تابوت عهد

پریشب مثل خیلی از روزها که وضع خونه آزاردهنده‌ست و جای نفس‌کشیدن هم نیست عاصی شدم و به مامان گفتم: «واقعاً یکی از آرزوهام اینه که وقتی مردم هیچ‌کدوم از اعضای خونواده‌م، افراد این خونه زیر تابوتم رو نگیرند، دفنم نکنند». من واقعیتش خونواده‌ای هم ندارم و منطقیه، این افرادی که من می‌گم خواهرم و برادرم در وهلۀ اول پسرها و دخترهای پدر و مادرم هستند و به سبب والدینم خواهر و برادر من شده‌اند و اینکه میگم خانواده‌ام هم درست نیست در حقیقت خانواده پدر و مادرم هستند چه بسا و قطعاً اگر خودم بخوام خونواده‌ای تشکبل بدم این‌ها عضوش نباشند. بعد که این حرف رو زدم بیشتر بهش فکر کردم به وقتی که نیستم، گفتم اگر بعد از مرگم باز مثل زنده‌بودنم روی بدنم اختیار و کنترل داشتم به خدا ایمان می‌آرم. مرگ مسئله بزرگیه و منم اگر این چهار سال درس خوندن روح وحشی و آزادم رو رام نمی‌کرد — تشنۀ مسئله(Problem)م. و چه چیزی مهم‌تر از مسئلۀ مرگ برای ما؛ که با رفتن طرفش حتا اگر نفهمیدیمش کامل اما خیلی موضوعات رو به تبعش می‌فهمیم. و مسئله فقط وقتی برای من مسئله است که از جان و ذهن من بیرون آمده باشه.

بعد از حرفی که به مامانی زدم بیشتر فکر کردم اینکه من در این خانواده و با این پدر و مادر متولد شدم و یاد خودکشی پدرم افتادم. موضوعی که هیچ‌وقت در خونوادۀ ما به‌عنوان خودکشی ازش حرف زده نمیشه. اصلاً دربارۀ این موضوع حرف زده نشده و نمیشه چون سال‌های زیادی از آن روز گذشته و الان واقعاً خیلی چیزها عوض شده توی خونه. ولی خوب! من به‌عنوان روانشناس و روان‌درمانگر و روانکاو خودم، مجبورم بهشون برگردم. جرقۀ یادآوری خودکشی آقام با حرفی بود که به مامانی زدم گفتمش: «از این زندگی پشیمون نیستید؟» گفت: نه [با لبخند]. گفتمش: چون بی‌عقلید، عقل ندارید. و زیر زبون گفتم من اگر جای شما بودم خودکشی می‌کردم البته شاید منظورم واقعاً خودکشی نبود منظور بزرگی مسئله بود. حالا دیگه لازم هم نیست بیشتر درباره‌ش حرف بزنم چون جای کس دیگری بودن بی‌معنیه در کل، حالا سوژه پدر و مادرم هم نباشند کسی دیگه، شرایط جهانی در نهایت چنین چیزی رقم زده. مامانی معمولاً با اینجور حر‌ف‌هام رنگ صورتش می‌پره و ناراحتی واقعاً در صورتش معلوم میشه اما اینبار که با لبخند گفت نه. شاید چون خودم کلمات رو خیلی سهل‌انگارانه استفاده کردم با اینکه ناراحت بودم. چون مثلاً حتا در مقابل کلماتی مثل «بی‌عقل» که توی مرافعات می‌شنوه شکننده‌ست. و متاسفانه من کلمات رو خیلی واقعی و معنادار استفاده می‌کنم نه فقط برای مامان برای همه و می‌دونم که اصلاً و هیچ‌وقت جای این عرض اندام‌ها خونه نبوده اما متاسفانه چاره‌ای هم نبوده چون من این همه سال فقط توی این خونه محبوس بودم و هیچ‌وقت شرایط و فرصت مناسبی برای رفتن و آزادشدن و وارد جامعه شدن و جداشدن از خونواده پیش نیومد و نشد.

اگر این خونواده و این خونه سر و تهی داشت یا حتا برای خودم اگر مهم بود سلامت روانم برای کسی چه تراپیستی برای درمان و چه دوستی برای فهمیدنم بنظرم قطعاً این دو موضوع مهم بودند. اولی همین داستان خودکشی پدرم که ۱۲–۱۱ساله بودم و دومی بیماری شیزوفرنی مادرم که ۸ سال پیش بود. آیا پدرم باید پای انتخابش (ازدواجش و تشکیل این خونوادۀ پرجمعیت در فقر شدید) بایسته یا انتخابی در کار نبوده و مثل کارشناسی من صرفاً یک رویداد بوده که درون گردابش افتاده؟ نمی‌دونم. هر احتمالی رو میشه نوشت اما من نمی‌خوام درباره‌ همۀ احتمالات بنویسم. فقط دربارۀ یک احتمال حرف می‌زنم که این زندگی برای هیچ کس قابل تحمل نیست. همینطور که به پدرم فکر می‌کردم پس یا پیشش روایت قصد خودکشی‌کردن حضرت محمد – شما بخوانید خدا – به‌خاطرم آمد. وقتی خدا هم دست به خودکشی می‌برد یعنی ما در چه عصری هستیم؟ البته نکته تاریخی این قضیه اینه که محمد پیامبری متاخر نسبت به دیگر پیامبران ابراهیمی بوده. منظورم عصری هست که ما درونش هستیم. اگر می‌خواهید دقیقاً درباره دوران‌هایی که ما خدا بودیم تا ما و طبیعت یکی بودیم تا این اواخر که خدا و ما روبروی هم قرار گرفتیم بدونید تئوری رمان لوکاچ رو بخونید. منم نخوندمش فقط بریده‌هایی ازش خوندم که ناب بودند اما چیزی که نوشتم درباره ما و خدا و طبیعت از مقاله‌ای بود که به این کتاب رفرنس داده بود البته که از کتاب‌هایی هست که حتماً روزی باید نسخۀ کاغذیش رو داشته باشم.

بله، همین سال‌های ۱۲سالگیم آقام از پسر بزرگش قرص‌هایی گرفته بود که به‌شدت خواب‌آور بودند روزهایی برای خوابیدن یکی می‌خورد اما یک روز بی‌هیچ ملاحظه‌ای مقدار خیلی زیادی خورده بود. وقتی از مدرسه رسیدم خونه هیچکس خونه نبود از وسایل خونه فهمیدم اتفاق بدی افتاده؛ و بعد معلوم شد بردنش معده‌ش رو شستشو داده‌اند. شبی که گیج و منگ آوردنش خونه من توی هال بودم عمه داخل شد من نگاه صورت عمه کردم گفت: ببینید هیچیش نیست. ما چنتا بچه صغیر مخصوصاْ ما آخری‌ها. منم با این حرف عمه لبخند زدم نه برای اینکه منو از نگرانی درآورده باشه، هنوزم علتشو نمی‌دونم شاید چون برام مهم نبود و موضوع خنده‌داری شاید چون همونقدر که آقام از ناامیدی و فشار دست به همچین کاری زده بود من هم چنین حالی داشتم. البته قبل از اینکه این پست رو ببندم برگردم و این رو به این پاراگراف اضافه کنم الان پدرم با هر حرف ناامیدیِ من برآشفته میشه و میگه وقتی با من حرف می‌زنی از این بگو که تا یک لحظه بعد همه‌چی بهتر میشه.

داستان زندگی ما داستان پیچیده‌ایه و متاسفانه هیچ راه گریزی هم ازش نیست. این حقیقت داره که درمان بعضی دردها و البته راه حلی بعضی مسئله‌ها فقط و فقط مرگه. و مرگ هم راهی کاملاً شخصیه و دیگه مهم نیست بچۀ کی هستی یا توی کدوم خونواده متولد شدی. مسئله مرگ بسته به وجود ماست و وجود ما بزرگ‌ترین و مهم‌ترین مسئله که فقط با از میان بردنش حل میشه. نه پرداختن به موضوعات پست و رقت‌انگیزی دربارۀ خانواده و پدر و مادرم و چه و چه. ما همه داریم در یک آتش می‌سوزیم.

Leave a Comment

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *