در ستایش باران

وقتی دوران کارشناسی را می‌گذراندم سعی می‌کردم هر روز و هر کلاسش را خوب حس کنم، عجله‌ای برای اتمامش نداشتم، روزهای خیلی کمی داشت که بی‌حوصله و بی‌علاقه بودم. اما ترم‌هایی از آن برایم بسیار شیرین‌تر و دلنشین‌تر از ترم‌های دیگر بود و می‌دانستم وقتی از این مرحله بگذرم دلتنگشان می‌شوم. مثل ترمی که با دادستان درس حقوق کیفری داشتم، ترم‌هایی که با چندتا از بچه‌های خوب و باحال کلاس داشتم؛ ترم ۹۶-۹۷ روزهای اسفند ۹۶. نه دانشکده دانشجو زیاد داشت نه کلاس‌هایی که می‌گذراندم.  تعداد دانشجوهای دانشکده که نسبت به ترم‌های قبلش مرتب کم‌تر می‌شد دلایل زیادی داشت هم دانشکده تغییری در پذیرش و جذابیت دانشکده و آموزشش نمی‌داد و هم دیگران تمایل به دانشکده‌ی آزاد [بخاطر اخذ آسان دانش‌نامه] و پیام نور [بخاطر حضور نیافتن سر کلاس‌ها] داشتند؛ یکبار دادستان گفت: «کلاس‌های دکتری هم اینقدر تعداد دانشجویان کمی ندارد». دوست‌دارم باز به زودی گذرم به درس و دانشگاه بیوفتد با اینکه وضعیت مالی‌ام مرا در تنگتا و تردید برای ادامه‌ی تحصیل قرار می‌دهد.

بشنویم:

 

این دو سه روز اکثر اوقات حال و احساسِ دلم آرام و لطیف است. دلیلش را نمی‌دانم شاید برای هوایِ نیمه‌ی دوم پائیز یا چیز دیگری. با اینکه هنوز در آن خانه و خانواده و موقعیتی هستم که گاهی اینجا از آن گلایه‌های بلندی می‌نویسم. در طول چند هفته‌ی پیش در دوستی‌ام با راء. مثل زنِ بارداری بودم که می‌خواست وضعِ حمل کند. فقط فوحشِ جنسی می‌دادمش و او هم بی‌آنکه خم به آبرویش آورد فقط می‌شنید. یکبار گفت: «نمی‌دونم .. حس می‌کنم می‌خوای ببینی چقدر تحمل می‌کنم». به او بارها می‌گفتم به من فوحش بده، حرف‌هایی که دوست دارم را بزن، نمی‌زد. می‌گفتمش چرا نمی‌گویی؟ می‌گفت: «حس می‌کنم فقط یک گفتن ساده نیست … [اثری موضعی دنبالش دارد]». دوستی‌های خالص من که ته دلم می‌نشینند این‌گونه‌اند، سادومازوخیستی، گستاخانه و سرشار از عشق و نفرتِ همزمان. امّا بین من و راء. که نشد با اینکه تا یک قدمی‌اش رفتیم او چیزی درونش مانع می‌شد. گاهی که آرام می‌گیرم به راء. می‌گویم: «فقط می‌تونم بگم تو یک فرشته‌ای». واقعاً یک فرشته است واقعاً. این دو سه روز احساسم مثل پروانه‌ای شده که بیرون از زمان روی شانه‌هایِ لحظه‌ها می‌نشیند، لحظه‌های گذشته و آینده اما بی‌زمان، همه‌یشان اینجا در من حس می‌شوند در روحِ این پروانه، فقط غم و دلتنگی‌اش برای این است که با دستِ دنیایی‌ام لمس نمی‌شوند، در آغوشِ این لحظه‌های خالص نمی‌روم. این روزها با این هوا و حالِ پروانه‌ای به راء. فقط می‌گفتم: «من به یک پسر نیاز دارم» او هم طفلک فقط می‌تواند بگوید «قربونت برم آخه»، همین؛ کمکِ بیشتری از او برنمی‌آید.

هیلبرت (۱۸۶۲ – ۱۹۴۳) ریاضیدان آلمانی و براوئر (۱۸۸۱ – ۱۹۶۱) ریاضیدان هلندی دو نفر از بزرگترین ریاضیدانان تاریخ بودند، جدالِ بین این دو ریاضیدان بر فرمالیسم و شهودگراییِ ریاضی در صده‌ی بیست معروف است. از رابطه‌ی کاری این دو در ریاضیات دقیق نمی‌دانم. همینقدر می‌دانم که براوئر دانشجوی دکترای هیلبرت نبوده امّا مکالمه‌ها و مباحثه‌های زیادی باهم داشته‌اند گویا دلیلش نه این بوده که مثلاً براوئر دانشجوی هیلبرت بوده بلکه هر دو ویراستار مجله‌ی ریاضیاتی ماتماتیشه آنالن بوده‌اند که در نهایت به دلیل همان منازعه‌ی مهم، هیلبرت از دیگر ویراستاران امضاء گردآوردی می‌کند تا براوئر را از مجله اخراج کند. اما آن چیزی که برای نوشتنش قصد داشتم این نبود بلکه قسمتی است که از تائید نبوغ براوئر توسط هیلبرت و خبرگی هیلبرت توسط براوئر نوشته‌اند. این را نوشتم که بگویم دوست دارم بالاخره روزی توسط شخص بزرگی در رشته‌ام مورد تائید قرار بگیرم. هرچند خیلی دلچسب بود اگر می‌شد در ریاضی این اتفاق برایم بیوفتد که هم بعید است و هم قریب. بعید چون راه زندگی‌ام تقریباً شکل گرفته و به سمت حقوق می‌رود، قریب هم می‌تواند باشد چون کریستین گولدباخ (۱۶۹۰ – ۱۷۶۴) که حقوقدان بود در نامه‌ای به لئونارد اویلر (۱۷۰۷ – ۱۷۸۳) ریاضیدان سویسی حدس ریاضیاتی مهمی نوشت که هنوز اثبات نشده است.

درباره انجمن [یا جامعه‌ی] «حواریون کمبریج» که انجمنی سرّی از نویسندگان و فیلسوفان نخبه‌ی جوان بود مُجزّا خواهم نوشت. یک متن خوب باید پیدا و ترجمه کنم. در این انجمن کتاب «مبانی اخلاق» فیلسوف ادوارد مور تاثیر زیادی بر رابطه‌های همجنسگرایی اعضای آن می‌گذارد. نیکولای اندرس استاد ادبیات انگلیسی و اسطوره‌شناسی می‌نویسد که «مبانی اخلاق» مور «کتاب مقدس» رابطه‌های همجنسگرایانه‌ی اعضای حواریون شد. سه نفر از اعضای برجسته‌ی این انجمن ویتگنشتاین و جان مینارد کینز و مک‌تاگارت بودند. یک جا نوشتم اگر در زمان و مکان درست متولد می‌شدم باید در «حواریون کمبریج» می‌بودم. وقتی دوره‌ی کارشناسی از میانه گذشته بود با دکتر ت. [رئیس دفتر دادستان] کلاس حقوق تطبیقی داشتیم. یکی از روزها که درس درباره حقوق انگلستان بود، آخر کلاس رضا [با لبخند و بی‌حوصله] به استاد گفت: «استاد .. ما تا [امامزاده] فلان رفتیم، بریم انگلیس برای چی؟ این‌ها چه بدرد ما می‌خوره» استاد با لبخند و شوخی-جدی نگاهم کرد و گفت: «نه، بدرد آقای پ. می‌خوره، می‌ره انگلیس پناهنده میشه» حال و هوای بچه‌ها عوض شد و منتظر واکنش من بودند منم لبخند زدم اما چیزی نگفتم. مدرسین از من شناخت داشتند، می‌دانستند اندیشه‌ها و نظرهای متفاوتی دارم امّا توان مخالفت نداشتند یا برایشان ممکن نبود حتّا جاهایی نظر من را هم می‌خواستند. دلایلش متفاوت بود یکی اینکه حدود را نگه می‌داشتم و در صورت لزوم و به اندازه نظرم را و به جا می‌گفتم. خودم را مقابل استاد قرار نمی‌دادم بل که کنارش بودم یعنی نظر من نافی یا مخالف نظر شما نیست، متعارض است. با این حال می‌دانستند که فهم خوبی از موضوعات دارم؛ و این را آخرین کلاس از روزهای آخر دانشکده یکی از مدرسین گفت.

پس‌نوشت: دوره‌ی درمانی که اینجا شروعش را نوشتم (۱۷م شهریور) نتیجه نداد و نهایتاً دوشنبه ۲۰م آبان با متخصص اُرتوپد ملاقات داشتم. و با احتساب امروز که چهارشنبه است این سومین روز است که دوره‌ی درمان جدید را شروع کرده‌ام. چهار سال درمانم را به تعویق انداختم. اما اگر خوب شوم با این داروها تاثیر خوبی بر روحی‌ام خواهم گذاشت چون می‌تواند حال و هوای پنج سال پیش را که خیلی امیدها و شورها در دلم می‌جوشید را کمی زنده کند گرچه آن روزها رفته و دیگر نه من آدم آن روزها هستم، نه آدم‌های آن روزها الان در زندگی‌ام هستند. اما دستِ کم وقتی حرف از کوهنوردی می‌شد ناراحت می‌شدم چون نمی‌توانستم با این زانو این خیال‌ها را داشته باشم یا با خیال راحت نمی‌توانستم پیاده‌روی بلندی داشته باشم در حالی که بدنم مشکلی نداشت و این ناتوانی مرا می‌برد به پنج سال پیش که زندگی‌ام را به دو نیمه‌ی قبل و بعدش تقسیم کرد. نیمه‌ی قبلش که جوانکی پر از شر و شور و شوق و امید و ایده‌آل‌های خام بودم.

۱ Comment

  1. دلم میخواد چندتا راء داشتم..یه چندتا دوست واقعی برای وقتایی که هیچ ایده ای ندارم با زندگیم چیکار کنم برم پیششون و یکمی غر بزنم براشون.

Leave a Comment

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *