قبل‌تر — قبل از سال ۹۳ — انداخت و چشمانم را کاسه‌ی اشک کرد و مثل همه‌ی گریه‌های بارانی‌ام تاچ گوشی خیس شد. گفتم بد نیست یکی از آن چند متن کوتاه از یادگار آن روزها را اینجا منتشر کنم.

چند قدم به پیش

این روزها — هفته‌ی سوم شهریور — وضعیّت و شرایط در محیط (جامعه) برای کسی که در ایران است گویا است، تعریفی ندارد. شاید از جهاتی بدتر از قبل شده. من که نه آدمی اجتماعی هستم نه سیاسی درباره‌ی این موضوعات نمی‌نویسم. سیاست – نه بعنوان یک علم – که بعنوان اتفاقات درهم‌تنیده‌ی اجتماعی-اقتصادی-سیاسی روز که همه‌ی هموندان جامعه از نوجوان تا سالخورده درباره‌ی آن صحبت می‌کنند از علاقه‌مندی‌های من نیست، موضوعی نادقیق و مُشوّش که اغراق نیست اگر بگوییم همه‌ی کسانی که درباره‌ی آن حرف می‌زنند مهمل‌‌باف و یاوه‌گو هستند. ولی سیاست – حتا روز یعنی آنچه در جریان است – بعنوان یک علم که الزاماً نیاز به آگاهی به زبان و تاریخ و اقتصاد و دانش‌هایی دیگر دارد برای من هم جذاب است هم علاقمندم درباره‌ی آن بنویسم اما نوشتن از آن نیاز به زمان کافی گذاشتن و مهم‌تر نیازمند هدفی برای نوشتن آن دارد. چون سیاست موضوعی سانتیمانتال است که باید با متانت و آگاهی و تسلط حرف زد تا هم آگاهی داد هم اینکه تا حد ممکن مخالفی برای گفته‌هایت نساخت. اما فارغ از این صحبت‌ها روزی که گذشت در ایران خبرهایی از دستگاه قضایی ایران رسانه‌ای شد که بسیار ناراحت کننده بود برای مردمی که دغدغه‌های اجتماعی و سیاسی دارند. از طرفی مشکلات اقتصادی شدید هنوز کماکان وجود دارد و با قدری نوسان بدتر هم شده، جامعه در رخوت است و مردم (خصوصاً جوانان) با امید کمی زندگی را ادامه می‌دهند — برنامه‌ی پرگار با موضوع «امید اجتماعی در ایران» دیدنش پیشنهاد می‌شود.

درباره‌ی خودم اما موضوع متفاوت است. بطور کلی حرکت زندگی مثل سابق کند و تقریباً ایستا است و امیدی هم به حرکتی با برنامه در من نیست. نتایج مرحله‌ی دوم کارشناسی ارشد اعلان شد. من ثبت نام کرده بودم اما همانطور که پیشتر گفتم شرکت نکردم، سه ماه فرصت خواندن داشتم اما بسیار درگیر حال و شرایط خودم بودم و امید و انگیزه‌ای برای برنامه‌چینی برای حداقل یک ارشد دو ساله نداشتم وضعیت خانه هم آرامش نداشت هرگز؛ برای همین تنها بر اتمام کارشناسی تمرکز کردم. محسن دوست نزدیکی که پنج سال پیش از راه دور روی اینترنت آشنا شدم ارشد دانشگاه تهران پذیرفته شد وقتی که پرسیدم چند ماه مطالعه کردی گفت «سه هفته شاید کمتر» و خب حتماً باید بدانید چه حالی با این حرف پیدا کردم.

از این‌ها بگذریم و از چند قدم به پیش بنویسم. از انگیزه‌ای که دلیل نوشتن این یادداشت شد. این روزها فقط دو موضوع پیش روی دارم. یکی تسویه‌ی حساب و کارهای پایانی برای گرفتن گواهی [موقّت] پایان تحصیلی در کارشناسی و دیگری دنبال درمان برای مفصل ضعیف‌شدی پای چپم در مراجعه به اُرتوپد. واقعیت، برای هر دو انگیزه نداشتم و بیشتر برای کارهای فارغ التحصیلی. اما دیروز یعنی شنبه ۱۶م شهریور اتفاق خوبی افتاد که همان انگیزه برای نوشتن این یادداشت شد. برنامه‌ای ۱۵ روزه از شنبه به پیشنهاد پدر با این تضمین که مشکل ضعف بدنی و آسیبی که زانویم رسیده و ۴ سال است با خود می‌کشم حل می‌شود را به اجرا گذاشته‌ام و تا اتمام این برنامه ویزیت ارتوپد را به تعویق انداختم. قرار شد حداکثر تا شنبه‌ی هفته‌ی آینده مراجعه کنم اما این برنامه پیش آمد. پدر و مادر خیلی امید می‌دهند به خوب شدن حتا بهتر از اول شدن، من هم با اینکه نمی‌دانم چرا بعد از چهارسال که این مشکل زانو را دارم اما چند روز است که ضعفش با مقداری درد خفیف که گاهی داشته عود کرده اما این برنامه را تا پایان پانزده روز می‌روم اگر بدون ارتوپد خوب شد که اتفاق خیلی خوبی برای من افتاده و بدنم به حالت قبل از چهار سال برمی‌گردد؛ چون سه پزشک در این چهار سال با فاصله زیاد رفته‌ام و چیزی جز تقویت‌کننده نداده‌اند اما متخصص یعنی ارتوپد نبودند و از توضیح دادن چرایی این مشکل برایم خسته شده‌ام و خوب هم نشده. این برنامه‌ی پانزده‌ روزه یک رژیم تقویّتی طبیعی-تمرینی و مُقوّی است که باید تأثیرش را بگذارد، امیدوارم بشود که اگر شد اتفاق خیلی خوبی است برای من، با مقدار هزینه‌ی کمی که دارد. درباره کارهای فارغ التحصیلی هم چون وضعیّت درمانم فعلاً به این شکل مشخص شده و یکی از دغدغه‌هایم حداقل به طور موقت کم شده و امیدوارم برای همیشه رفع شود، در روزهای آینده تا قبل از پایان شهریور پیگیر هستم تا بگفته‌ی پدر کاغذش را از دانشکده بگیرم تا مطمئن شوم کارش تمام شده.

پانوشت: موسیقی‌هایی که گاهی پایان یادداشت‌ها پیوست می‌کنم بشنوید، خواندن یادداشت‌های بلندم را حتماً برایتان آسان و دلچسب‌تر می‌کند. گاهی یادداشت‌ها را با تصویری و بیشتر با موزیکی نرم و دلخواه می‌کنم.

من تفاوت‌ها را به تو نشان می‌دهم

دوباره فرصت مناسبی فراهم شد برای نوشتن و دوباره نیمه‌شب‌های نزدیک به سحر و دوباره متنی بدون پیش‌نویس است و آنلاین. این بار برای نوشتن از روزمرگی‌ها و دلنوشته و یادداشت شخصی و خاطره نیست. همیشه در زندگی قسمت بزرگی از دغدغه‌های ذهنی من با دانش‌های متفاوتی پر شده است؛ مثل فلسفه و متافیزیک و ریاضی و فیزیک و هنر و موسیقی و زبان اما در هیچکدام از این‌ها و آن‌هایی که نام نبردم دست‌نوشته و یادداشتی نداشته‌ام اگر در اینترنت بوده که آنلاین نوشته‌ام اگر هم در خلوت با خودم بوده که غالباً ذهنی و شفاهی بوده و تمرینی یا یادداشتی بر کاغذ نبوده.

یکی از موضوعاتی که از سال‌ها پیش مطالعه‌هایی در آن داشته‌ام زبان‌شناسی بوده و هرچه پیش رفته مطالعه‌های من بیشتر به لودویگ ویتگنشتاین (فیلسوف زبان) نزدیک‌تر شده. چند ماه پیش یک دوره‌ی کوتاه ویتگنشتاین‌خوانی داشتم و آثار تقریباً زیادی به قلم خودش و قلم دیگران درباره‌ی او گردآوری کردم که برخی را کمی مطالعه‌ و بیشترشان هنوز مطالعه نشده‌اند. گرچه برخی متن‌ها به اشکال دیگر در کتاب‌ها تکرار می‌شوند اما ابعداد شخصیّتی ویتگنشتاین بقدری وسیع است که مطالعه‌ی زندگی او خواننده را با موضوعات و اشخاص بسیاری دیگر آشنا می‌کند؛ این به نظر من کلیدی‌ترین نکته در شخصیّت ویتگنشتاین است که در دیگر اندیشمندان و فیلسوفان و نویسندگان نمی‌توان یافت.

هزینه‌ای که برای نگهداری این بلاگ شده کم نیست و اگر بخواهد برای یک دوره دیگر ادامه داشته باشد این هزینه باید پرداخت شود. واقعیّت این است که به رغم میل دورنی‌ام که همیشه – برخلاف محیط‌های اجتماعی مجازی و واقعی – شخصیّتی بوده‌ام که دغدغه‌های فلسفی و دانش‌دوستی‌ام متأثر از محیط یا ذاتی مخفی‌کردنی نبوده امّا در محیط‌هایی چنینی مثل بلاگنویسی که تنها خودم بوده‌ام و واقعیّت‌های زندگی‌ام دوست‌نداشته‌ام و عاقلانه ندیده‌ام که درباره‌ی چیزی غیر از زندگی‌ام بنویسم. کسی که واقعیّت‌های زندگی‌اش وقتی دقیق نگاه می‌کند امیدوارانه نیست بدون کار و درآمد مالی و بدون عضو محیطی اجتماعی که مرتبط با این متن‌ها و دغدغه‌های فلسفی باشد با یک زندگی کمتر از معمولی که هنوز حداقل‌ها را ندارد. هرگاه چنین واقعیت‌های زندگی‌ام را که ناامیدکننده و غمگین‌کننده هستند را دیده‌ام در خلوت خودم نوشتن درباره‌ی فلسفه یا فیلسوفی یا جامعه یا سیاست یا هر چیزی غیر از زندگی واقعی خودم و رشته‌ی تحصیلی‌ام (حقوق) را ابلهانه یا حداقل بی‌موقع دیده‌ام. امّا با این هزینه‌ای که برای نگهداری بلاگ می‌دهم و از طرفی زندگی من فعلاً در رخوت و رکود تلخی است بهتر دیدم حالا که تنها راه نوشتن حتا از فلسفه و متافیزیک و نویسندگان و علم و تاریخ است هرچند بی‌ربط به زندگی‌ام امّا بنویسم که «به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل».

این متن بالا که دیالوگی میان لودویگ ویتگنشتاین و موریس دراری روانشناس است یکی از سخنان جذّابش است. البته که دریای شخصیت ویتگنشتاین بقدری بزرگ است و انسان را با خیلی چیزها از تاریخ علم و فلسفه آشنا می‌کند که این بریده‌ی کوچک نسبت به آن‌ها خیلی خُرد است. در متن بالا دراری نظر ویتگنشتاین را درباره‌‌ی هگل می‌پرسد. ویتگنشتاین پاسخ داده که نمی‌تواند ارتباط خوبی با فلسفه‌ی هگل برقرار کند، هگل همیشه می‌خواهد چیزهای متفاوت را مشابه نشان دهد. اینجا ذهن ویتگنشتاین خلاقیّت زیبایی انجام می‌دهد و به دیالوگی از نمایشنامه‌ی «لیر شاه» شکسپیر اشاره می‌کند که گفته «من تفاوت‌ها را به تو خواهم آموخت» (من ترجمه‌ی متفاوتی از آن در عنوان این پست نوشتم) ویتگنشتاین می‌گوید برخلاف هگل که می‌خواهد همه‌چیز را شبیه به هم نشان دهد من تفاوت‌ها را نشان می‌دهم و می‌خواستم این جمله از نمایشنامه‌ی لیر شاه را شعار کتابم «پژوهش‌های فلسفی» قرار دهم. امیدوارم در آینده بیشتر درباره‌ی ویتگنشتاین بنویسم با یادداشت‌ها و متن‌هایی از پیش‌ نوشته‌شده نه آنلاین و احتمالاً بیشتر به شکل ترجمه‌ی یادداشت‌های شخصی او و متن‌های دیگران درباره‌ی او باشند.

فی‌فی از خوشحالی زوزه می‌کشد

درباره‌ی بهمن محصص خیلی کم پراکنده از دیگران خوانده بودم. منبع شناختم از او تنها این مقاله بود و از زبان خودش گفتاوردهایش را تنها از این مجموعه خوانده بودم و بسیار برایم حرف‌هایش جذاب بود، فقط همین. نقاش و مجسمه‌ساز ایرانی که مانند هم‌عصران خودش (نیما یوشیج، فروغ فرّخزاد، صادق هدایت،…) نگاه ژرفی به زندگی داشت این نگاه هرچند منفی و ابزورد بود اما نگاهی عمیق بود. بیش از همه بعد از گفتاوردهای جذّابش آنچه کارکترش را در خاطرم ماندگار کرده بود اشاره به همجنسگرایی او در همان مقاله‌ای بود که در ابتدای این نوشته عنوان کردم.

پریشب لابلای یک دیالوگ توئیتری به موضوع همجنس‌گرایی بهمن محصص به شکل خاصی اشاره شد. بلافاصله از آن شخص پرسیدم این موضوع در کجا گفته شده؟ که فیلم «فی‌فی از خوشحالی زوزه می‌کشد» را به من معرفی کرد. خیلی مشتاق دیدن این فیلم (مستند) بودم برای همین از اینترنت دریافتش کردم تا در اولین فرصت نگاه کنم. همجنسگرایی محصص برای من نقطه‌ی برجسته‌ی زندگی او از بسیاری جهات بود. برای من جالب بود که یک ایرانی در این سن بالا — در زمان فوت ۷۹ ساله بوده — که هنرمندی با بینشی ژرف به زندگی بوده چگونه این موضوع را در زندگی خود داشته و درباره‌ی آن چه خواهد گفت. مخصوصاً اول این پاراگراف ذکر کردم که کجا با این مستند-فیلم آشنا شدم چون می‌تواند تاثیری که از این فیلم گرفته‌ام متاثر از محل آشنایی من با آن هم باشد.

من فیلم را فقط یک بار دیده‌ام اما همین یکبار کافی بود تا همه‌ی درس‌ها و نکته‌هایش را به من بدهد. در حین توصیف این مستند-فیلم اشاره‌ای دقیق به گفته‌های محصص نمی‌کنم چون از یک طرف نیاز به چندباره دیدن این فیلم دارد تا گفتاوردش را دقیق نقل کنم  و از طرفی هم محصص در برخی جاها از کلمات زننده استفاده می‌کند.

«فی‌فی از خوشحالی زوزه می‌کشد» نام یکی از تابلوهای نقاشی بهمن محصص است که هرگز به هیچ قیمتی آن را نفروخته‌است و در همه‌ی سال‌های عمرش با آنکه بسیاری از آثارش را خودش از بین برده یا فروخته یا از بین برده‌اند نزد خودش نگه داشته. این فیلم درحالی ساخته می‌شود که محصص روزهای آخر عمر خود را سپری می‌کند. در این مستند محصص سر یک سفارش نقاشی که می‌بایست آخرین کار او باشد در حضور کارگردان فیلم فوت می‌کند. محصص در توصیف «فی‌فی ..» که چرا آن را نفروخته می‌گوید این تابلو من هستم شما هستید همه هستند. در واقع می‌خواهد بگوید که این اثر برای شخص و موضوع خاصی نیست بلکه وجود و زندگی را نشان می‌دهد. خودش در معنی اسم تابلو می‌گوید مانند کسی که می‌گوید «وای! مُردم از خوشی … درحالیکه دروغ می‌گه» یعنی زندگی برای همه‌ی انسان‌ها فقط وجهه‌ی تحمل‌پذیری‌اش است که واقعیّت دارد. تحمل دردها که به شکل شادی و غم در احساسات انسان نمایان می‌شود که فی‌فی این درد زندگی را با طعنه (مُردن از خوشی) نشان می‌دهد. نمی‌دانم صفت “سانتیمانتالیسم” را برای او باید استفاده کنیم یا “رمانتیسیسم” اما به وضوح آنچه در پرسونالیتی محصص پیداست این است که او انسانی است که بسیار با احساس زندگی و جهان را فهمیده اما زبان اندیشیدن درباره‌ی ادراکات و با خود را ندارد. برای همین اکثر حرف‌هایش جویده و منقطع است که باید توضیح داده شوند. مشخصاً این ویژگی او به سن بالای او مربوط نیست که من در این مستند-فیلم دیدم بلکه حتا در این فیلم که تکه‌هایی از سکانس‌های مستند دوران جوانی‌اش بازپخش می‌شود او انسانی با همان دید ژرف به زندگی است اما زبان گفتن آن‌ها را به درستی نمی‌داند و از این رو من معتقدم همین موجب توقف رشد فکری او شده که می‌توانست نگاه درست‌تر و جامع‌تری به زندگی و فلسفه‌ی آن داشته باشد.

اما موضوع  همجنس‌گرایی محصص که برای من بقدر زیادی در این فیلم مهم بود: محصص انسانی با روح کاملاً شرقی و خصوصاً ایرانی بوده. یک روح سنتی که با همه‌ی نگاهی ژرف که به زندگی و جهان دارد نمی‌توان بیش از یک «جهان‌بینی خیامی» در او دید. محصص با دنیای مدرن و مفاهیم غرب (چه باستان چه مدرن) روحی بیگانه دارد؛ برای مثال همجنس‌گرایی را در مفهوم غربی نفی و بسیار به آن می‌تازد. آنچه درباره‌ی همجنس‌گرایی او باید دانست این است که او به روش شرقی-ایرانی و به خصوص چنانکه در آثار حافظ و سعدی پیداست یک شاهدباز بوده است. خودش درباره این کار به مصرع «در نظربازی ما بی‌خبران حیرانند» از حافظ اشاره می‌کند که این گرایش و عشق‌بازی نباید علنی باشد. باقی آنچه در این فیلم می‌بینیم توضیحاتی کوتاه درباره‌ آثارش که برخی مهم‌تر از دیگری هستند و صحبت‌هایی درباره نگاهش به دنیا است آنگونه که بر او گذشته و آنگونه که بر جهان خواهد گذشت. در همان ابتدای فیلم می‌گوید سال ۲۰۰۰ به این قصد که بفهمم قرار است چه شود —هزاره‌ی جدید چگونه می‌خواهد شروع شود— همه‌ی کشورهای اروپایی را سیاحت کردم، فهمیدم که دوره‌ی من تمام شده و اتفاقی نخواهد افتاد و اگر بیوفتد اتفاقات خوبی نخواهند بود حتماً نخواهد بود.