یادداشت یکم اسفند

از دیشب تا الان حوالی ساعت پنج صبح دربارۀ سجاد می‌نوشتم. بعضی از شما باید بدونید منظورم کیه و خیلی‌هاتون حتماً نمی‌دونید. متن سجاد رو خواستم رمز بذارم شاید بعضی‌هاتون دوست داشتید بخونیدش اما خصوصی منتشرش کردم — نمی‌دونم چرا. بین این پست که می‌خونید و پست پائینی متن مخفی بلندی دربارۀ سجاده که واقعاً دلم خواست بنویسمش. شاید روزی پابلیکش کردم شاید. ولی واقعاً خیلی نیاز داشتم از سجاد با خودم حرف بزنم. برای اینکه شاید روزی این وبلاگ همه‌ش برای سجاد باشه. دیشب به خودم بیرون که بودم می‌گفتم «بلندشو پسر من کمکت می‌کنم [حیف تو، خرابش نکن؛ برگردد به‌حالت خودت]» این از چیزهایی بود که بهم انگیزه داد بنویسمش. شاید روزی عمومیش کردم، شاید. اگر روزی دوباره سجاد زنده شد و بلند شد از جاش و ایستاد و دوید و زندگی کرد بهتر از قبل.

Leave a Comment

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *