در حاشیه

سخته خود رو شرح‌دادن. این رو کسی می‌فهمه که از بچگی با خودش درگیر بوده و در تلاش برای فهم و شرح خودش. خیلی باید ریز شد از جزئیات نوشت ویرایش کرد. برای همین ممکنه چیزهایی که اینجا می‌نویسم دربارۀ خودم دقیق نباشند که حتا اشتباه باشند با این حال حتا اشباهات هم از من هستند جزئی از وجودم. آنچه اینجا به کلمه درمیارم در مقابل دریای مواج افکارم که از ۱۲∼۱۳سالگی بی‌وقفه در هر حالتی من رو به هرسو برده قشر سطحی است. دیشب متنی نوشتم جایی دیگه که خوبه اینجا هم بیارم و درباره‌ش توضیح بدم:

«و سلامٌ علی المرسلین»؛ بچه بودیم می‌گفتند امام خمینی گفته قرآن رو طوری بخونید انگار بر شما نازل شده، ما هم اینکارو کردیم. واقعاً جنون و الحاد بزرگی می‌خواد چنین باوری داشتن؛ هرطقه. که بعد جواب بشنوی «کتب الله لاغلبن انا و رسلی» ، «و ما بنعمه ربک بمجنون».

این رو من وقتی از ناظم سال اول دبیرستان آقای ایزدی شنیدم که قبلترش خودم این کار رو کرده بودم. البته من خونده بودم که ابن عربی یا منصور حلاج [تردید از منه که کدوم] چنین کاری می‌کردند و دستوری می‌دادند. احتمالاً امام خمینی هم مستقیم یا غیر مستقیم از یکی از این دو شخصیت نقل کرده. آنچه من انجام می‌دادم رادیکال‌تر از این بود که بگم این قرآن بر من نازل شده، که من اصلاً نمی‌دونم این نوعش چگونه است. آنچه من انجام می‌دادم فقط تلاشی بود برای فهمیدن قرآن چون برهه‌ای از نوجوونی یعنی ۱۳ تا ۱۶سالگی‌ام که شدیداً مجذوب دین که در واقع برای من عرفان بود تماس مستقیم با قرآن داشتم. برای همین نه اینکه طوری قرآن رو می‌خوندم که انگار بر من نازل شده بلکه خودم رو جای ضمائر «نحن، نا، أنا،..» می‌ذاشتم یعنی جای نازل‌کننده جای تمام کلماتش تا جایی که برام معنای تصویری داشتند. من نمی‌دونستم تلاش برای فهمیدن خدا و نزدیک‌شدن بهش که باورداشتم از درون قرآن با من حرف میزنه نهایتاً من رو به دورترین مکان‌های فکری ببرد یعنی یک الحاد کامل.

دربارۀ «دریای مواج»ی که در پاراگراف اول نوشتم این نکته رو بگم اینکه من در سری پست‌های گذشته از «پایان دین» برای خودم نوشتم چون مثل دوران پس از دینی بودنم در آن برهه هم در حال فهمیدن ایده‌هایی بودم که از ذهن کسی نمی‌گذشت. برای همین برخلاف خیل دیگران که از دین برمی‌گردند از آن متنفر می‌شوند و علیه‌ش می‌نویسند و علیه باورمندانش زاویه دارند و رفتاری تهاجمی دارند من اینگونه نیستم، البته که با چنین افرادی هم نمی‌تونم رابطه‌ای کامل برقرار کنم اما منطقی بولی یعنی صفر و یکی نیست. در همان برهۀ عرفان دینی وقتی داستان عارفان شیعه [که الگوهام بودند] رو می‌خوندم یکیش هاشم حداد بود که می‌گفت: گاهی مثل پر کاهی سبک می‌شم و مطالب زیادی می‌آیند و می‌روند و من مقدار کمی از آن را می‌گیرم. این موضوع در همان موقع برای من صادق بود حتا وقتی در الحاد بودم و به دین پشت کرده بودم و حتا بعد از این که جهان‌بینی روشمندی پیش گرفتم یعنی تحلیلی تا همین دو سال پیش که آنقدر شدتش زیاد بود و با زندگی‌ام تزاحم داشت که تصمیم گرفتم جلوی این فهمیدن‌ها رو بگیرم تا آروم بشم. یکی از دلایلش تزاحم با زندگی عادی‌ام بود یکی دیگر این بود که می‌دیدم این فهمیدن‌ها من رو به جایی نمی‌رسونند یعنی موفق نمی‌شم چون می‌دیدم انتهایی ندارند.

بله آقا من این‌ها رو به شما شاگردان خصوصی خودم میگم. ما کلماتی تخصصی داریم که باید از هم تفکیک بشند: «فهمیدن»، «اندیشیدن»، «اندیشه». من هم تفاوت این‌ها رو نمیرم از دیکشنری یاد بگیرم. حین درگیری با خودم بهشون میرسم. فهمیدن بزرگ‌ترین لذت دنیاست اما من نمیدونم مادۀ اولیه‌اش از کجا تامین میشه. از زندگی؟ نه، من این رو باید جدا می‌گفتم که زندگی با فهمیدن برای من خیلی جاها منافات داشته. و از طرفی نتونستم کاملاً ایده‌آلیستی و پلاتونی باشم یعنی خودمو از زندگی و واقعیت منتزع کنم یعنی مقدم بر هستی باشم. تعلیم شاگردان خصوصی هم همانقدر اینجا درسته که شرح خود با واژگان، هر دو سخت و قریب به ناممکن. دومی در تلاش برای انجامش و اولی رو از این باب گفتم که اینجا می‌تونه نوشته‌هایی از تمامیت وجودم بدون روتوش نوشته شه. که شما ممکنه برای مراقبه بگید برهه‌ای از زندگی – مثل من – ایده غار رو برای اندیشیدن و فهیدن خود چقدر مناسب و خوب می‌دیدید اما بعداً فهمیدید ایده‌ای ناقص و متناضه. چند ماه پیش مقاله‌ای منتشر شد که ایدۀ اولیۀ  Cogito, ergo sum  از یک فیلسوفی آفریقایی که اکثر عمرش رو در غار زندگی کرده بوده، این مقاله رو الان جستجو کردم که بذارم اینجا که نیافتم.

آنچه را می‌نویسید دور نریزید. من این کار رو نکردم. از نوجوونی همان حوالی سیزده‌سالگی می‌نوشتم حتا کم روی برگه‌های کوچیک اما مرحله‌ای از زندگیم که نیاز به تغییراتی داشتم همه رو دور می‌ریختم. کار اشتباهی بود اما نتونستم انجام ندهم. سرشت من همیشه بزرگ‌شدن و جداشدن و کندن و تغییر بوده. دلایلش رو نمی‌دونم شاید چون از خودم از گذشتم از محیط همیشه بدم آمده. و نتونستم تغییری با کمترین هزینه بدهم مگر اینجوری. تا روی کاغذ می‌نوشتم که دور ریختنشان وقتی هم وبلاگنویسی می‌کردم حذفشان. بله تغییر باعث میشه من از اطرافیانم فاصله بگیرم و خودم رو در نهاد جدیدی قرار بدهم. الان هم اینجورم؟ نمی‌دونم. خودمم این اواخر از این طبیعتم خوشم نمی‌یومد و سعی کردم خود رو داخل یک اصولی قرار دهم. از دست دادن سخته اما گویا برای من خیلی وقت‌ها چاره‌ای نبود. چیزهایی رو بدست آوردم و چیزهایی رو از دست دادم حالا اینکه کدومشون ارزشمندتر بوده مطلب جدایی می‌طلبه.

بالاخره هر بدست‌آوردنی یک تلخی‌ها و سختی‌هایی هم داره کما اینکه من خیلی وقت‌ها همانطور که قبلاً اینجا نوشته بودم شدیداً دلم برای هشت سال پیش که فقط می‌خواستم ازشون عبور کنم، براشون گریه می‌کنم. روزهایی که انگار دهه‌ها پیش بوده و شوکی به مغزم وارد شده که دیگه نمی‌تونم بیاد بیارمشون. اولین سیمکارتم ایرانسل بود دوران دبیرستان عدد روندی بود، از هم‌نیمکتیم تماس مزاحمتی داشتم البته گمون نکنم دلیلش این بود، دلیلش همون نیاز به تغییر بود که به دنباله‌ش شرکت نکردن در کنکور تجربی و شرکت در کنکور ریاضی بود، بله آن سیمکارت قشنگ رو شکوندم و داخل سطل زباله انداختم. تغییر می‌خواستم و این تغییرها به فاصلۀ کم و به مقدار زیادی با رشدم در من به‌وجود می‌یومد تا این حد که قبل از اینکه روزگار جمع ما رو متلاشی کنه من راهمو جدا می‌کردم. تا همین چند مدت پیش اینطور بودم. شاید هنوزم اینطور باشم که اطرافیان و دوستانم رو به‌یکباره از ریشه می‌کنم و افرادی دیگر رو انتخاب می‌کنم شاید دست خودم نباشه نمی‌دونم.

صحبتم سر نوشتن بود. که من می‌نویسم برای فهمیدن و پیداکردن خودم. خیلی‌ جاهاش غلط و اشتباه خودمو توضیح دادم خیلی جاها عالی. خیلی جاها بچگانه خیلی جاها دقیق و سنجیده. مهم نیست. شاید اگر به عقب برگردم هرچند به خودم مطمئن نیستم اما مطالب قدیمی وبلاگ‌هام رو حداقل این وبلاگ آخری رو هرچند مطالبی کپی‌شده هرچند علمی هرچند بدم می‌یومده ولی نگه می‌داشتم که همه این‌ها پازل‌هایی از معمای من می‌تونستند باشند. اما مشکل فقط آن مطالب نیستند مشکل کسانی هم هستند که در آن برهه آشنا شدم و خودخواسته مسیرمو تغییر دادم. با اینکه نوشتن رو نه درست‌ترین کار بلکه گاهی اوقات کاری خیلی بی‌فایده و از جنبه روانی وسواسی و مالیخولیایی می‌دونم که بهتره به‌جاش زندگی کرد و وقت رو تلف نکرد.

Leave a Comment

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *