باران تو مریضی

دوستی دارم که بطور وحشتناکی هر طور که می‌خواهم می‌توانم پیشش باشم، هر طور یعنی حتا اینکه بطور مریضی با او حرف بزنم، البته که کیلومترها از من دور است، من که در زندگی واقعی سعادت داشتن چنین دوستی را ندارم. او می‌گوید ضمن اینکه دردِ دل کردن‌هایت را دوست دارم اما آدم را مُعذّب می‌کنی وقتی حالتِ قربانی شدن در زندگی می‌گیری اینکه انگار همه‌ی زندگی و دنیا به تو ظلم کرده. عنوان این پست را دوست دیگری بمن گفته بود ، او سه بار بمن گفت با وقفه‌هایی که لابلای آن حرف‌ها زدیم. دوستی که این حرف را بمن زد رفت، شاید برای هیشه، و هیچ‌وقت فرصت هم‌صحبتی با او را پیدا نکنم. اما این جمله‌اش بیشتر از همه‌ی حرف‌های دیگرش یادم ماند.

یک کار دلنشین از شهرام ناظری گوش کنیم:

 

من غالباً دوست ثابتی ندارم، همه موقت هستند، دوستی صمیمی هم با کسی ندارم، ذاتاً اینگونه‌ام چون شدیداً دورن‌گرا و در دنیایی ذهنی و خیالی و ایده‌آلی که به کلی از محیط و جهان اطرافم جداست زندگی می‌کنم. امّا راء. از روز اول با ایمان قلبی می‌گفت این دوستی ما همیشگی است و محکم‌تر هم می‌شود. من بجز اینکه با آدم‌ها پیوندی دائمی و قوی برقرار نمی‌کنم اما این گسست با افراد کم‌سن‌تر از خودم بیشتر است، با اینحال راء تنها کسی است که فاصله سنی زیادی دارد اما پیوند دوستی ما برقرار مانده. من خودم نسبت به هم‌سن‌های خودم هم احساس کوچک‌بودن زیادی می‌کنم هم رفتاری هم چهره‌ای، بعد که می‌فهمم هم‌سن هستیم یکّه می‌خورم. دلیلش قطعاً به تصویر ذهنی‌ام از آدم‌ها برمی‌گردد.

اما من مریضم؟ نمی‌دانم، شاید؛ حتا اگر بخواهم بگویم منظور از این مریضی که افسردگی حاد است، متاثر از این زندگی و محیط و خانواده است نمی‌توانم خودم قبول کنم. چون هم بقول میم. [ تا قبل از اینکه دوستی‌اش را برای همیشه بخاطر تحمل‌نکردن رفتارم تمام کند ] و هر دوستی که مدتی با من آشنایی داشته و زبانش به ستایش باز شده؛ من آدمی خیلی قوی هستم. برای همین قوی بودن و فکر و شخصیتی مستقل که برای خودم دارم نه خودم می‌توانم مریضیِ افسردگی را قبول کنم نه دیگران می‌توانند به راحتی قبول کنند. البته آن دوستم که گفت «باران تو مریضی» بخاطر فکرها و خیال‌های جنسی سادومازیخیستی بود که اصرار به اشتراک این حس‌ها با او داشتم. برای همین می‌گفت تو من را هم مریض می‌کنی. اما من دلیل این خیال و فکرها را اگر هم نادرست باشند چیزی جز افسردگی که شکل زندگی و فکرم را تغییر داده و حتا بر فلسفه‌ی جنسیتی و هر فلسفه‌ی دیگری از زندگی‌ام تاثیر گذاشته نمی‌بینم. فلسفه‌ی جنسیتِ من، فلسفه‌ی زبان و زندگی و ذهن و ریاضی را در من تحت تاثیر و شکل داده.

۲ Comments

  1. ۱۷ دقیقه ای از این زندگی تخمی ام دور شدم. مثل یه سفر میموند.. به سرزمینی ناشناخته..
    مدت زیادی بود موسیقی ایرانی گوش نکرده بودم.

Leave a Comment

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *