چهاردهم اُردی‌بهشت ۹۹ – آخرین یادداشت

این روزها خیلی سخت می‌گذرند. سخت که چه عرض کنم، سخت و خیلی بد باهم. قبلاً زیاد درباره وصف حالم و آنچه بر من گذشته نوشته‌ام. رزومه‌ای هم ندارم واقعیتش اگر بخواهم صادق باشم با خودم یعنی از اون آدم‌هایی هستم که نه حرفی برای گفتن دارند نه داستانی برای گفتن دارند از زندگیشون. به امید روزی که حرفی برای گفتن داشته باشم. ولی درد دل تا دلت بخواد چقدر هم و خیلی هم نیاز دارم به کسی که مدام حرف بزنم باهاش. این آخرین سلام، آخرین یادداشت و این پست پایان این وبلاگه. این وبلاگ دیگه بروز نمی‌شه. و احتمالاً تا دو ماهه دیگه از دسترس خارج می‌شه. طبق حرفی که قبلاً حدود یک سال پیش اینجا نوشتم. روزی که اینجا ننویسم حتماً به وبلاگم قبلیم در بلاگ‌سکای برمی‌گردم –  در این آدرس. اگر قرار شد جایی دیگر بنویسم در همون وبلاگ بلاگ‌سکای خبر می‌دهم.

دعا کنید دوستان، دعا کنید یکبار برای همیشه از بدو تولدم، همه‌چیز کامل متحول بشه و تغییر کنه. جوری که هیچ شباهتی به گذشته نداشته باشه. دعا کنید. که من به چنین دعا و به چنین تغییری از هر چیزی بیشتر نیاز دارم از آب خوردن بیشتر برای زنده‌موندن به این تحول و تغییر نیاز دارم. تغییری که سال‌های ساله به هزار دلیل که در کنترل من بوده و در کنترل من نبوده به تعویق افتاده. ولی الان دیگه موقع این تحول و تغییر بزرگه که من رو با زندگیم برای همیشه پشت و رو کنه.

من خیلی کم اسم خدا رو توی زندگیم میارم مخصوصن جلوی بقیه دلایل زیادی داره. اینبار هم از محدود موارده. که فقط می‌خوام بگم خدایا هیچ‌کس غیر از تو از من و دلم و گذشته‌ام خبر نداره. کاری کن که دفعه بعد که می‌نویسم همون سجاد شاد و پرامید و پورشور ۲۱-۲۲ساله باشم اما با همین پختگی که این سال‌ها بهم داده‌ای. خدایا خودت می‌دونی چقدر دلم پر از دلتنگی و غم و درد دله. این بار برای همیشه درستش کن و بهم زندگی دوباره بده.

دوست دارم این دو موزیک رو با هم بذارم. اولی که این دو روز برام گریه داشت. دومی اما برای آرامش حال خوبه. جدای این دوتا دوست دارم یه موزیک رو هم که دیشب دوستم بهم داد رو حتماً اینجا به اشتراک بذارم و این پست رو حتماً با این سه موزیک ببندم؛ Metalica: MaMa Said.

 

تاریخ و بهترین جهان‌های ممکن

چرا باید جور دیگری باشد؟

  • اگر یونانیان در جنگ با پارسیان (هخامنشیان) شکست می‌خورند.
  • اگر هیتلر از شوروی شکست نمی‌خورد.
  • اگر محمد رضا پهلوی پیش از خروجش از ایران هویدا را از زندان آزاد می‌کرد.

این اگرهایی که امروزه زیاد در ذهن ما می‌گذرد ریشه در کجا دارد. از رویدادهای بزرگ تاریخی مانند آنچه در بالا نوشتم، تا اگرهای روزمره که جزئی از زندگی ما شده‌اند:

  • اگر با فلانی ازدواج می‌کردم.
  • اگر دانشجوی دانشگاه پاریس می‌بودم.
  • اگر این رشته را در دانشگاه انتخاب نمی‌کردم.
  • اگر رابطه‌ام را با دوست‌دختر/دوست‌پسرم حفظ می‌کردم.

پلاتون، هگل، جان استوارت میل، نیچه، ماکس وبر شخصیت‌های تاریخی هستند که می‌دانیم دربارۀ جنگ پارس و یونان نوشته‌اند. برای فیلسوفان تاریخ مانند هگل و نیچه نتیجۀ این جنگ‌ها یعنی پیروزی یونان یک رویداد تاریخی بود که تاثیرش بر روند “تاریخ جهان” مهم بود. میل فیلسوف بریتانیایی نبرد ماراتن را در تاریخ بریتانیا حتا از جنگ‌هایی که بریتانیا در آن‌ها پیروز شده مهم‌تر می‌داند:

the Battle of Marathon, even as an event in British history, is more important than the Battle of Hastings.

آیزاک آسیموف نویسنده رمان‌های علمی-تخیلی می‌گوید:

If the Athenians had lost in Marathon, . . . Greece might have never gone to develop the peak of its civilization, a peak whose fruits we moderns have inherited.

اما برای هگل به‌عنوان یک فیلسوف تاریخ پیروزی‌های یونان در این جنگ‌ها “پیروزی‌هایی برای تاریخ جهان” بودند:

Greater battles, unquestionably, have been fought; but these live immortal not in the historical records of Nations only, but also of Science and of Art — of the Noble and the Moral generally. For these are World-Historical victories; they were the salvation of culture and Spiritual vigor, and they rendered the Asiatic principle powerless.

تا پیش از قرن بیستم که فیزیک مدرن به گفته ماکس برن – فیزیکدان آلمانی – پرسش‌های فلسفی طرح کند، چنین اگرهایی در ذهن مردم عادی برای زندگیشان بطور جدی وجود نداشت که حتا در ذهن روشنفکران و اندیشمندان هم نبود. پیشینه و ریشۀ این اگرها را که نشان از وجود احتمال‌هایی برای رویدادهای موازی برای یک پدیده دارد به طرح مسئله شر “Problem of evil” برمی‌گردد که لایب‌نیتس به‌عنوان “بهترین جهان‌های ممکن” در کتابش “مونادولوژی” به آن پاسخ می‌دهد. مسئله شر و وجود سختی‌ها و رنچ‌ها و دردها برای انسان‌ها این سوال را در ذهن فیلسوفان و نویسندگان عصر روشنگری پیش کشید که اگر خدایی هست چرا انسان باید متحمل چنین رنچ‌هایی باشد. لایب‌نیتس در پنج جمله استدلال می‌کند که آنچه اتفاق می‌افتد و افتاده است بهترین حالت ممکن است:

  • God has the idea of infinitely many universes.
  • Only one of these universes can actually exist.
  • God’s choices are subject to the principle of sufficient reason, that is, God has reason to choose one thing or another.
  • God is good.
  • Therefore, the universe that God chose to exist is the best of all possible worlds.

لایب‌نیتس پیش از فیزیک مدرن قرن بیستم — که درگیر پارادوکس‌هایی شده بود و با “جهان‌های موازی” به آن‌ها پاسخ می‌دهد — این فرض را می‌گیرد که “بی‌نهات جهان” وجود دارد. البته تاریخی  که خدایش مُرده، خدا را از این استدلال حذف می‌کند. آنچه که لایب‌نیتس استدلال می‌کند حتماً نیازمند خداوندی است که وجودش خیر است (جملۀ چهارم لایب‌نیتس). لایب‌نیتس در کتاب گفتمانی بر متافیزیک (۱۶۸۶) “Discourse on Metaphysics” می‌گوید که جهانی که خداوند آفریده و ما در آن هستیم به عالی‌ترین شکل ممکن است که در عین حال ساده‌ترین و غنی‌ترین پدیده نیز است:

In whatever manner God created the world, it would always have been regular and in a certain general order. God, however, has chosen the most perfect, that is to say, the one which is at the same time the simplest in hypothesis and the richest in phenomena.

حذف خدایی که خیر است مسئله را دشوار می‌کند یا باعث می‌شود هرگز مسئله حل نشود که بسیار پیچیده هم بشود. اما در بود یا نبود حدا یک مسئله همیشه وجود دارد و آن هم “آزادی اراده” (Free will) است چه برای جمادات یعنی سیاره‌های هستی و چه برای ما انسان‌ها. به‌هر حال آنچه مهم است با فرض وجود خدایی که خیر است نه فقط وجود این جهان در کلیت خودش که رویدادها چه کلان و تاریخی و چه خرد و روزمره که ما زندگی کرده‌ایم و می‌کنیم خیر می‌شوند و مسئله در این حالت پایان می‌یابد.

Time flies

فروردین ۹۹ — دائما یکسان باشد حال دوران، غم بخور؛ هان؟ درسته آقا؟ بله امروز موقع غروب که این جمله را برای خودم ساختم خواستم عنوان پست قرارش دهم ولی گفتم نه از این وارونه‌کردن جمله‌ها خوشم نمی‌آید گرچه تا حد زیادی توانست حالم را برای خودم بازگو کند؛ عوضش عنوانی را انتخاب کردم که می‎‌بینید از ویرژیل شاعر. نالیدن من دیدن ندارد حتا برای خودم، وقتی دمر و دلگیرم قشنگ‌ترین تصویری که از خودم می‌سازم این است که ساکت و گرفته باشم. گرفته بمعنای هیچ‌چیز نگفتن و الا که من ۱۲ ماه سال خدا دمر و گرفته‌ام. این نالیدن‌ها هم نه خواندن دارد – برای دیگران، نه ارزش توجه‌گذاشتن‌ برایش.

بیایید قبل از نالیدن از عکس‌هایی که برای پروفایل‌هایم این روزها می‌گذارم برایتان بگویم گرچه تجربه نشان داده همه موقتی هستند و مدت کمی بعد عوض می‌شوند ولی خوب! در همان مدت کوتاه هم بیانگر حالم هستند. یک هفته بیشتر یا کمتر این فروتور بکگراند گوشی‌ام بود که عشق و صمیمیت و آرامش خاطر درونش را خیلی دوست داشتم اما چون سیاه-سفیدیش تمام بکگراند را پوشانده بود نمی‌توانستم گوشه‌های بکگراند که نوتفیکیشن و ساعت و چیزهای دیگر است را خوب ببینم و امروز با این فرتور عوضش کردم، این یکی را امروز در پینترست پیدا کردم گرچه کمی کدر است اما دوستش دارم. پروفایل تلگرام را یک عکس گذاشتم و بقیه را حذف کردم آن هم فقط این فروتور، هارت حقوقدان روی جلد کتابی درباره بیوگرافی‌اش، ژست فکر کردنش را خیلی دوست دارم به حالات درونی‌ام نزدیک است. پروفایل دیگر تلگرامم این فروتور است. پروفایل توئیتر هم این فروتور است که دوستش دارم و خوش ندارم عوض کنم. یک صورت با دو چشم و دو ابروی مشکی که در موهای مشکی فر زیاد خود و در سیاهی اطرافش دفن شده اما هاله‌ی نوری بالای سرش دارد. چند روز پیش حین تحقیقاتم به ارنست گلنر رسیدم و این فروتور را از او پیدا کردم که از سمیناری در سال ۱۹۷۷ است. از ژست نشستنش خیلی خوشم آمد، مسلط روی سخن‌گفتن با تکیه به میز، خواستم پروفایل توئیتر بگذارم که با افول حال و حسی که این دو-سه روز و بدتر امروز داشتم پشیمان شدم یا حد اقل فعلاً به تعویقش انداختم. چون من کم پیش آمده عکس مردی را پروفایلم بگذارم این دو هم فقط بخاطر ژست خاصشان بود که از صدتا پسر مدل در پینترست بهترند و تمایلم به استفاده از این عکس‌ها نشان از تحولی درونم بود که گویا فعلاً به مشکل برخورد.

اینجا تگ‌ها روی موضوعی متمرکز نیستند، حکایت هم از زندگی خودم می‌دهند. یک زندگی راکد و یک‌نواخت و درونی و بی‌برنامه و بی‌هدف، احتیاط می‌کنم بگویم حکایت از ذهن و روحم دارد. ولی تگ‌های اضافی و شاید بی‌فایده زیادی استفاده کرده‌ام. این پست را هم فقط تگ زندگی زدم. کتگوری‌ها هم چندان درست نیستند چز چهار فصلی که ساخته‌ام. دیگر این: فلسفه و فیلم به‌جا نیستند. روی این‌ها ریز می‌شوم چون انگار دارند حکایت از چیزی می‌کنند، یک زندگی نابسامان یا بزرگ‌بودن این سایت برای نوشتن؛ انگار که هنوز زود بود یک دامنه اختصاصی داشته باشم و می‌شد در سرویس‌های رایگان بنویسم، این را می‌گویم چون به روزهای تمدید قرارداد دامنه نزدیک می‌شوم و نیاز به توجه و نظر شما دارم. اینکه نمی‌دانم یعنی مطمئن نیستم دوباره پولی پرداخت کنم و این دامنه را تمدید کنم و اینجا بنویسم یا نه، تعطیلش کنم و برگردم در آن وبلاگ محقر قبلی؟ گاهی هم می‌گویم بهتر است بخاطر نام دامنه‌اش آن را تمدید نکنم و روی پسوند Ir که پولش نسبت به پول پسوند این دامنه ناچیز است یک دامنه‌ای با آدرس جدید انتخاب کنم شاید بعداً نتوانم این دامنه را در شان شخصیتم عمومی کنم. نظر شما چیست؟ برای یکسال دیگر اینجا بنویسم؟ به پولی که می‌دهم می‌ارزد یا برگردم در وبلاگ قدیمی محقرم؟ یا بروم در IR یک دامنه با آدرس جدید – نه آفرودیتوس، ایزدی دوجنسه – با قیمت ارزان بخرم.

ای درد بگیری ای زندگی، ای مرگ بگیری ای زندگی. عشقی که به ما ندادی. خودت هم که نه شوری داری نه ارزشی نه جوانی. آقا جوانی، جوانی، جوانیمان رفت، دارد می‌رود. بی‌هیچ عشقی، بی‌هیچ سفری، بی‌هیچ رسیدن و به‌دست‌آوردنی. هیچ آقا هیچ، این پسر این سجاد دلش یک آبکش غم است. از شهرش همیشه بدش آمده. هیچ‌وقت هم تن به کار بازاری نداده، تجربه هیچ کار و شغل بیرون از خانه‌ای را که ندارد. همیشه می‌گفت من باید از راه درس و کتاب راهم را پیدا کنم، بدانم در این دنیا و زندگی چه می‌خواهم. فکرم و ذهنم رفت به‌جایی که یکی از اعضای خانواده‌ام آنجا نیستند، تنها به دنیا آمدم، تنها بودم و تنهاترم شدم. این سجاد آقا به‌دادش برسید. بودند روزهایی که عشقی داشت، عشقی نادیده آن سوی ایران خودش در دزفول و او در تهران. نشد آقا، نشد این پسر یاد آن روزها و احوال که می‌افتد هنوزم گریه‌اش می‌گیرد. حتا بدون اینکه یکبار صدای او را شنیده باشد. گذشت آقا به هیچی نرسید، زندگی‌اش در یک سرگشتگی و گمشدگی گذشت. این پسر دلش پر از غم است از این همه تنهایی و تک بودنش، کسی هست هم‌راه او شود؟ کسی هست دستش را بگیرد و نجاتتش دهد؟

حالا او مانده است و شهری که مثل همیشه دوستش ندارد، یک ۲۷سالگی بدون هیچ دستآوردی در پول و کار و تجربه زندگی اجتماعی و آویزان خانه و پدر و مادرش بودن – چقدر از این حالت متنفر است وقتی به آن فکر می‌کند و همیشه بوده. و ارشدی که یک ماه و نیم دیگر است و امیدی بدان ندارد و سربازی که اول مهر بعد از پنج سال دوباره او را فرامی‌خواند. چه کنیم آقا، چه کنیم؟ گاهی از یک طرف می‌گویم به درک به اول و آخر این زندگی هر چقدر هم سنم بالا رود. از یک طرف دلم پر از غم می‌شود از این همه اتفاقات و مشکلاتی که اطرافم می‌بینم و نمی‌دانم برایشان چه کنم که گره‌ای باز شود مطابق میل و طبیعت خودم تا حرکت کنم و کمی طعم زندگی را بچشم. حیف آن پنج سالی که دود شد رفت هوا سر هیچ یک لیسانس، ۲۱سالگی نازنین کجا ۲۷سالگی زمخت کجا. کجاست کسی که بودنش و حس‌کردنش التیام دردهایم باشد.

پانوشت: بیخیال آقا، رها کنید هم من را هم خودتان را هم این نوشته‌ها را، هم زندگی را، بی‌کاری و پول و خانواده و فردا و ترس و اذیت و آزار و اجتماع و جامعه و ارشد و سربازی و این وبلاگ را، جوانی قشنگی که دارد می‌رود را، سنی که دارد بالا می‌رود مرا؛ همه‌چیز را رها کنید و فعلاً ۵ دقیقه و ۳۸ ثانبه به این موزیک Familiar از Nils Frahm گوش جان بسپارید و در آن غرق شوید، به امید یا گشایشی یا اینکه فردایی نباشد و این بار که خوابیدم در صدای این موزیک مرده باشیم.

تو خیره‌کننده بودی

من که تا اینجاشو رفتم بقیه‌ش رو هم می‌رم. حتماً بقیه‌ای هم داره و این همه‌ش نبود، این آخرش نبود، این آخر راه نبود. هنوزم راه هست تا رفتن تا رسیدن. سست نشو. می‌رسی. به غریزت به ذوقت به شهودت اعتماد کن. ادامه بده تکون بخور، نذار همینجا بمیری. تو فوق‌العاده بودی، خیره‌کننده بودی برای خودت فقط برای خودت این مهم بود که از نگاه‌کردن به خودت و آنچه می‌فهمیدی و آنچه می‌دیدی ذوق می‌کردی و می‌دیدی هنوز باید بری، بری تا برسی تو فکری داری، دنیا فکری داره، زندگی هدفی و رسیدنی داره. نباید پایانش این باشه. روزی رو حس‌کن که با رسیدن بهش گریه کنی از همه بدبختی‌های گذشته از همه شکست‌ها و نرسیدن‌های گذشته. که بگی نتیجه‌ای داشت، هدفی وجود داشت، اون همه‌ش نبود، افول نکن، سقوط نکن تو اول اوج گرفتنته، به سیاهی و خفگی و تاری محیطت چشم ندوز، بالای سرت رو نگاه کن و دورن خودت رو، دورتر از اطرافیانت و محیطت فقط خواهشاً کم‌نیار ادامه بده می‌رسی من می‌دونم می‌رسی، من می‌دونم توی قالب خودت آروم می‌گیری، نگو همه‌ش همین بود، خواهش می‌کنم نگو همه‌ش همون بود.

The highest life is mathematics

گفته بود خوشبختانه باران ارث پدری هیچ‌کس نیست، من فکر می‌کنم ادبیات هم اینگونه است. اما مطمئنم که فلسفه اینگونه نیست، فلسفه به تعداد فیلسوفان پدر دارد یعنی فلسفه مرز و جفرافیا دارد برای همین وقتی من از فلسفۀ فیلسوفان با خودم صحبت می‌کنم برایم ناآشنایی زیادی دارند و این ناآشنایی بین خودم و فلسفۀ آن فیلسوف هرگز از میان نمی‌رود — دربارۀ متافیزیک مطمئن نیستم که جغرافیایی داشته باشد. متافیزیک مفاهیمی دارد که میان همه انسان‌هایی که مسئله زندگی دارند مشترک است هر انسانی که دغدغه فکرکردن دارد و مال جغرفیا یا وابسته به شخص خاصی نیستند. این سبب شده برای منی که نمی‌توانم زندگی ساده‌ای داشته باشم و مدام باید موضوع و مفهومی برای تغذیه ذهن و مغزم داشته باشم فلسفه آزاردهنده باشد. دم دستی‌ترین دلیلش همین است که جغرافیایی که من در آن زندگی می‌کنم با فلسفۀ فیلسوفان تفاوت‌های بسیاری دارد طوری که عمیقاً با آن‌ها احساس بیگانگی می‌کنم و وقتی دربارۀ آن‌ها فکر می‌کنم مانند موجودی خیالی برای من هستند که وجود واقعی ندارند. نتایج بد این هم می‌شود احساس بدی که خودم و وقت و انرژی و فکر و طراوت و شادابی‌ام را صرف چیزی و کسانی می‌کنم که انگار مال دنیایی دیگر هستند که ذره‌ای نمی‌توان به آن‌ها نزدیک شوم این احساس وقتی بدتر می‌شود که زندگی خودم در شرایط راضی‌کننده‌ای نباشد.

ادبیات هم  – گرچه من بی‌اطلاعات در حال نظردادن هستم– اما در حوزه‌هایی حس می‌کنم جغرافیا و مرز ندارد حد اقل در بخش رمان و داستان و شعرش را مطمئن هستم. نویسنده رمان یک اثر را به زبانی جهانی می‌نویسد. فیلسوف تا جایی که درباره متافیزیک حرف می‌زند برای همه است اما وقتی از فلسفه می‌گوید دیگر نمی‌توان شخص و خالق آن فلسفه را از فلسفه‌اش جدا کرد. ولی طاعون را از کامو، مسخ را از کافکا و برادران کارامازوف را از داستایوفسکی می‌توان جدا کرد. فلسفۀ مشائی بی‌نام ارسطو معنی ندارد اما برادران کارامازوف بیان حال و زندگی و شخصیت داستایوفسکی به تنهایی نیستند در رمان و داستان‌ها شخصیت‌هایی خلق می‌شوند یا اگر داستان رئالیسم باشد تعریف می‌شوند که در کنار نویسنده هستند. نویسنده می‌میرد اما اثرش جدا از او به زندگی‌اش ادامه خواهد داد.

من با ریاضیات هم دقیقاً احساسی را داشتم که به باران و ادبیات و متافیزیک. ریاضیات برای روح من و روح هیچ‌کس غریبه نیست. قضایای ناتمامیت گرچه با نام گودل شناخه شده‌‌اند اما میزان انضمام خالق این قضایا با تشریح آن‌ها در همان حد نام‌بردن است، به‌معنای دیگر مانند فلسفه وابسته به و انعکاسی از زندگی شخصی و جغرافیایی فیلسوف که در آن متولدشده نیستند. آنچه سبب فاصله افتادن من از ریاضی شد فلسفه بود وگرنه ریاضی برای یکی مثل منی که نه می‌توانند ساده زندگی کنند نه می‌توانند جان و روح و ذهنش را از مفاهیم عالی محروم کند و در پی زندگی‌کردن برای خودشان است، بی‌نظیر بود و الان هم هست، مثل آبْ شفاف نه مانند فلسفهْ کدر. ریاضی برای من مثل فکرکردن و صحبت‌کردن دربارۀ مفاهیم متافیزیکی: علیت، انتخاب، زمان و .. یا خدا است، مفاهیمی که هر کس می‌تواند دربارۀ آن‌ها فکر کند و بدون تعارض با زندگی‌اش از پروراندنشان در خودش استفاده کند مهم‌تر اینکه کاملاً سود شخصی و نقدی در زندگی شخص دارند بی‌آنکه از چه طبقه اجتماعی باشد و در چه شرایط اجتماعی و فیزیکالی و روحی و معیشتی، درست مانند دین. اما فلسفه همیشه این آزاردهندگی را در من داشته که چرا وقتی من ساده‌ترین ملزومات یک زندگی (اجتماعی و اقتصادی و معیشتی) را نسبت به سن خودم ندارم باید دربارۀ این چیزها فکرکنم یا بخوانم؛ که البته این «چرا» و «باید» در سوالی که از خودم داشته‌ام جوابی ندارد و فقط جنبۀ توجیهی و تنبیهی داشته.

پیوست: ارزش دوختن یک دکمه بر پیرهن خود بسیار بیشتر از ساختن یک ماشین برای دیگران است. تنها از این باب که کار را فقط برای خود انجام بده که اگر برای دیگران انجام دادی وارد گردابی خواهی شد که درآمدن از آن فقط کار زمان است؛ مزید بر آسیبی که به تو خواهد زد، نوشتنت، حرف‌زدنت، حضورت، عمل‌کردنت هر جا تنها به نیت خودت باید باشد و لاغیر. و این چیزی است که گرچه من بطور لوکال و گسسته به آن رسیده‌‌ام اما بطور توزیع‌یافته که همه زندگی‌ام را بپوشاند تا همۀ من فقط برای خودم باشد بدون نیاز به دیگری نرسیده‌ام.

پانوشت: عنوان پست و آنچه در مقابل می‌آید گفتاوردهایی از نوفالیس “Novalis” شاعر آلمانی هستند.

Reine Mathematik ist Religion.

The meaning of meaning

آنچه را آفریده‌ام فقط حاصل تنهایی است.

— کافکا، خاطرات

مثل الان من. همیشه ناب‌ترین افکار من از تنهایی میاند. آن هم تنهایی فیزیکی، این تنهایی فیزیکی واقعی‌ترین تنهایی است.وقتی موقعیتی پیش بیاد و در اتاقی که من می‌خوام باشم کسی نباشد. در مقابل تنهایی فیزیکی وقتی است که من و دیگری در اتاقی هستیم اما کاری بهم نداریم، نه. این اقناع‌کننده و ارضاء‌کنندۀ من نیست. من به یک تنهایی واقعی نیاز دارم یعنی فیزیکی خانه‌ای که خلوط باشد اتاقی که کسی در آن نباشد. اگر یک آرزوم می‌شد برآورده بشه قطعاً چنین تنهایی رو می‌خواستم. من به تنهایی‌های بزرگی نیاز دارم هر چه بیشتر بهتر.

زندگی یعنی بودن ذاتاً خیلی ارزشمند و بی‌نظیر است. و من این رو خیلی خوب می‌فهمم. اما برای ثمره‌دادن این وجود ارزشمند نیاز به فضای مناسبی هست که من ندارم. زندگی تماماً یک تجربۀ یک شخصی است حتا درک فرد خودآگاه از بدیهی‌ترین و ساده‌ترین که دو نفر را به گریه یا به خنده یا به تعجب وا‌می‌دارد در اصل تجربه‌ای منحصر بفرد است که تا فرد آن را تجربه نکند بی‌معنی است. دقیقاً بی‌معنی. هر گزاره‌ای هرچند یک بیت شعر خیام.

گام‌های آرام و پیوسته شکست‌ناپذیرند هر اثری که به جزئیات نزدیک‌تر باشد متقن و خلل‌ناپذیر است. من در والاترین گفتگوها با خودم چنین هستم جای هیچ شکافی نمی‎‌گذارم، آرام و مطمئن تصویری دقیق می‌کشم. در بعضی گفتگوها دوستانم می‌گویند چرا بعد از کلی حرف‌زدن، تو یک دفعه سکوت می‌کنی و چیزی نمی‌گی. جواب این سوال روشنه. من برای سخن گفتن با جهان که انسان‌ها هم با هر روح و طبیعتی که دارند جزئش هستند فقط قلبم برای من کافی است. من با قلبم با همه جهان حرف می‌زنم. مُرده و زنده شخص برای من مهم نیست. و چیستی آن. شخص مقابل من اگر سکوت کند من تمام حرف‌هایی که باید بین ما گفته بشود را برای او خواهم نگاشت. طوری که بعد از دیدن آن خواهد دید که نیازی به اضافه کردن حرفی به آن نیست. من در غیاب طرف مفابلم خیلی راحت‌ می‌توانم هر آنچه لازم است درباۀ او و برای او بنویسم. و تنها به قلب خودم نیاز دارم، قلب من محل حضور آهسته‌ترین حرف‌هاست.

چند روز پیش با رفیقی دربارۀ ویروسی همه‌گیرشده حرف می‌زدیم با این موضوع که آیا بیوتروریسم است یا نه. من جای بیوتروریسم «عامل انسانی»  را گذاشتم تا به آنچه می‌خواستم درباره‌ش حرف بزنم نزدیک و از ارزشگذاری (خوب و بد بودن) خارجش کنم. دوست من معتقد بود که ممکن است کار یک فرقه باشد اما ممکن است حاصل یک جهش هم باشد، جهش به زعم عامه «طبیعی»، وقتی هم عامه می‌گوید طبیعی یعنی «بی‌شعور»، «بی‌هدف» و در نهایت یعنی «کور» و دقیقاً مشکل من از اینجا شروع می‌شود – مخصوصاً آخرین که هولناک است – چون به فلسفۀ زندگی من و هستی‌شناسی برمی‌گردد. ولی عامه این‌ها را نمی‌داند چون معنی حرفی را که می‌زند نمی‌داند، چون فقط حرف می‌زند و چون فکر نمی‌کند. دلیل روان‌شناختی فکرنکردن چیست؟ اینکه فرد باید متوقف شود و همین متوقف‌شدن برای اکثر انسان‌های جهان کاری طاقت‌فرسا، دیوانه‌وار، دردناک و مبطل زندگی است که فرصت‌های حرکت‌کردن را می‌سوزاند. با اینکه دقیقاً از اینجا است که تهذیب خود آغاز می‌شود.

مسئله مهم این است: اگر همۀ آنچه در جهان و به‌تبعش روی زمین وجود دارد و اتفاق می‌افتاد عامل انسانی-خدایی نداشته باشد، جهان تماماً بی‌معنی است و از آنجایی که خرد نشان می‌دهد که «معنی» و «دلیل» وجود دارد بی‌معنا بودن جهان تماماً ناممکن است. همه چیزهای روی زمین و در آسمان باید به کلمه برسد و در کلمه است که بحث تئولوژیکی شروع می‌شود که کلمه به خدا و انسان تقسیم می‌شود. پس برای همین من انسان-خدا را بصورت دوگانه استفاده می‌کردم. بدون این توضیح سخت‌ قابل فهم بود که اگر انسان خالق خورشید و ماه نباشد زندگی بی‌معنا است یعنی جه. اما با قراردادن دوگانۀ انسان-خدا و این توضیح که هر دو به کلمه (لوگوس “Logos”) برمی‌گردند روشن می‌شود. کوتاه‌ترین تعریف برای خدا چیست؟ یک اصل (بنداشت) که همۀ آنچه در جهان است به آن [برای من او] بازگردد با یک تبصره آن هم اینکه هر چند این بنداشت متناقض باشد این یعنی خدا. در مرحلۀ بعد اگر چنین چیزی اثبات شد ما سعی می‌کنیم بفهمیم که این بنداشت انسان یا خداست و این خدا نه خدایی اسپینوزایی که خدایی شخصیت‌دار است یعنی یک مرحله پیش از انسان‌گرایی “Humanism” که فویرباخ در جوهر مسیحیت “The Essence of Christianity” به آن می‌رسد. برای من تنها در این یک صورت است که زندگی تمام معنای اصیلش را بازمی‌یابد. اما در حالی که اکنون هستم یک اگزیستانسیالیسم ساتری بر من حاکم است، کسی که تفاوتی بین یک حیات نباتی و خوشتن حس نمی‌کند. البته که چنین فلسفه‌ای کامل بر من چیره نشده که اگر می‌شد این متن را نمی‌نوشتم. موضوع خدا تا زمانی که خدا باز برای من زنده نشود و من به او بازنگردم این مسئله‌ها را که بیان کردم برایم تکرار می‌کند. تنها با وجود خدا است که معنی معنی‌دار می‌شود یعنی زندگی معنی‌دار و هدف‌دار می‌شود، هدفی که همیشه با انسان زنده است. نباید گفت با وجود کلمه، نمی‌شود گفت با وجود انسان چون در هر دو صورت شخص می‌گوید این‌ها که هستند و وجودشان را بدیهی می‌گیرد – که در حقیقت وجودشان بدیهی نیست – ولی باید گفت خدا تا مسئله برای او حسّاسیّت ایجاد کند. با وجود خدا است که هر چیزی رویدادش پیش روی شخص در زندگی‌اش معنادار می‌شود و دلالت بر چیزی دارد. حرفی که کسی در حضور شما می‌زند شما را به راهی هدایت می‌کند. آسمان سقفی دارد و انسان هدفی.

پانوشت: عنوان پست نام کتابی با همین عنوان از چارلز کِی اُگدن و آی.اِی.ریچاردز است. کتابی که نگهداری می‌شود تا روزی حتماً خوانده شود. نقل پایین فقراتی از این اثر درخشان است:

through their occurrence together with things, their linkage with them in a ‘context’ that Symbols come to play that important part in our life [even] the source of all our power over the external world […] those signs which men use to communicate one with another and as instruments of thought, occupy a peculiar place.

پشت دروازه‌های اروپا

در جغرافیایی که محل بعثت شاعران و انبیاء است لیست‌کردن فیلسوفانی که خود رو متاثر از آن‌ها می‌دانیم کاری بی‌معناست. من چند باری خواستم این کار رو کنم لیستی از افرادی که در جریان شکل‌گیری شخصیت ذهنیم از فیلسوف تا ریاضیدان و حقوقدان و رمان‌نویس و اقتصاددان اگر متاثر نبوده‌ام اما خودم را نزدیک به آنها می‌بینم. اما بارها فهمیدم کاری بی‌فایده است. توئیت پائین را که دیروز دیدم من رو ملزم کرد دربارۀ این موضوع بنویسم:

آخرین ایستگاه من از بین فیلسوفان غربی که مقدار زیادی حوالیش توقف کردم لودیگ ویتگنشتاین بود که تمامی فلسفه‌ش به من می‌گفت جایی که هستی بمون و من رو پشت دروازه‌های اروپا نگه داشت. بله بعد از ویتگنشتاین با بسیاری فیلسوفان و ریاضیدانان و حقوقدانان آشنا شدم کتاب‌های زیادی از آن‌ها گردآوری کردم تا شاید روزی بخوانم اما اینکه ادامه‌دهنده سنت اروپایی (تحلیلی، قاره‌ای، تجربه‌گرایی، پراگماتیسم، …) در ایران باشم اصلاً چنین تفکری نه داشتم و نه دارم. آخرین اندیشمندانی که می‌خواستند مکتبی اروپایی را در این جغرافیا پیاده کنند توده‌ای‌ها بودند که از مخالف تا موافق دیدند چه تصویر کاریکاتوری از مارکسیسم در ایران ساختند.

تابوت عهد

پریشب مثل خیلی از روزها که وضع خونه آزاردهنده‌ست و جای نفس‌کشیدن هم نیست عاصی شدم و به مامان گفتم: «واقعاً یکی از آرزوهام اینه که وقتی مردم هیچ‌کدوم از اعضای خونواده‌م، افراد این خونه زیر تابوتم رو نگیرند، دفنم نکنند». من واقعیتش خونواده‌ای هم ندارم و منطقیه، این افرادی که من می‌گم خواهرم و برادرم در وهلۀ اول پسرها و دخترهای پدر و مادرم هستند و به سبب والدینم خواهر و برادر من شده‌اند و اینکه میگم خانواده‌ام هم درست نیست در حقیقت خانواده پدر و مادرم هستند چه بسا و قطعاً اگر خودم بخوام خونواده‌ای تشکبل بدم این‌ها عضوش نباشند. بعد که این حرف رو زدم بیشتر بهش فکر کردم به وقتی که نیستم، گفتم اگر بعد از مرگم باز مثل زنده‌بودنم روی بدنم اختیار و کنترل داشتم به خدا ایمان می‌آرم. مرگ مسئله بزرگیه و منم اگر این چهار سال درس خوندن روح وحشی و آزادم رو رام نمی‌کرد — تشنۀ مسئله(Problem)م. و چه چیزی مهم‌تر از مسئلۀ مرگ برای ما؛ که با رفتن طرفش حتا اگر نفهمیدیمش کامل اما خیلی موضوعات رو به تبعش می‌فهمیم. و مسئله فقط وقتی برای من مسئله است که از جان و ذهن من بیرون آمده باشه.

بعد از حرفی که به مامانی زدم بیشتر فکر کردم اینکه من در این خانواده و با این پدر و مادر متولد شدم و یاد خودکشی پدرم افتادم. موضوعی که هیچ‌وقت در خونوادۀ ما به‌عنوان خودکشی ازش حرف زده نمیشه. اصلاً دربارۀ این موضوع حرف زده نشده و نمیشه چون سال‌های زیادی از آن روز گذشته و الان واقعاً خیلی چیزها عوض شده توی خونه. ولی خوب! من به‌عنوان روانشناس و روان‌درمانگر و روانکاو خودم، مجبورم بهشون برگردم. جرقۀ یادآوری خودکشی آقام با حرفی بود که به مامانی زدم گفتمش: «از این زندگی پشیمون نیستید؟» گفت: نه [با لبخند]. گفتمش: چون بی‌عقلید، عقل ندارید. و زیر زبون گفتم من اگر جای شما بودم خودکشی می‌کردم البته شاید منظورم واقعاً خودکشی نبود منظور بزرگی مسئله بود. حالا دیگه لازم هم نیست بیشتر درباره‌ش حرف بزنم چون جای کس دیگری بودن بی‌معنیه در کل، حالا سوژه پدر و مادرم هم نباشند کسی دیگه، شرایط جهانی در نهایت چنین چیزی رقم زده. مامانی معمولاً با اینجور حر‌ف‌هام رنگ صورتش می‌پره و ناراحتی واقعاً در صورتش معلوم میشه اما اینبار که با لبخند گفت نه. شاید چون خودم کلمات رو خیلی سهل‌انگارانه استفاده کردم با اینکه ناراحت بودم. چون مثلاً حتا در مقابل کلماتی مثل «بی‌عقل» که توی مرافعات می‌شنوه شکننده‌ست. و متاسفانه من کلمات رو خیلی واقعی و معنادار استفاده می‌کنم نه فقط برای مامان برای همه و می‌دونم که اصلاً و هیچ‌وقت جای این عرض اندام‌ها خونه نبوده اما متاسفانه چاره‌ای هم نبوده چون من این همه سال فقط توی این خونه محبوس بودم و هیچ‌وقت شرایط و فرصت مناسبی برای رفتن و آزادشدن و وارد جامعه شدن و جداشدن از خونواده پیش نیومد و نشد.

اگر این خونواده و این خونه سر و تهی داشت یا حتا برای خودم اگر مهم بود سلامت روانم برای کسی چه تراپیستی برای درمان و چه دوستی برای فهمیدنم بنظرم قطعاً این دو موضوع مهم بودند. اولی همین داستان خودکشی پدرم که ۱۲–۱۱ساله بودم و دومی بیماری شیزوفرنی مادرم که ۸ سال پیش بود. آیا پدرم باید پای انتخابش (ازدواجش و تشکیل این خونوادۀ پرجمعیت در فقر شدید) بایسته یا انتخابی در کار نبوده و مثل کارشناسی من صرفاً یک رویداد بوده که درون گردابش افتاده؟ نمی‌دونم. هر احتمالی رو میشه نوشت اما من نمی‌خوام درباره‌ همۀ احتمالات بنویسم. فقط دربارۀ یک احتمال حرف می‌زنم که این زندگی برای هیچ کس قابل تحمل نیست. همینطور که به پدرم فکر می‌کردم پس یا پیشش روایت قصد خودکشی‌کردن حضرت محمد – شما بخوانید خدا – به‌خاطرم آمد. وقتی خدا هم دست به خودکشی می‌برد یعنی ما در چه عصری هستیم؟ البته نکته تاریخی این قضیه اینه که محمد پیامبری متاخر نسبت به دیگر پیامبران ابراهیمی بوده. منظورم عصری هست که ما درونش هستیم. اگر می‌خواهید دقیقاً درباره دوران‌هایی که ما خدا بودیم تا ما و طبیعت یکی بودیم تا این اواخر که خدا و ما روبروی هم قرار گرفتیم بدونید تئوری رمان لوکاچ رو بخونید. منم نخوندمش فقط بریده‌هایی ازش خوندم که ناب بودند اما چیزی که نوشتم درباره ما و خدا و طبیعت از مقاله‌ای بود که به این کتاب رفرنس داده بود البته که از کتاب‌هایی هست که حتماً روزی باید نسخۀ کاغذیش رو داشته باشم.

بله، همین سال‌های ۱۲سالگیم آقام از پسر بزرگش قرص‌هایی گرفته بود که به‌شدت خواب‌آور بودند روزهایی برای خوابیدن یکی می‌خورد اما یک روز بی‌هیچ ملاحظه‌ای مقدار خیلی زیادی خورده بود. وقتی از مدرسه رسیدم خونه هیچکس خونه نبود از وسایل خونه فهمیدم اتفاق بدی افتاده؛ و بعد معلوم شد بردنش معده‌ش رو شستشو داده‌اند. شبی که گیج و منگ آوردنش خونه من توی هال بودم عمه داخل شد من نگاه صورت عمه کردم گفت: ببینید هیچیش نیست. ما چنتا بچه صغیر مخصوصاْ ما آخری‌ها. منم با این حرف عمه لبخند زدم نه برای اینکه منو از نگرانی درآورده باشه، هنوزم علتشو نمی‌دونم شاید چون برام مهم نبود و موضوع خنده‌داری شاید چون همونقدر که آقام از ناامیدی و فشار دست به همچین کاری زده بود من هم چنین حالی داشتم. البته قبل از اینکه این پست رو ببندم برگردم و این رو به این پاراگراف اضافه کنم الان پدرم با هر حرف ناامیدیِ من برآشفته میشه و میگه وقتی با من حرف می‌زنی از این بگو که تا یک لحظه بعد همه‌چی بهتر میشه.

داستان زندگی ما داستان پیچیده‌ایه و متاسفانه هیچ راه گریزی هم ازش نیست. این حقیقت داره که درمان بعضی دردها و البته راه حلی بعضی مسئله‌ها فقط و فقط مرگه. و مرگ هم راهی کاملاً شخصیه و دیگه مهم نیست بچۀ کی هستی یا توی کدوم خونواده متولد شدی. مسئله مرگ بسته به وجود ماست و وجود ما بزرگ‌ترین و مهم‌ترین مسئله که فقط با از میان بردنش حل میشه. نه پرداختن به موضوعات پست و رقت‌انگیزی دربارۀ خانواده و پدر و مادرم و چه و چه. ما همه داریم در یک آتش می‌سوزیم.

در حاشیه

سخته خود رو شرح‌دادن. این رو کسی می‌فهمه که از بچگی با خودش درگیر بوده و در تلاش برای فهم و شرح خودش. خیلی باید ریز شد از جزئیات نوشت ویرایش کرد. برای همین ممکنه چیزهایی که اینجا می‌نویسم دربارۀ خودم دقیق نباشند که حتا اشتباه باشند با این حال حتا اشباهات هم از من هستند جزئی از وجودم. آنچه اینجا به کلمه درمیارم در مقابل دریای مواج افکارم که از ۱۲∼۱۳سالگی بی‌وقفه در هر حالتی من رو به هرسو برده قشر سطحی است. دیشب متنی نوشتم جایی دیگه که خوبه اینجا هم بیارم و درباره‌ش توضیح بدم:

«و سلامٌ علی المرسلین»؛ بچه بودیم می‌گفتند امام خمینی گفته قرآن رو طوری بخونید انگار بر شما نازل شده، ما هم اینکارو کردیم. واقعاً جنون و الحاد بزرگی می‌خواد چنین باوری داشتن؛ هرطقه. که بعد جواب بشنوی «کتب الله لاغلبن انا و رسلی» ، «و ما بنعمه ربک بمجنون».

این رو من وقتی از ناظم سال اول دبیرستان آقای ایزدی شنیدم که قبلترش خودم این کار رو کرده بودم. البته من خونده بودم که ابن عربی یا منصور حلاج [تردید از منه که کدوم] چنین کاری می‌کردند و دستوری می‌دادند. احتمالاً امام خمینی هم مستقیم یا غیر مستقیم از یکی از این دو شخصیت نقل کرده. آنچه من انجام می‌دادم رادیکال‌تر از این بود که بگم این قرآن بر من نازل شده، که من اصلاً نمی‌دونم این نوعش چگونه است. آنچه من انجام می‌دادم فقط تلاشی بود برای فهمیدن قرآن چون برهه‌ای از نوجوونی یعنی ۱۳ تا ۱۶سالگی‌ام که شدیداً مجذوب دین که در واقع برای من عرفان بود تماس مستقیم با قرآن داشتم. برای همین نه اینکه طوری قرآن رو می‌خوندم که انگار بر من نازل شده بلکه خودم رو جای ضمائر «نحن، نا، أنا،..» می‌ذاشتم یعنی جای نازل‌کننده جای تمام کلماتش تا جایی که برام معنای تصویری داشتند. من نمی‌دونستم تلاش برای فهمیدن خدا و نزدیک‌شدن بهش که باورداشتم از درون قرآن با من حرف میزنه نهایتاً من رو به دورترین مکان‌های فکری ببرد یعنی یک الحاد کامل.

دربارۀ «دریای مواج»ی که در پاراگراف اول نوشتم این نکته رو بگم اینکه من در سری پست‌های گذشته از «پایان دین» برای خودم نوشتم چون مثل دوران پس از دینی بودنم در آن برهه هم در حال فهمیدن ایده‌هایی بودم که از ذهن کسی نمی‌گذشت. برای همین برخلاف خیل دیگران که از دین برمی‌گردند از آن متنفر می‌شوند و علیه‌ش می‌نویسند و علیه باورمندانش زاویه دارند و رفتاری تهاجمی دارند من اینگونه نیستم، البته که با چنین افرادی هم نمی‌تونم رابطه‌ای کامل برقرار کنم اما منطقی بولی یعنی صفر و یکی نیست. در همان برهۀ عرفان دینی وقتی داستان عارفان شیعه [که الگوهام بودند] رو می‌خوندم یکیش هاشم حداد بود که می‌گفت: گاهی مثل پر کاهی سبک می‌شم و مطالب زیادی می‌آیند و می‌روند و من مقدار کمی از آن را می‌گیرم. این موضوع در همان موقع برای من صادق بود حتا وقتی در الحاد بودم و به دین پشت کرده بودم و حتا بعد از این که جهان‌بینی روشمندی پیش گرفتم یعنی تحلیلی تا همین دو سال پیش که آنقدر شدتش زیاد بود و با زندگی‌ام تزاحم داشت که تصمیم گرفتم جلوی این فهمیدن‌ها رو بگیرم تا آروم بشم. یکی از دلایلش تزاحم با زندگی عادی‌ام بود یکی دیگر این بود که می‌دیدم این فهمیدن‌ها من رو به جایی نمی‌رسونند یعنی موفق نمی‌شم چون می‌دیدم انتهایی ندارند.

بله آقا من این‌ها رو به شما شاگردان خصوصی خودم میگم. ما کلماتی تخصصی داریم که باید از هم تفکیک بشند: «فهمیدن»، «اندیشیدن»، «اندیشه». من هم تفاوت این‌ها رو نمیرم از دیکشنری یاد بگیرم. حین درگیری با خودم بهشون میرسم. فهمیدن بزرگ‌ترین لذت دنیاست اما من نمیدونم مادۀ اولیه‌اش از کجا تامین میشه. از زندگی؟ نه، من این رو باید جدا می‌گفتم که زندگی با فهمیدن برای من خیلی جاها منافات داشته. و از طرفی نتونستم کاملاً ایده‌آلیستی و پلاتونی باشم یعنی خودمو از زندگی و واقعیت منتزع کنم یعنی مقدم بر هستی باشم. تعلیم شاگردان خصوصی هم همانقدر اینجا درسته که شرح خود با واژگان، هر دو سخت و قریب به ناممکن. دومی در تلاش برای انجامش و اولی رو از این باب گفتم که اینجا می‌تونه نوشته‌هایی از تمامیت وجودم بدون روتوش نوشته شه. که شما ممکنه برای مراقبه بگید برهه‌ای از زندگی – مثل من – ایده غار رو برای اندیشیدن و فهیدن خود چقدر مناسب و خوب می‌دیدید اما بعداً فهمیدید ایده‌ای ناقص و متناضه. چند ماه پیش مقاله‌ای منتشر شد که ایدۀ اولیۀ  Cogito, ergo sum  از یک فیلسوفی آفریقایی که اکثر عمرش رو در غار زندگی کرده بوده، این مقاله رو الان جستجو کردم که بذارم اینجا که نیافتم.

آنچه را می‌نویسید دور نریزید. من این کار رو نکردم. از نوجوونی همان حوالی سیزده‌سالگی می‌نوشتم حتا کم روی برگه‌های کوچیک اما مرحله‌ای از زندگیم که نیاز به تغییراتی داشتم همه رو دور می‌ریختم. کار اشتباهی بود اما نتونستم انجام ندهم. سرشت من همیشه بزرگ‌شدن و جداشدن و کندن و تغییر بوده. دلایلش رو نمی‌دونم شاید چون از خودم از گذشتم از محیط همیشه بدم آمده. و نتونستم تغییری با کمترین هزینه بدهم مگر اینجوری. تا روی کاغذ می‌نوشتم که دور ریختنشان وقتی هم وبلاگنویسی می‌کردم حذفشان. بله تغییر باعث میشه من از اطرافیانم فاصله بگیرم و خودم رو در نهاد جدیدی قرار بدهم. الان هم اینجورم؟ نمی‌دونم. خودمم این اواخر از این طبیعتم خوشم نمی‌یومد و سعی کردم خود رو داخل یک اصولی قرار دهم. از دست دادن سخته اما گویا برای من خیلی وقت‌ها چاره‌ای نبود. چیزهایی رو بدست آوردم و چیزهایی رو از دست دادم حالا اینکه کدومشون ارزشمندتر بوده مطلب جدایی می‌طلبه.

