امپریسیسم، میان گذشته و آینده

The rate of progress in science nowadays is much too great for such works as Newton’s Principia, or Darwin’s Origin of Species. Before such a book could be completed, it would be out of date. In many ways this is regrettable, for the great books of the past possessed a certain beauty and magnificence which is absent from the fugitive papers of our time, but it is an inevitable consequence of the rapid increase of knowledge, and must therefore be accepted philosophically.

— The Scientific Outlook (1931), p. 56, Bertrand Russell

امروز مقاله‌های واسموس و لورنس رو می‌خوندم. کلمه «جاسوس» برای واسموس برجسته بود. با این سوال که هنوز بعد از نود سال (عصر اطلاعات) باز به این شکل از جاسوس استفاده می‌کنند؟ این سوال بزرگ‌تر برام ایجاد شد که آیا ما باید در عصر خودمان باشیم و برای مثال دیگه نباید بطور کلاسیک روی داستایوفسکی و نیچه و ویتگنشتاین متوقف شد؟ چند روز پیش چیزی شبیه به این متن رو برای خودم یادداشت کردم که الان دیدم نیست؛ این بود: بعد از «مرگ خدا»، بعد از برادران کارامازوف داستایوفسکی، بعد از فلسفه زبان ویتگنشتاین، بعد از طرح «نابغه» توسط واینینگر، بعد از «پایان تاریخ» هگل، ما کجای تاریخ ایستاده‌ایم؟ آیا باید به «پسا»هایی که بعد از فلسفه‌ها و عصرها گذاشته شده اهمیت داد؟ یک جوابش می‌تونه بله باشه که خوب در اینصورت باید دید الان بالاترین حد پیشرفت در بشریت کجاست و موقعیت خودمون (فردی) و جامعه رو نسبت بهش ارزشیابی کنیم. یک جواب می‌تونه نه باشه. یعنی اینکه عصر پس از «مرگ خدا» رو نپذیریم، عصر عقلانیت همۀ دولت‌های اوکشات رو نپذیریم، پایان هنر رو [برخلاف هگل و] موافق با نیچه نپذیریم، پایان تاریخ رو نپذیریم.

The safest general characterization of the European philosophical tradition is that it consists of a series of footnotes to Plato.

The Aims of Education (۱۹۲۹), Alfred Whitehead

ویتگنشتاین در گفتگویی که با دوستش روان‌پزشک موریس دراری داشت، بهش تاکید کرد که افول غرب اشپنگلر رو بخون. دراری به ویتگنشتاین گفت: البته به‌نظر میاد که تو باید با قراردادن تاریخ در پارادایمی موافق نباشی، ویتگنشتاین تائید کرد همینطوره. پس اینطوری میشه گفت که استفاده از ترکیب تمدن بشر هم موهومیه.

متمم: ۲۰/فوریه؛ ۰۵/اسفند:

Hegel remarks somewhere that all great world-historic facts and personages appear, so to speak, twice. He forgot to add: the first time as tragedy, the second time as farce. Caussidière for Danton, Louis Blanc for Robespierre, the Montagne of 1848 to 1851 for the Montagne of 1793 to 1795, the nephew for the uncle. And the same caricature occurs in the circumstances of the second edition of the Eighteenth Brumaire.

The Eighteenth Brumaire of Louis Napoleon (1852), Karl Marx

۲ Comments

  1. به نظرم حرف راسل درباره چیزی که من اسمش رو علم می‌دونم صادقه اما اندیشه نه. اندیشه اگه اصیل* باشه نه تنها با گذر زمان منقضی نمیشه، بل عمیق‌تر و بسیط‌تر میشه‌. همسو با هایدگر که میگه اندیشه هر متفکر بزرگی همیشه یه گام جلوتر و اصیل‌تر از گفته‌ها و نوشته‌هاشه. هدف ما توی تفسیر باید سعی در دستیابی به اون اندیشه باشه. و همین نقل قولت از وایت‌هد هم مهر تاییدیه بر همین موضوع بسط‌پذیری.

    * منظورم از اصیل اندیشه‌ای پدیدارشناسانه و آزاد از فایده‌گرایی، منبع‌پنداری، تعرض‌جویی درباره محیط و وجودهای همراهشه. چیزایی که دقیقا بر اندیشه علمی فعلی حاکمه. برای توضیح بیشتر ارجاعت میدم به مقاله پرسش از تکنولوژی هایدگر.

Leave a Comment

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *