من به اندازه زیبایی تو غمگینم

ناخن‌هام رو بعد از نُه ماه از ته کوتاه کردم. یک سانت ناخن؛ توی این مدت یک یا دو بار یه کم ازشون کوتاه کردم. و این اولین‌باری هست که بدون ناخن اینجا می‌نویسم. خیلی اصرار داشتم که کوتاه نکنم، خیلی. با همه حرف‌هایی که می‌شنیدم از دیگران ولی حس می‌کردم با این کمی ..! نمی‌دونم علتش چه بود. اما پدر می‌گفت: می‌دونم برای دلخوشی میذاری ولی برای تو زشته. خواهرکوچیکه می‌گفت اینقدر بلند هم زشته تو انگشت‌های کشیده‌ای داری و ناخن به این بلندی زشت میکنه انگشت‌هات رو. خودش انگشت‌های کپلی داره و ناخن روی انگشتش بلند نمیشه. حالا که کوتاه کردم و دارم تایپ می‌کنم از حسن‌هاش بگم: موقعی که دستمو مشت می‌کردم ناخن‌های بلند نمی‌ذاشت دستمو کامل مشت کنم. قسمت زیر ناخن حساس‌ترین قسمت دسته. الان که ناخن‌هامو از ته کوتاه کردم دستمو که مشت کردم سرانگشتام کف دستمو حس می‌کنند. حس متفاوتیه. حسی که نُه ماه بود درکش نکرده بودم. انگشتامو که روی پوستم می‌کشم پوستمو حس می‌کنم. به موهام که می‌کشم سرانگشتام موهامو حس می‌کنند. اما دقیقاً انگار یک بند از انگشتام قطع‌شده. و تایپ‌کردن، تایپ روی لپ‌تاپ خیلی راحت شده، انگشتام دکمه‌ها رو کامل لمس می‌کنند و راحت می‌تونم تایپ کنم، یه دلیلی که تصمیم گرفتم کوتاه کنم گمونم همین بود چون فکر می‌کردم داره به کیبورد آسیب می‌زنه. اما .. اما .. اما باز اصرار داشتم بمونه! شاید می‌خواستم کنار همه زیبایی‌هایی که ندارم دل‌خوش باشم به این زیبایی کوچیک تصنعی. دیگه انگشتام کامل روی تاچ صفحۀ کوچیک گوشی میشینه. منظورم از همۀ «سرانگشت»هایی که اینجا نوشتم، زیر ناخن بود، نه اثرانگشت. وقتی ناخن داشتم با اثرانگشت صفحۀ گوشی رو به اون کوچیکی تاچ می‌کردم که باعث می‌شد بعد از مدتی کارکردن انگشتم سوز بگیره. شاید مرگ هم به این لذت‌بخشی باشه، کندن یک پوست مرده و لمس مستقیم حقیقت و واقعیت.

عشق! عشق چه رنگیه؟ مثل اینه ازم بپرسند خدا چه رنگیه یا آزادی چه رنگیه یا عدالت. ایده‌ها رنگ ندارند، ایده چیزی انتزاعی است که کلی بهش نگاه میشه. اما اگر وسط یک دوستی گرم و صمیمانه که شکل عاشقانه داره، طرفم ازم بپرسه عشق چه رنگیه می‌تونم بهش بگم. عبادت برای من میتونه جای عشق بشینه. معبود من یعنی معشوق من می‌تونه هم پسر باشه هم دختر. این چیزیه که همیشه در این سال‌ها بهم اثبات شده. وقتی دختری رو دوست می‌داشتم بقدری تصویری الهی به رابطه می‌دادم که حس می‌کرد محاله دیگه این حس رو جایی دیگه تجربه کنه. منم کمابیش این حس رو داشتم. عبادت یک خدای زمینی برای من یعنی پر کردن همه وجودم از یک حس بودن. عشق برای من «دوستت دارم»‌ها و قراردادی نیست. رابطه‌ئی بین عابد و پروردگاره. ساختن محیطی با کلمه‌ها که بیرون از اون این فضا وجود نداره اما من نمی‌خوام بفهمم بیرون چه میگذره. این پرستش چون عاشقانه‌ست باید برهنه باشه؟ یعنی یکی از ما دوتا من که می‌پرستم یا پروردگارم یا هر دو برهنه باشیم؟

من فکر نمی‌کنم. یوهان وینکلمان در تاریخ هنر باستان میگه ایرانی‌ها مردمی خوش‌اندام هستند اما نه برهنه می‌شوند نه مجسمه‌هایشان را برهنه می‌سازند. بالاخره این به طبیعت یک ایرانی برمی‌گردد یا زبانش ( که زبان به مهمی طبیعت است ). اما اگر چه این استناد وینکلمان به ایرانی‌های باستان است که احتمالاً من هیچ شباهتی بهشون ندارم. اما الان هم این فکر رو می‌کنم. که پرسیدن برای من در حالت پوشیده است که معنای عشق رو می‌دهد. من هر که رو دوست داشته باشم می‌پرستمش. چه دختر و چه پسر و این برای من همان معنای عشق و عاشق شدن نزد عامه را دارد. با این تفاوت که برای پرستیدن پسرها به‌نظرم خیلی بهتر و مناسبم و میل بیشتری دارم. و البته این پرسیدن واقعاً پرستیدن است نه در معنای استعاری. طوری که وقتی بهش میگم: تو من رو زنده‌ کردی و می‌میرانی این باور رو دارم. و این باور باعث میشه معبود و معشوقم باور کنه. تو اختیارم رو در دستانت داری. من بقدری تو رو می‌پرستم تا از این پرستیدن و زیر این سنگینی خدایی تو له بشوم و بمیرم. فقط اینگونه به من، به بودنم، به زندگی‌ئم معنا می‌دهی. تو خدای نه فقط منی که همه‌چیز رو آفریدی. تو خدایی هستی که خودت نمی‌دونی اما من چون خودم باور دارم خدا بودنت رو یادت میارم. من تو رو می‌پرستم. نه استعاری که واقعی.

تو با جسم و روح من هر کاری می‌خواهی می‌تونی انجام بدهی. من درون تو عبادت می‌کنم. تو خدای همه آسمان‌ها و زمینی تو همه کارهای عالم رو تدبیر می‌کنی خواهش می‌کنم به من نگاه کن تا زنده بمونم. این عشق عابد و معبودی رو هگل در فلسفۀ تاریخ هم اشاره می‌کنه. گفتم «هم» تا تاکیدی باشه برای این که بگم از آنجا نگرفتم. طبیعت من اینجوره و اصلاً طبیعت من چیزی نیست که از لای کتاب‌ها که با حرف دیگران حتا فیلسوفان ساخته باشم. اسم بردم تا بین حرف‌هام گم نشید و یک کلمۀ آشنا میانۀ حرفام ببینید.

The Double Life of Me

چند شب پیش رفتم تالار گفتگویی که سابقاً (سال ۹۱) پاتوق بحث‌های فلسفی، متافیزیکی، علمی (هر چه که شامل علم شود) و سیاسی ما بود. بعد از آن، سه تالار گفتگوی دیگر عوض کردم، آن‌ها هم خاطرات زیادی برایم داشتند. همزمان با فروم‌نویسی که از علاقمندی‌هایم بود خرده‌وبلاگ‌نویس و ویراستار ویکی‌فا هم بودم. رفتم و در یکی از موضوعات آن فروم نوشتم: «همه‌چیز قبلاً بهتر بود، همه‌چیز»؛ هنور این جمله رو ننوشته بودم که به آن سال‌ها برگشتم و شوک بدی به مغز و روحم وارد شد، خیلی گریه کردم. با آن گریه یک لحظه فهمیدم که چقدر عوض شده‌ام و چقدر از آن منِ آن سال‌ها دور شده‌ام.  چه روزهایی؟ روزهایی که زیر بدترین فشارهای روحی بودم و در حال دگردیسی و تجربۀ انقلاب‌های روحی پی‌در‌پی درونم بودم بدون آنکه حتا ذره‌ای محیط به من در این تغییرات کمک کند. روزهایی که فقط می‌خواستم از آنها عبور کنم و وارد فردا شوم. اما حالا بزرگ شدم آن روزها ۲۰ساله یک بچه که شر و پرشور و پرامید بود که خیلی کمتر از الان فهمیده بود هم خودش را هم دنیا را. اما الان؟ خیلی احساسات درونش عوض شده خیلی. از انزوایم بیرون آمدم؟ نه! کمی مستقل شدم، کمی مالی و پولی؟ نه. اما خودم بله خودم خیلی تغییرها کردم.

این دیوار بلندی که بین من و محیط (که از خانواده شروع می‌شود تا جامعه) کی قرار است فروبریزد و چگونه؟ چرا این دیوار بوجود آمده؟ از نوجوانی، وقتی محیط اطرافم با طبیعتم بسیار تفاوت و فاصله داشت. هر چه جلوتر رفتم و خودم را فهمیدم و حقیقت را بیشتر کشف کردم این دیوار قطورتر و بلندتر شد. و به خیلی چیزها نرسیدم، خیلی چیزها، خیلی چیزها، هر نفسم یک شکست بود تا الان، هر نفسم. و این شکست‌ها و نرسیدن‌ها خیلی بر برگرداندن توجه خودم به خودم موثر بود اینکه باعث شد بیشتر از محیط فاصله بگیرم.

There is Nothing to Say

یکشنبه ۱۳م بهمن‌ماه و ۲م فوریه. فوریه ماه تولدم، ۱۰م فوریه، ۲۱م بهمن، تولد بیولوژیکی. چند سالی است که دیگر ماه تولد و روز تولدم برایم بی‌اهمیت شده است. از سالی که کم‌کم در حال واژگونی جنسیتم و گذر از تماماً مفهوم جنسیت بودم. سالی که از اسم و جنسیتم گذشتم. و این آغازش از خیلی پیشتر بود وقتی که سعی می‌کردم از خانواده‌ام عبور کنم. و درستش هم این است. متولد شدن در مفهومی که خودت انتخاب می‌کنی. نه ادامه‌دادن  پیش‌نهادهایی که مثل منی هیچ سازگاری به آن‌ها نداشته‌ایم و از اولش تا همین الان درد کشیدن بوده. مخصوصاً در خانواده‌ای که پدرش برایت قسم بخورد که از این ازدواج راضی نبوده و تو تمام ماهیتت از خیلی وقت پیش در این فونداسیون (خانواده) فرو ریخته است و دنبال آنی که در فونداسیونی که با روحت دریافت کرده‌ای خود را در آن بسازی.

ادامه این پست در حالی نوشته می‌شود که وارد ۳م فوریه شده‌ام. من اگر کسی را دوست می‌داشتم و کنار خودم داشتمش [گرچه چنین چیزی برایم در این حال که فقط روی خودم متمرکزم بعید است اما به فرض در آینده‌ای اگر چنین شود] با شناختی که از خودم دارم زندگی‌اش را آنقدر پر از جشن‌های کوچکِ باهم‌بودنمان می‌کردم که سالگرد تولدش در آن کمرنگ شود. و درستش همین است که زندگی را پر از بهانه‌های مُهیّچ و شیرین و دوست‌داشتنی کنی برای کسی که دوستش‌داری که معنای سالگرد تولدش را گم کند. امّا جدای از این‌ها باور دارم که انسان بعد از تولد بیولوژیکی‌اش که احتمالاً مثل من از جهات زیادی ناراضی است باید یک مبداء دیگری برای تولدش قرار دهد. تولد دیگری که باورش دارد معنای زندگی‌ش را منقلب کرده یعنی دومرتبه متولدشدن. این تولد اگر حتا مبداء تاریخی ندارد [که برای من نداشت] اما مبدائی موضوعی داشته باشد مثلاً با انتخابی که با آگاهی شخص راه هویّت و بودنش را کاملاً دگرگون کرده.

عنوان پست را نوشتم که بگویم حرفی برای گفتن نیست. برشی از موزیکی که آخر پست آمده از لورا مارلینگ. موزیکی که همیشه بخشی از نوشته‌هایم است. امروز روز اول ویرایش اطلاعات آزمون ارشد تا چهارشنبه و من هیچ برنامه‌ای برای تغییر رشته انتخابی‌ام ندارم. این دو هفته منتهی به دوشنبه تا چهارشنبه در تکاپوی فکری برای تغییر رشته بودم اما آخرش بی‌نتیجه ماند یعنی کاملاً وا داده‌ام و با دیوانگی به سوی فردای مبهم پیش می‌روم. شرایط بد جامعه برای سال ۹۹ و بدتر از آن در خانه. دیگر به فکر این نیستم که کتاب‌های منبع فرانسوی را رها کنم و سراغ رشته‌ای ساده بروم تا شاید بشود دانشگاه روزانه دولتی پذیرش شوم با آغازیدن به خواندن یک رشته جدید، برای فرار از خانه و شهرم و آینده‌ای که به سویم می‌آید، رغبت رفتن سراغ رشته لیسانسم حقوق را هم که ندارم. نه! کاملاً وا داده‌ام و مثل سابق و همیشه که پای انتخاب‌هایم هرچند بی‌نتیجه مانده‌ام خیال برگشت ندارم. دیوانگی و تنهایی‌رفتن همیشه جزئی جدایی‌ناپذیر از زندگی من بوده. بله می‌ترسم، بله می‌ترسم از این آینده که در سال نو به سویم می‌آید. اما نمی‌خواهم ترس‌ها بر من غلبه کنند و حتا اگر شکست خوردم که احتمال زیاد می‌خورم، نمی‌خواهم خودم را تسلیم تحمیلات محیطی و جبری و جامعه کنم. می‌خواهم نشان دهم که در بدترین شرایط دیوار بلند بن‌بست فرو می‌ریزد. نمی‌خواهم خودم را به چیزی کمتر از آنچه حقم است بفروشم.

بی‌خیال هر آنچه نوشتم. من بارانم یک خیال یک خیال محض. که با واقعیت زندگی نمی‌کند. یا خوب واقعیت را فهمیده اما با خیال است که واقعیت را می‌آفریند و ترجیح می‌دهد جای فکر به هر چیز دیگر و آلوده‌ای مسیر تقدیر و سرنوشت او را به جایی رهنمون باشد که در آغوش آرامشِ زندگی‌اش موزیک زیر را بشنود.

 

ای کوه پرغرور من

دقایق اولیه‌ی ۷م بهمن‌، ۲۷م ژانویه. نمی‌دانم قبلاً از غم نوشته‌ام یا نه، به چند پست اخیر که نگاه کردم ندیدم. چند شب پیش به بهنام گفتم: «بهنام دوست‌داشتم برم یه گوشه شهر، بیرون شهر یه کوفتی غمگین‌ترین و قشنگ‌ترین ترانه‌های شادمهر رو گوش می‌دادم انقدر گریه می‌کردم تا بیهوش بشم» گفت: «چرا هیچ گریه‌ای تو رو آروم نمی‌کنه؟ باران چرا حالت خوب نمی‌شه؟» بهنام یه اصطلاحی برام استفاده کرد که دوستش داشتم بعد از گفتگویمان که به انگلیسی برگرداندمش «روح فوق‌العاده» (Wonderful Spirit)، روح (Spirit) برایم یادآور تْسْایْت‌گایْسْت (Zeitgeist) هگل و فوق‌العاده (Wonderful) برایم یادآور واپسین سخن ویتگنشتاین در بستر مرگ بود: «به آنها بگو زندگی فوق‌العاده‌ای داشتم». گفت: «پسر وا نده، حیف اون روح فوق‌العاده نیست تسلیم شی[؟]». حدود یک ماه پیش به پدرم گفتم یکی گفته: چرا اینقدر غمگینی؟ «چرا انقدر غم رو عمیق جذب می‌کنی؟» گفت: «تو غمگین معمولی نیستی غمگین افراطی». می‌خواست بگوید تو بیش از حد غمگینی و من با این حرف‌هایش درحالی که تیلیت رو در کاسه آبگوشتش می‌زد می‌خندیدم، خنده‌ای که مثل همیشه غم درونش داشت. خیلی سال است که مجبور شده‌ام حین حرف‌زدن با دیگران بخندم مخصوصاً با پدرم بیشتر این کار را می‌کنم چون اصلاً توان تحمل سخن جدی من را ندارد. فکر می‌کنم لزوماً با هر جدیتی که همراه با صداقت باشد غم هم خواهد بود. نه جدیّتی تصنّعی.

وقتی گریه می‌کنم درد می‌کشم اما این گریه‌ها را هم خیلی دوست دارم حس خوبی در روحم می‌یابم و گاهی می‌گویم کاش کسی بود، کسی که دوستش داشتم سرم را روی شانه‌اش می‌گذاشتم تا تکه‌های ابری خیس از چشمانم بریزد؛ او که همیشه جایش در زندگی‌ام خالی بوده. جایی می‌نشستیم که غمم را بیشتر کند، بیرون از شهر، رو به چراغ‌های خانه‌ها و دست او را که گرفته‌ام.

خیلی وقت‌ها متنی می‌بینیم که خیلی آن را دوست داریم انگار یک تکه از خودمان را در آن یافته‌ایم. در توصیف غمین بودن همیشگی من توصیفی از آرتور رمبو دیدم که بسیار به من نزدیک بود. البته که من هرگز مانند رمبو نیستم، «مانند» از جهت مقبولیت و جایگاه اجتماعی و اثری که در زمان حیاتش بر ادبیات و نویسندگان مهمی گذاشت. من همانطور که بارها نوشته‌ام منفک از جامعه بدون دوستی و محصور بین افراد خانواده که جبراً از زمان تولد با من بوده‌اند با آنکه روح من در خودش در جستجوی چیزهایی بسیار فراتر از مرزهای کوچک اطرافش بوده است. من که اگر اکنون بمیرم بی‌هیچ نشانی و کام گرفتنی از زندگی و موفقیتی فقط توسط پدر و مادرم دفن می‌شوم. اما اشتراکاتی بین خودم و این توصیف از رمبو می‌دیدم:

باید با جودیت باتلر از فلسفه جنسیت و پرفورمنس جنسی می‌نوشتم؟ نه، فعلاً نه زمانش را دارم نه توانش را شاید روزی نوشتم حد اقل اندازه معرفی یک کتابش تا به من هم انگیزه خواندن آثارش را بدهد. بگذار این پست را با یک مثالِ پرفورمنس جنسی (gender performance) که تجربه‌ای ذهنی بود و برای بهنام تعریف کردم تمام کنم. شاید باید هنگام گفتن این‌ها چشمانم را ببندم البته که واکنش خواننده معلوم نیست چه باشد اما همان یک ذره حسی که در او به وجود می‌آید تصورکردنش می‌تواند من را پشیمان کند از نوشتنش حالی اینکه چه کسی باشد که این را می‌خواند و خوب چون وبلاگ من شهرت ندارد و برای موضوع خاصی نیست و شخصی است نگرانی ندارد فارغ از همه این‌ها وبلاگ آن هم به این شکل که شخصی است و همه‌اش از من و روی هر لحظه و همه‌جایش کنترل کامل دارم آسودگی خاطر و قوت قلب امنی از انتشار هر آنچه من را شرح دهد با ریزترین جزئیات بی هیچ ملاحظه‌ای به من می‌دهد.

بهنام گفت: «کاش حضوری می‌دیدمت، دلم می‌خواد بزنمت»، گفتمش: «خره، تازه من اینقدر دوستدارم دوست‌پسرم بزنتم، مازوخیستم». اول با این حرف‌ها برای هم ایموجی خنده فرستادیم. اما وقتی فضا رفت طرف اینکه بهنام حس کرد حرف‌هایم جدی هستند واکنش نشان نداد. نه برای اینکه حرف‌هایم جدی شدند برای اینکه حرف جنسی مقداری تلخ و مبهم است همیشه. گفتمش «اونجا که گلومو فشار میده یعنی عاشقش میشم». بهنام: [خنده] گفتم: «خیلی سکسیه بهنام، دوست دارم، یکی از فانتزی‌های جنسیم همینه» گفت: «بیرون مردمو فوحش بده، می‌زننت». گفتم: «نه لعنتی، اون که جرمه، خشونته غلط می‌کنند. یه دوس داشتنی باید باهاش باشه» بعد گفتم: «دلم میخواد دوس پسرم بچسبوندم به دیوار یا رو تختمون اون بیاد طرفم من برم عقب اوف فداششش بشم خودم صد بار». اینجا دیگر سکوت کرد گفتم: «بیا بگیمو بخندیم، از چی بگیم؟ نیچه حرف‌هایی میزنه که بهت یادآوری کنه زندگی این دغدغه‌های پست نیست». بعد از این هیچ گفته نشد، سکوت و تمام.

پانوشت: گاهی دوست دارم عامیانه بنویسم، برای برخی متن‌ها لازم است. شاید این پست یکی از آن‌ها بود. اما برای اینکه اگر به لهجه عامیانه بنویسم کنترل احساساتم از دستم می‌رود و واژه هم توان انتقال هیجانات و احساسات را ندارد در فرم رسمی می‌نویسم که هم در قواعد زبانی احساساتم را بگنجانم هم روی خودم کنترل داشته باشم و هم به دلایلی که در ذهنم ندارم ولی درست هستند. اما حتماً به لهجه عامیانه خواهم نوشت فرصتی هم خواهد بود که آزادتر و روان‌تر بنویسم با یک نفس راحت، مخصوصاً متن‌هایی که علمی نیست و یادداشت و روزمره‌نویسی است.

یادداشت یکم بهمن

چه بنویسم؟ باید بنویسم حتماً؟ خوب، این متن را آخرین دقیقه‌های یکم بهمن شروع به نوشتن کرده‌ام و با این حال ناخوش نمی‌دانم چند ساعت زمان خواهد برد. پر از حیرانی و تشویش و نگرانی و اضطراب از آینده و حالی که در حال سوختن است. بعد از سه ساعت می‌ببینم بیش از این نمی‌توانم چیزی بنویسم یعنی خالی خالی‌ام، تهی. می‌خواستم بنویسم شاید زبان بسته و تن و روح خسته و پر از ترس و مضطربم از این روزها و آینده باز شود که نشد. این کوتاه‌ترین پست وبلاگ است.

انحراف از سرنوشت

برای من همیشه فقط شب هنگام نوشتن است. این پست را قرار بود دیشب حوالی ساعت دوی نیمه‌شب بنویسم اینقدر در ذهنم موضوعاتی می‌آمد و می‌رفت و دنبال یک موزیک برای پایان پست بودم که شش صبح شد و خوابیدم، امروز هم تا خورشید در آسمان بود انگیزه نوشتنش را نداشم. این روزها حس ناامیدی شدیدی دارم امروز بهتر بودم ولی دی‌شب انگار سنگی روی سینه‌ام بود که باعث شد کلی چشمانم از غصه و غم کاسه اشک شود. ناامیدی دلیل‌های زیادی دارد اما این بار مشخصاً باز برای احساس شکست برای بی‌فایده‌بودن یا نشدن یا نتوانستن برای موفقیت در آزمون ارشد است، شکست‌هایی که آنقدر تکرار شده‌اند که فقط ذات زندگی و جهان را به من فهمانده‌اند. انگار می‌خواهم تلاش آخرم را در این موضوع هم داشته باشم شاید بتوانم راهی به انتخاب خودم روم نه آنچه زندگی تقدیراً — همانگونه که تا پیش از این بوده  — پیش رویم قرار دهد برای انتخاب‌کردن. ارشد برای من یک مقطع تحصیلی نیست یک انحراف از سرنوشت است، همان فکری که درباره لیسانس داشتم و نشد. چند خط از یادداشتی را اوایل دی‌ماه ( یکم ژانویه ۲۰۲۰ ) پیش‌نویس کردم تا سی دی‌ماه با امید و حالی خوش بفرستم اما حال خیلی بد و پر غصه و غم و گریه‌های این چند روز که چه تنهایی چه پشت صفحه چت با سه‌تا از دوستانم داشتم احتمال ارسال آن را کمرنگ کرده. نهایتاً مثل همیشه چاره‌ای نیست جز کنار آمدن با نشدن‌ها و تن‌دادن‌ها به انتخاب‌هایی از سر تقدیر.

یادداشت دهم دی

دیروز بدنم از ظهر علائم بیماری را نشان می‌داد، عصر خیلی شدت گرفت آنقدر که اتاق دور سرم گاهی خیلی بد می‌چرخید،  خیلی کم پیش می‌آید به این شدت بدحال باشم یا هرگز پیش نیامده. این دفعه اولین‌بار بود که هر سه نشانی سرگیجه و تهوع و شکم‌پیچه (دل‌پیچه) را باهم داشتم. حوالی ساعت نه شب پدرم از بیرون آمد و گفت تا لباس‌ها تنم هستند بیا ببرمت دکتر! منم مقاومت کردم مثل همیشه و گفتم: نه! نیم ساعت بعد رفتم اتاق پدر گوشیش دستش بود لباس‌هاش تنش نبود. گفتم آقا میای بریم دکتر؟ گفت: من که هی بهت گفتم. حاضر شدم گفت میخوای با موتور بریم یا تاکسی بگیرم؟ گفتم: نه موتور خوبه.

رسیدیم درمانگاه، شلوغ بود ویزیت گرفتم دوازده نفر جلوی ما بود. من و پدر نشستیم و تا جایی که حالم بدتر نمی‌شد با پدر حرف زدم. کمی درباره اینکه حتماً باید ویزیت می‌شدم. کمی درباره مجلس ختم (پرسی) که امشب رفته بود همکار سابقش و کمی درباره چیزهای دیگر. حین نشستن تا جایی که حالم بدتر نمی‌شد نگاه مردم می‌کردم که بعضی ایستاده و بیشتر نشسته روی صندلی‌های انتظار برای ورد به اتاق پزشک بودند. دوست دارم این را حتماً بگویم که دخترکی معصوم با چشمان غمگینی بود کمتر از ده سال، به پدر نشانش دادم که این خیلی شبیه پانیسا ( برادرزاده ) است. این را که به پدر گفتم همانطور که ایستاده بود و با پدرش(؟) صحبت می‌کرد نگاهش را به نگاهم دوخت طولانی حدود ده ثانیه، من نگاهم را چرخاندم دوباره برگرداندم دیدم هنوز چشمانش را به من دوخته عمیقاً از ته دل هر دویمان از نگاه کردن بهم لذت می‌بردیم. نگاه کردنمان بهم که تمام شد سرم را چرخاندم و بلافاصله دیدم پسرکی حدوداً شش ساله لب‌های پدربزرگش را بوسه زد.

وقتی کنار پدرم نشسته بودم به دخترها و خانم‌هایی که از جلوی چشمانم رد می‌شدند خوب نگاه می‌کردم به خودم گفتم چقدر دوست دارم جای یکی از این‌ها باشم جواب هیچ‌کدام بود. به خودم گفتم من یک هویت جنسی پیچیده دارم که هم پسرانه است هم دخترانه. آنچیزی که همیشه گفته‌ام: استعلایی. نمی‌دانم به چه شکلی می‌تواند بروز کند اما می‌دانم که می‌شود. از درمانگاه که آمدم اینها را برای راء. نوشتم. و نوشتم من وقتی دختری را دوست دارم حس کردنش را و با او از طریق متن گفتگو می‌کنم او را خیال می‌کنم و عمیقاً دوست دارم تنش مال من باشد. همه اعضا و جزئیات بدنش به بدنم برسد و بدن او را داشته باشم. یعنی بدنم عین بدنش بشود بدنی که خیالش می‌کنم و در خیالم همه‌اش را با اعماق وجودم لمس می‌کنم. اما از نزدیک که با دختری یا خانمی روبرو می‌شوم احساسی به او ندارم هیچ، همیشه حدود و فاصله‌ها را حفظ می‌کنم. این یعنی من در جهان خیالی (ایده‌ها) زندگی می‌کنم و باورشان دارم. من نیمی-دختر نیمی-پسر به زیبایی و احساس و لطافت یک دختر و به دقت و عقل و جذابیت یک پسر.

روی تخت که دراز کشیده بودم دو سِرُم به من تزریق شد. سرُم دومی کوچک‌تر بود. روی سرُم دوم، صدای موزیک گوشی‌ِ آقای پرستار در محیط تزریقاتی پخش شد که می‌خواند:

همینطور که قطره‌های سرُم از لوله پلاستیکی لیز می‌خورد و پایین می‌آمد و در رگهایم می‌رفتند. من هم که این ترانه را می‌شنیدم قطره‌های اشک از گوشۀ چشمانم لیز می‌خورد و از کنار صورتم پایین می‌لغزید:

ستاره‌آسمون نقش ِ زمینه، وای
خودُم انگشتر ُ یارُم نگینه
خداوندا نگه‌دار ِ نگین باشُ
که یارِ اول ُ آخر همینه

پانوشت: دوباره حساب توئیتر را حذف کردم. تا یکماه فرصت هست برای دوباره فعال کردنش اما بعید است دوباره فعالش کنم. بله می‌دانم دوستان خوبی پیدا کردم بهتر از دفعه قبل؛ اما واقعاً دلایلم برای نبودن در این محیط‌ خیلی بیشتر از بودن است. آنقدر تمایل به حذف کردن خود از این محیط‌ شدید و زیاد است که فرصت فکر کردن به مزایایش را نمی‌دهد.

یادداشت هفدهم آذر — Indila

نیامده‌ام که بنویسم، نه موضوعی برای نوشتن دارم نه توان تحلیل متن و پروراندن موضوعش را در ذهنم؛ همین چند خط را هم که در حال نوشتنش هستم فکر کردن برای آماده‌کردنش پنج ساعت ذهنم را مشغول کرده بود. آمدم چند خط بنویسم تا خوانندگان وبلاگ بدانند هنوز هستم و هیچ‌جا در اینترنت برای نوشتن از اینجا برایم مهم‌تر نیست، اما خوب! نوشتن برای وبلاگ همانطور که بارها نوشته‌ام ساده نیست از پروراندن موضوع در ذهنم تا نوشتنش. وبلاگنویسی مثل توئیت کردن نیست، در توئیتر نوشته‌های زیادی از دیگران می‌بینم که ایده‌های زیادی برای نوشتن و واکنش به من می‌دهند اما آن واکنش‌ها نه اصیل هستند نه اغلب حرف واقعی من و این درباره … نه نمی‌خواهم بگویم درباره همه صادق است امّا حد اقل مطمئنم برای من صدق می‌کند؛ وبلاگنویسی که متن بلندی می‌طلبد و نوشتن کاملی اصلاً با توئیتی که ۲۸۰ کارکتر است آن هم در آن فضای آشفته و مضطرب و بی‌فایده توئیتر فارسی قابل قیاس نیست، در وبلاگِ سایق کمی درباره مزیت‌های زیاد نوشتن در وبلاگ نوشته بودم. حرف خیلی برای زدن و گفتن و شنیدن و نوشتن هست خیلی زیاد، خیلی، امّا نمی‌دانم، بهتر است درباره آن حرف‌های خیلی زیاد که می‌توانم بزنم و دارم چیزی ننویسم تا متنی آشفته بیرون نیاید، به قرارش درباره هر آنچه که باید خواهم نوشت و با آنکس که باید حرف خواهم زد، فعلاً که هیچ.

این روزها اصلاً مطالعه‌ای درباره هیچ موضوع فلسفی و تاریخی و مانند این‌ها که پیش از این درباره‌یشان اینجا نوشته‌ام ندارم. مسیر مطالعاتم دقیقاً از یکم آذر به کل تغییری بنیادین کرده‌است و در حال حرکت به سمتی است که حتا شامّه‌ی خودم هم نمی‌داند به کجا می‌بردم ولی مسیر و مقصد فوق‌العاده‌ای است متفاوت با تمام هر آنچه تا حالا تجربه کرده‌ام. در یک کلمه ظاهراً توانسته‌ام خودم را و زندگی‌ام را پیدا کنم. منظورم از پیدا کردنِ خودم همان چیزی است که می‌گفتم من جایی در جامعه ندارم و همه‌جا دیوار هست و دست و پایم بسته‌است و همه‌ی درها بسته‌است، انگار هیچکدام از آن راه‌ها و درها برای من نبود. من چون شهود خیلی خوبی دارم در این راهی که یک جوانه است می‌کوشم که با سرعت بالایی در آن بالا روم و آن هم من را بالا ببرد تا در زمانی کوتاه به بالاترین قسمت‌های بالای آن برسم. می‌دانم که می‌شود، می‌دانم که بهتر از هر کس دیگری می‌توانم، می‌دانم که فقط با این می‌توان همه‌ی خودم را و همه‌ی زندگی‌ام را پیدا کنم. این ایمان و اعتقاد و امیدم به این موضوع اینجا ثبت خواهد شد و زمان زیادی هم برای قضاوتش نیاز نیست.

ایده‌ای دارم برای راه‌اندازی یک زیردامنه (ساب‌دامین) فرانسوی برای آفرودیتوس. زمان انجامش را نمی‌دانم ممکن است در همین سال ۹۸ ساخته شود یا بماند برای سال ۹۹ . در هر حال هر زمانی که باشد اما قطعی است. دلایلِ راه‌اندازی این آدرس متنوع است یکی آنکه لزومِ داشتن زبان دیگری برای آفرودیتوس است که حتماً بسیار جذّاب‌تر و زیباتر و گیراتر از نسخه‌ی فارسی‌اش خواهد شد، برای ارتباط با مخاطبان ناایرانی (غیر ایرانی) که مخاطبان اصلی زندگی من هم این افراد هستند چون من نیاز به جامعه‌ای بزرگ دارم متشکل از عنصرهای فرهنگی و تاریخی و زبانی متنوع و ریز و درشت زیاد برای آشناشدن با همفکران و همجنسانم تا روحم رشد کند و از حالت بالقوه توانایی‌هایش بالفعل شود نه یک جامعه کوچک و یک‌ریخت و یک‌نواحت، راهی که حتماً باید می‌رفتم. آدرس دامنه fr.aphroditus.info است امّا همانطور که گفتم فعلاً دردسترس نیست.

این موزیکی که پائین می‌گذارم، نسخه‌ی صوتی مُبدّل از نسخه‌ی اورجینال موزیک-ویدئو است یعنی مثلاً در ابتدا و اواسطش سینگر نمی‌خواند که در واقع در نسخه‌ی ویدئویی پلان‌هایی نمایش‌داده می‌شوند؛ بشنویم:

 

این موزیک کاری از خواننده محبوب و خوش‌صدا و زیبای من ایندیلا است که در ۱۴م نوامبر ۲۰۱۹ (پنج‌شنبه؛ ۲۳م آبان ۹۸) روی یوتیوب منتشر شده‌است. چند روز و چند شب متوالی این کار قشنگ ایندیلا را می‌شنیدم و لذت می‌بردم، کارهای ایندیلا همه برای من حس خوب هستند. اما این یکی فوق‌العاده بود. این موزیک-ویدئو پر از حس خوب است. که شما هم می‌توانید این حسِّ قشنگ را با من شریک شوید. از اینجا روی یوتیوب نسخه‌ی ویدئویی این کار ایندیلا را نگاه کنید. در ورس دوم ایندیلا از ۳:۳۴ شروع به خواندن می‌کند که در ۳:۴۹ دوربین تصویر و حس خیلی لطیف و دلنشینی را خلق می‌کند. ایندیلا با لباس فیروزه‌ای در حالیکه باد به همه تن و صورت و موهایش می‌زند در بکگراند تصویر برج ایفل با نور انداختن بر تمام پاریس زیباترین پلان این اثر را نمایش می‌دهد.

در ستایش باران

وقتی دوران کارشناسی را می‌گذراندم سعی می‌کردم هر روز و هر کلاسش را خوب حس کنم، عجله‌ای برای اتمامش نداشتم، روزهای خیلی کمی داشت که بی‌حوصله و بی‌علاقه بودم. اما ترم‌هایی از آن برایم بسیار شیرین‌تر و دلنشین‌تر از ترم‌های دیگر بود و می‌دانستم وقتی از این مرحله بگذرم دلتنگشان می‌شوم. مثل ترمی که با دادستان درس حقوق کیفری داشتم، ترم‌هایی که با چندتا از بچه‌های خوب و باحال کلاس داشتم؛ ترم ۹۶-۹۷ روزهای اسفند ۹۶. نه دانشکده دانشجو زیاد داشت نه کلاس‌هایی که می‌گذراندم.  تعداد دانشجوهای دانشکده که نسبت به ترم‌های قبلش مرتب کم‌تر می‌شد دلایل زیادی داشت هم دانشکده تغییری در پذیرش و جذابیت دانشکده و آموزشش نمی‌داد و هم دیگران تمایل به دانشکده‌ی آزاد [بخاطر اخذ آسان دانش‌نامه] و پیام نور [بخاطر حضور نیافتن سر کلاس‌ها] داشتند؛ یکبار دادستان گفت: «کلاس‌های دکتری هم اینقدر تعداد دانشجویان کمی ندارد». دوست‌دارم باز به زودی گذرم به درس و دانشگاه بیوفتد با اینکه وضعیت مالی‌ام مرا در تنگتا و تردید برای ادامه‌ی تحصیل قرار می‌دهد.

بشنویم:

 

این دو سه روز اکثر اوقات حال و احساسِ دلم آرام و لطیف است. دلیلش را نمی‌دانم شاید برای هوایِ نیمه‌ی دوم پائیز یا چیز دیگری. با اینکه هنوز در آن خانه و خانواده و موقعیتی هستم که گاهی اینجا از آن گلایه‌های بلندی می‌نویسم. در طول چند هفته‌ی پیش در دوستی‌ام با راء. مثل زنِ بارداری بودم که می‌خواست وضعِ حمل کند. فقط فوحشِ جنسی می‌دادمش و او هم بی‌آنکه خم به آبرویش آورد فقط می‌شنید. یکبار گفت: «نمی‌دونم .. حس می‌کنم می‌خوای ببینی چقدر تحمل می‌کنم». به او بارها می‌گفتم به من فوحش بده، حرف‌هایی که دوست دارم را بزن، نمی‌زد. می‌گفتمش چرا نمی‌گویی؟ می‌گفت: «حس می‌کنم فقط یک گفتن ساده نیست … [اثری موضعی دنبالش دارد]». دوستی‌های خالص من که ته دلم می‌نشینند این‌گونه‌اند، سادومازوخیستی، گستاخانه و سرشار از عشق و نفرتِ همزمان. امّا بین من و راء. که نشد با اینکه تا یک قدمی‌اش رفتیم او چیزی درونش مانع می‌شد. گاهی که آرام می‌گیرم به راء. می‌گویم: «فقط می‌تونم بگم تو یک فرشته‌ای». واقعاً یک فرشته است واقعاً. این دو سه روز احساسم مثل پروانه‌ای شده که بیرون از زمان روی شانه‌هایِ لحظه‌ها می‌نشیند، لحظه‌های گذشته و آینده اما بی‌زمان، همه‌یشان اینجا در من حس می‌شوند در روحِ این پروانه، فقط غم و دلتنگی‌اش برای این است که با دستِ دنیایی‌ام لمس نمی‌شوند، در آغوشِ این لحظه‌های خالص نمی‌روم. این روزها با این هوا و حالِ پروانه‌ای به راء. فقط می‌گفتم: «من به یک پسر نیاز دارم» او هم طفلک فقط می‌تواند بگوید «قربونت برم آخه»، همین؛ کمکِ بیشتری از او برنمی‌آید.

هیلبرت (۱۸۶۲ – ۱۹۴۳) ریاضیدان آلمانی و براوئر (۱۸۸۱ – ۱۹۶۱) ریاضیدان هلندی دو نفر از بزرگترین ریاضیدانان تاریخ بودند، جدالِ بین این دو ریاضیدان بر فرمالیسم و شهودگراییِ ریاضی در صده‌ی بیست معروف است. از رابطه‌ی کاری این دو در ریاضیات دقیق نمی‌دانم. همینقدر می‌دانم که براوئر دانشجوی دکترای هیلبرت نبوده امّا مکالمه‌ها و مباحثه‌های زیادی باهم داشته‌اند گویا دلیلش نه این بوده که مثلاً براوئر دانشجوی هیلبرت بوده بلکه هر دو ویراستار مجله‌ی ریاضیاتی ماتماتیشه آنالن بوده‌اند که در نهایت به دلیل همان منازعه‌ی مهم، هیلبرت از دیگر ویراستاران امضاء گردآوردی می‌کند تا براوئر را از مجله اخراج کند. اما آن چیزی که برای نوشتنش قصد داشتم این نبود بلکه قسمتی است که از تائید نبوغ براوئر توسط هیلبرت و خبرگی هیلبرت توسط براوئر نوشته‌اند. این را نوشتم که بگویم دوست دارم بالاخره روزی توسط شخص بزرگی در رشته‌ام مورد تائید قرار بگیرم. هرچند خیلی دلچسب بود اگر می‌شد در ریاضی این اتفاق برایم بیوفتد که هم بعید است و هم قریب. بعید چون راه زندگی‌ام تقریباً شکل گرفته و به سمت حقوق می‌رود، قریب هم می‌تواند باشد چون کریستین گولدباخ (۱۶۹۰ – ۱۷۶۴) که حقوقدان بود در نامه‌ای به لئونارد اویلر (۱۷۰۷ – ۱۷۸۳) ریاضیدان سویسی حدس ریاضیاتی مهمی نوشت که هنوز اثبات نشده است.

درباره انجمن [یا جامعه‌ی] «حواریون کمبریج» که انجمنی سرّی از نویسندگان و فیلسوفان نخبه‌ی جوان بود مُجزّا خواهم نوشت. یک متن خوب باید پیدا و ترجمه کنم. در این انجمن کتاب «مبانی اخلاق» فیلسوف ادوارد مور تاثیر زیادی بر رابطه‌های همجنسگرایی اعضای آن می‌گذارد. نیکولای اندرس استاد ادبیات انگلیسی و اسطوره‌شناسی می‌نویسد که «مبانی اخلاق» مور «کتاب مقدس» رابطه‌های همجنسگرایانه‌ی اعضای حواریون شد. سه نفر از اعضای برجسته‌ی این انجمن ویتگنشتاین و جان مینارد کینز و مک‌تاگارت بودند. یک جا نوشتم اگر در زمان و مکان درست متولد می‌شدم باید در «حواریون کمبریج» می‌بودم. وقتی دوره‌ی کارشناسی از میانه گذشته بود با دکتر ت. [رئیس دفتر دادستان] کلاس حقوق تطبیقی داشتیم. یکی از روزها که درس درباره حقوق انگلستان بود، آخر کلاس رضا [با لبخند و بی‌حوصله] به استاد گفت: «استاد .. ما تا [امامزاده] فلان رفتیم، بریم انگلیس برای چی؟ این‌ها چه بدرد ما می‌خوره» استاد با لبخند و شوخی-جدی نگاهم کرد و گفت: «نه، بدرد آقای پ. می‌خوره، می‌ره انگلیس پناهنده میشه» حال و هوای بچه‌ها عوض شد و منتظر واکنش من بودند منم لبخند زدم اما چیزی نگفتم. مدرسین از من شناخت داشتند، می‌دانستند اندیشه‌ها و نظرهای متفاوتی دارم امّا توان مخالفت نداشتند یا برایشان ممکن نبود حتّا جاهایی نظر من را هم می‌خواستند. دلایلش متفاوت بود یکی اینکه حدود را نگه می‌داشتم و در صورت لزوم و به اندازه نظرم را و به جا می‌گفتم. خودم را مقابل استاد قرار نمی‌دادم بل که کنارش بودم یعنی نظر من نافی یا مخالف نظر شما نیست، متعارض است. با این حال می‌دانستند که فهم خوبی از موضوعات دارم؛ و این را آخرین کلاس از روزهای آخر دانشکده یکی از مدرسین گفت.

پس‌نوشت: دوره‌ی درمانی که اینجا شروعش را نوشتم (۱۷م شهریور) نتیجه نداد و نهایتاً دوشنبه ۲۰م آبان با متخصص اُرتوپد ملاقات داشتم. و با احتساب امروز که چهارشنبه است این سومین روز است که دوره‌ی درمان جدید را شروع کرده‌ام. چهار سال درمانم را به تعویق انداختم. اما اگر خوب شوم با این داروها تاثیر خوبی بر روحی‌ام خواهم گذاشت چون می‌تواند حال و هوای پنج سال پیش را که خیلی امیدها و شورها در دلم می‌جوشید را کمی زنده کند گرچه آن روزها رفته و دیگر نه من آدم آن روزها هستم، نه آدم‌های آن روزها الان در زندگی‌ام هستند. اما دستِ کم وقتی حرف از کوهنوردی می‌شد ناراحت می‌شدم چون نمی‌توانستم با این زانو این خیال‌ها را داشته باشم یا با خیال راحت نمی‌توانستم پیاده‌روی بلندی داشته باشم در حالی که بدنم مشکلی نداشت و این ناتوانی مرا می‌برد به پنج سال پیش که زندگی‌ام را به دو نیمه‌ی قبل و بعدش تقسیم کرد. نیمه‌ی قبلش که جوانکی پر از شر و شور و شوق و امید و ایده‌آل‌های خام بودم.

فلسفه، آنچه داد و آنچه گرفت

چند روز پیش در سیر مطالعاتم به مقاله «ناواقعیّتِ زمان» یا «غیر واقعی‌بودن زمان» یا “The Unreality of Time” از فیلسوف بریتانیایی مک‌تاگارت برخوردم. فیلسوفان بریتانیایی که بهترین مثال‌هایش هیوم و راسل است تجربه‌گرا “Empiricism” هستند. امّا در این بین جورج برکلی بعنوان فیلسوفی ایده‌آلیستی که تاثیر بزرگی بر تاریخ اندیشه جهان گذاشته متفاوت است. بعد از برکلی مک‌تاگارت که در جغرافیای تجربه‌گرایان زیسته، تنها فیلسوف برجسته است که هم تجربه‌گرا است و هم از ایده‌آلیسم آلمانی برای بیان نگاهش به هستی الهام گرفته. او این مقاله را متأثّر از فلسفه هگل نوشته، هگل که با شاهکارهایش در فلسفه‌ی تاریخ، هستی را بدون زمان و بعنوان یک کل مطالعه کرد. نمی‌خواهم درباره‌ی مقاله مک‌تاگارت بنویسم، چون نه این مقاله را خوانده‌ام نه موضوع این پست درباره‌ی مقاله‌ی مهم او است. امّا توصیف زندگی بدون زمان، تصویری عرفانی به انسان می‌دهد و به نظر من حقیقت محض است. گرچه نمی‌دانم مک‌تاگارت در این مقاله چه نوشته، اما با ذهنیتی از پیش که خودم از جهانی بدون زمان داشته‌ام، مُهیّج و شگفت‌انگیز و بسیار اسرارآمیز است، تصور کنید گذشته و آینده‌ای وجود ندارد بلکه اتفاقات در حال ظهور و مرگ هستند یعنی قدرت مرگ و زندگی و همه‌چیز دست ما است نه نیرویی بی‌شعور (زمان) که بر ما مسلط است یعنی حرکت شما در زندگی وابسته به اتفاقات دیگر مانند انسان‌ها و همه حیوانات و موجودات و سیّارات و ستارگان است، پس مرگِ شما دلیلی دارد، تولد شما دلیلی دارد. این نظریه باید بسط پیدا کند تا نتایج هیجان‌انگیزش را ببینید. جهانِ خالی از زمان در فیزیک کوانتوم هم نتیجه گرفته می‌شود. فیزیکدان ایتالیایی کارلی لووِلی در کار بر فیلد مکانیک کوانتوم به این نتیجه می‌رسد، اما چون این را اشتباهی در معرفت‌شناسی انسان می‌بینید، ریاضی دیگری در کارهایش وارد می‌کند تا تصویر جهان بی‌زمان را تغییر دهد.

بشنویم:

 

امّا موضوع این پست همانطور که گفتم درباره این مقاله مک‌تاگارت نیست. وقتی به این مقاله برخوردم سیر مطالعاتم چرخید طرف ریاضیدانان و فیزیکدانان در آن مدت کتاب‌های زیادی که تا پیش از این نخوانده بودم و برخی هنوز وارد بازار نشر ایران نشده‌اند ورق زدم. در فضای ریاضیات و فیزیک نفس کشیدم که دیدم خیلی از فلسفه فاصله گرفتم. راستش حالم تازه شد و حال و هوای هفت-هشت سال پیش درونم زنده شد. نکته مهم در زندگینامه من این است که من بعد از سال‌های نوجوانی که در عرفانی مذهبی (روایی) غرق بودم برای سوال‌هایی که در بدو جوانی یعنی هجده سالگی در مواجهه با زندگی برایم پیش آمد سمت فلسفه نرفتم بلکه از نوجوانی ذهنم [چون تخصصی کوچک در الکترونیک داشتم] برای فهمیدن ریاضی تشنه بود چون به ریاضی رازآمیز (عرفانی) نگاه می‌کردم. در سال کنکور با آنکه دیپلم تجربی داشتم تلاشم برای فهمیدن ریاضی شدّت گرفت، ضمن اینکه فهم دین هنوز مسئله‌ی اصلی‌ام بود چون همه‌ی زندگی‌ام را در خانواده‌ای سنتی تحت تاثیر قرار داده بود. پس این شد که در بدو جوانی یعنی هجده تا بیست سالگی وارد حلقه‌های گفتگویی شدم که فقط پیرامون ریاضی و بیشتر فیزیک بود.

در آن سال‌ها من از فلسفه فقط آشنایی کمی با دیوید هیوم فیلسوف تجربه‌گرای اسکاتلندی داشتم در حد خواندن چند ریویو، نه کتاب‌هایش. اما چون کماکان درگیری‌های ذهنی من برای فهم دین در من زیاد بود، پیش‌زمینه‌ی آشنایی با ویتگنشتاین را داشتم. دین برای من فقط زبان بود و من در تلاش برای فهمش برای همین زیاد به قرآن (کلام) برمی‌گشتم و ویتگنشتاین هم تنها فیلسوفی است که همه مسائل هستی را در زبان منعکس می‌کند. ویتگنشتاین یک دوره شدیداً تحت تاثیر انجیلی بود که لئو تولستوی نوشته بود و راسل می‌گوید این انجیل را همراه خود همه‌جا داشته و مرتب خوانده. در آن سال‌ها اثر مهم و بزرگ اولش در فلسفه‌ی زبان و ریاضی و ذهن یعنی تراکتاتوس را می‌نویسد. ویتگنشتاین در دوران حضورش در جنگ اول جهانی انجیل را با خودش داشته. تا اواخر سال ۹۳ هنوز با فلسفه و فیلسوفی آشنا نبودم و آشنایی‌ام با ویتگنشتاین تنها در حد ریویو و مقاله‌هایی بود که مثلاً از او در ویکی‌پدیا خواندم، وقتی جمله‌های او را می‌خواندم مانند تشنه‌ای بودم که به آب رسیده باشد. از شدت نبوغ و روح و زیبایی جمله‌هایی که در آن مقاله از او گردآوری شده بود لذت می‌بردم، انگار که خودم را در دنیای بیرون پیدا کرده باشم. اولین جمله‌ای که عمیقاً به دلم نشست و تشنگی‌ام را سیراب کرد این بود:

حدودِ زبانِ من [هر زبانی که می‌فهمم و با آن با خودم می‌اندیشم] یعنی حدودِ جهانِ من.

امّا این پست را نوشتم برای قبل از آشنایی‌ام با ویتگنشتاین، او که مرزی بود برای وارد شدنم به فلسفه، مرحله‌ای که هم چیزهایی از من گرفت و هم چیزهایی داد. اول اینکه بگویم که من نه دانش‌آموخته‌ی آکادمیکی فلسفه هستم نه مطالعه‌های جدی در فلسفه دارم. چلنج‌هایی ذهنی که با مسائل زندگی‌ام داشته‌ام مرا سر راهِ فیلسوفان گذاشته وگرنه من هیچ‌گاه وقت مُعیّن و زیادی برای خواندن فلسفه نمی‌گذارم. روحِ من خودش را در فیلسوفان پیدا کرده و از این بابت شبیه به حرف‌های نیما یوشیج هستم. از نیما چیزی نخوانده‌ام اما اخیراً متوجه شدم که در نامه‌نگاری‌هایش حرف‌های خوبی زده. محمد علی اسلامی ندوشن نیما را «مردی درویش، گوشه‌گیر و تنها» توصیف می‌کند. منوچهر آشتیانی مارکسیست و از اعضای نخستین حزب توده ایران، خواهرزاده نیما یوشیج است. آشتیانی دانشجوی یوهانس گادامر از فیلسوفان مهم آلمانی است که گادامر دانشجوی نزدیک مارتین هایدگر فیلسوف آلمانی بود. هایدگر اندیشه‌هایش به شعر نزدیک است تا فلسفه [در این رابطه نقد شاهرخ حقیقی بر مارتین هایدگر در برنامه پرگار را ببینید]. آشتیانی در برنامه شوکران نیما یوشیج دایی خود را شخصی با نگاهی عرفانی می‌داند. نیما در یکی از نامه‌هایش فلسفه دانستن را و فیلسوف شدن را به صرف فلسفه خواندن نمی‌داند بلکه نتیجه‌ی تجربه‌ای در زندگی می‌داند یعنی شناختی عرفانی از زندگی که مسائل فلسفی را در شخص زنده می‌کند نه خواندن کتاب‌های گوناگون.

فلسفه بعد از ویتگنشتاین برای من مقارن بود به ورودم به رشته فقه و حقوق که از اواخر سال ۹۳ شروع می‌شد، در این چهار سال که رؤیاهای بزرگ و پرامیدی که پیش از سال ۹۳ را رها کردم به اجبار فضای فلسفی ذهنم بزرگ و پیچیده‌ شد. به درک بزرگ و بهتری از جهان و دین و مسائلی که در ذهن داشتم رسیدم و طبیعتاً پیچیده‌تر. در آن چهار سال بسیار از ریاضی و فیزیک فاصله گرفتم. آنچه فلسفه به من داد این درک پیچیده از دنیا بود. شاید این پیچیدگی لازم نبود اما من این راه زیاد را رفته‌ام. چرا لازم نبود؟ بین سال‌های ۸۹ تا پایان ۹۲ که نوشتم ذهنی عاری از درکی فلسفی از اتفاقات جهان داشتم، وارد حلقه‌ی گفتگویی شدم که فقط پیرامون ریاضی و بیشتر فیزیک بود. ما تعدادی جوان بودیم که فیزیک همه‌ی دنیا را ساده نشانمان می‌داد، همه‌چیز را متریالیستی می‌دیدیم و ساده، برای ما فیزیک همه سوال‌ها را جواب داده بود و با این نگاه سیاست و جامعه و تاریخ را هم می‌فهمیدیم. ساده بودیم و پرهیجان و پرامید و پرجنبش. مطالعات من هنوز وقتی در آن حلقه بودم پیشرفته نشده بود و هنوز فرصت اندیشیدن بیشتر نداشتم برای همین دنیا را ساده و راحت می‌دیدم، دیوانگی و شور بیشتری داشتم. این‌ها چیزهایی است که بعد از ۹۳ از من گرفته شد.

حلقه‌ی گفتگویی که من در آن بودم، از فلسفه‌ی ریاضی و فلسفه‌ی فیزیک چیزی نمی‌دانست، دانسته‌های ما هنوز عمیق نشده بود. اما به مرورِ زمان چون من همیشه از نگاهی متفاوت حتا وقتی با دیگران هستم موضوع را نگاه می‌کنم و با جمع حرکت نمی‌کنم، مطالعه‌ام بیشتر شد چون سوال‌های ذهنی‌ام زیاد بود. آن سوال‌ها و تلاش ناکام من که نتوانستم در رشته‌های فیزیک یا ریاضی تحصیل کنم مرا به راهی متفاوت برد. راهی که در آن نوشته‌هایم بلند و فلسفی شد. پدرم به این رویه می‌گوید چندبعدی بودن، این توانایی در پدرم هم وجود دارد. این توانایی اکتسابی نیست چون مثلاً در برادر و خواهرهایم وجود ندارد اما درگیری‌های ذهنی که در فهم خودم و جهانم داشته‌ام به من تجربه‌ی اندیشه‌های بزرگِ متفاوتی را داده. در آن موقع یکی از چیزهایی که در آن حلقه‌ی گفتگو آزارم می‌داد متاثر بودنشان از استیفن هاوکینگ بود [از نویسندگان مروّج علم که علم را برای فهم همه می‌نویسند]. نقل این جمله از هاوکینگ که «فلسفه مُرده است» در آن حلقه در نقد اندیشه‌های مخالف، من را آزرده می‌کرد. یکی دیگر از بدی‌های آن حلقه مُتاثّر بودنِ زیاد از یک کمونیست سالخورده و ساکن خارج از ایران بود او نگاهی متریالیستی به جهان داشت. این‌ها موثر بودند در تغییر نگاهم گرچه تاکید می‌کنم اینکه ممکن نشد در فیزیک یا ریاضی تحصیل کنم و زندگی‌ام راه دیگری را رفت بی‌تاثیر نبود در تغییر نگاهم و گرفتن نگاهی فلسفی و پیچیده به جهان.

هر آنچه که فلسفه از من گرفت و به من داد را گفتم. با اینحال اگر مقدور می‌شد به مسیر ریاضی و فیزیک برگردم و تحصیل در یکی از آنها کنم با نگاهی که الان به این رشته‌ها و فلسفه‌هایش بسیار بالغ‌تر از سال‌های ۸۹ تا ۹۲ دارم حتا از «فلسفه مرده است» هم ناراحت نمی‌شوم. بلکه قوی‌تر از گذشته معتقدم فیزیک و مخصوصاً ریاضی نگاهی بزرگ و کامل به انسان از جهان می‌دهد و روحش را توانای سیراب کردن از حقیقت دارد. گرچه الان خیلی چیزها در من عوض شده و با قسمت بزرگی از فلسفه درونم زندگی می‌کنم مهمتر از همه اینکه من در مسیر حقوق قرار دارم و نمی‌توانم منکر واقعیت‌هایی مانند وجود دانش‌های حقوق و تربیتی و روان‌شناسی و تاریخ شوم چیزهایی که الان می‌فهممشان و به وجودشان آگاهی دارم؛ امّا حلقه‌ای که پیش از ورود به فلسفه به زندگی‌ام  عضوش بودم خالی از این موضوعات مهم بودند.