بالاخره هر بدست‌آوردنی یک تلخی‌ها و سختی‌هایی هم داره کما اینکه من خیلی وقت‌ها همانطور که قبلاً اینجا نوشته بودم شدیداً دلم برای هشت سال پیش که فقط می‌خواستم ازشون عبور کنم، براشون گریه می‌کنم. روزهایی که انگار دهه‌ها پیش بوده و شوکی به مغزم وارد شده که دیگه نمی‌تونم بیاد بیارمشون. اولین سیمکارتم ایرانسل بود دوران دبیرستان عدد روندی بود، از هم‌نیمکتیم تماس مزاحمتی داشتم البته گمون نکنم دلیلش این بود، دلیلش همون نیاز به تغییر بود که به دنباله‌ش شرکت نکردن در کنکور تجربی و شرکت در کنکور ریاضی بود، بله آن سیمکارت قشنگ رو شکوندم و داخل سطل زباله انداختم. تغییر می‌خواستم و این تغییرها به فاصلۀ کم و به مقدار زیادی با رشدم در من به‌وجود می‌یومد تا این حد که قبل از اینکه روزگار جمع ما رو متلاشی کنه من راهمو جدا می‌کردم. تا همین چند مدت پیش اینطور بودم. شاید هنوزم اینطور باشم که اطرافیان و دوستانم رو به‌یکباره از ریشه می‌کنم و افرادی دیگر رو انتخاب می‌کنم شاید دست خودم نباشه نمی‌دونم.

صحبتم سر نوشتن بود. که من می‌نویسم برای فهمیدن و پیداکردن خودم. خیلی‌ جاهاش غلط و اشتباه خودمو توضیح دادم خیلی جاها عالی. خیلی جاها بچگانه خیلی جاها دقیق و سنجیده. مهم نیست. شاید اگر به عقب برگردم هرچند به خودم مطمئن نیستم اما مطالب قدیمی وبلاگ‌هام رو حداقل این وبلاگ آخری رو هرچند مطالبی کپی‌شده هرچند علمی هرچند بدم می‌یومده ولی نگه می‌داشتم که همه این‌ها پازل‌هایی از معمای من می‌تونستند باشند. اما مشکل فقط آن مطالب نیستند مشکل کسانی هم هستند که در آن برهه آشنا شدم و خودخواسته مسیرمو تغییر دادم. با اینکه نوشتن رو نه درست‌ترین کار بلکه گاهی اوقات کاری خیلی بی‌فایده و از جنبه روانی وسواسی و مالیخولیایی می‌دونم که بهتره به‌جاش زندگی کرد و وقت رو تلف نکرد.

فهمیدن — بخش سوم

حالا بعد از دین، درس‌خوندن. چیزی که اذیتم می‌کرد. از سال دوم دبیرستان (۱۶سالگی) وقتی از امتحان فیزیک اومدم گفتم باید کاری کنم نمره‌ام خوب بشه، موفق بشم که تا آخر کارشناسی، شهریور ۹۸ سال ۲۶م زندگیم ادامه داشت. هرچه از دبیرستان پیش میرفتم قضیۀ درس‌خوندن پیچیده‌تر می‌شد قرار نبود من از این همه علم و فلسفه سر دربیارم. حتا فهمیدن دین که از موضوعات آزاردهنده‌ام بود هم نمی‌تونست منو اینقدر طرف علوم و فلسفه سوق بده. من باید از خونه می‌رفتم باید خودم رو به‌عنوان کسی که فرارتر از افراد خونه ساخته شده که طبیعتش فرق داره ثابت می‌کرد مسئلۀ سربازی هم نبود وگرنه بعد از انصراف از پیام نور با کله نمی‌رفتم؛ با اینکه الان اصلاً این میل رو برای رفتن به سربازی ندارم چون دیگه من الان سجاد آن موقع نیست. تلاش برای موفق‌شدن در درس‌ و قبل‌ترش کنکور منو ناخواسته وارد علوم متفاوتی کرد همونطور که گفتم روحم آمادۀ مواجهه با این تصویر بزرگ و پیچیده نبود.

گذشت تا اینکه فهمیدم درس هم با تغییر شکل در ذهنم تبدیل به کتاب و علم و کلمه شده چیزهایی که من رو شکل داده بود و از دیگران متمایز، در عین اینکه بهش بدبین هم میشدم و میگفتم این‌ها همش بی‌ارزش و دروغه و باید خودمو همونطور که هستم یعنی انسان در واقعیت پیدا کنم، من کلمه و کتاب نیستم. برای همین از پیام نور با اطمینان و ریسکی راحت انصراف دادم. قبل از انصراف وقتی از بیفایدگی درس و دانشگاه به پدر می‌گفتم یکبار از جاش در رفت و گفت: «چی می‌گی .. شاه با اون قدرتش از دانشجو و دانشگاه می‌ترسید». اما من انصراف دادم. با اطمینان و باوری که به خودم دارم، می‌دونم اگر با همون دیپلم می‌موندم و سربازی رو تموم می‌کردم هیچ ضعف و احساس کثری نسبت به دیگران از لیسانسه‌ها تا دکتری نداشتم. این نبود که احساس ضعف و سرخوردگی کنم برعکس الانه که احساس ضعف و سرخوردگی دارم از جنبه‌هایی؛ واقعتش لیسانس هیچ چیز به من اضافه نکرد حتا مدرکی که دانشکده صادر کرده، من حتا ارزشی برای نمره و امتحاناتش نمی‌دادم این طبیعت همیشگیم بوده. چون مسئلۀ من و آنی که دنبالش بودم چیزی دیگه بوده. آن چیزی که به من اضافه کرد، فهماند و رشد داد، خود این پنچ سال بود، تنهایی و فهمیدن، نه لیسانس. برای همین یه ترم‌هایی مغرضانه واحدهای درسی کمتری می‌گرفتم تا کش بیاد.

بفهم بعد بمیر

دیگه کم‌کم مسئلۀ چگونه موفق‌شدن در درس مثل دین شد یعنی دیگه نخواستم برای دین داشتن دین رو بفهمم وقتی دین رو فهمیدم که از دستش داده بودم و این همه دین بود برای من. درس هم اینطور شد اول خواستم در کنکور موفق بشم بعد خواستم در کتاب خواندن و درس موفق بشم این مسئله در نهایت با حلش باعث شد بفهمم نه موفق بشم، فهمیدن راه حل یعنی گذشتن از آن نه بدست آوردنش. اتفاقی که برای دین افتاد، برای درس‌خواندن افتاد. این همان چیزی بود که می‌خواستم: زندگی رو، من همیشه می‌گفتم این زندگیه که برای من مهمه نه دانشگاه و مدرک و هر چیزی دیگه. شعار من این بود: «بفهم بعد بمیر». فهم برام ارجح از هر چیزی بود که با بدست آوردنش می‌دونستم دیگه آروم شدم.

اما طبق چیزی که گفتم همیشه چیزهایی با هم تداخل دارند من در عین حال باید می‌رفتم تا برسم. باید فراتر از خونه و خونواده می‌رفتم. باید سرنوشت و تقدیرم رو از پدر و مادری با سواد پنجم ابتدائی که از مناسبات اجتماعی چیزی نمی‌دونستند جدا می‌کردم. بله، من ممکنه به این برسم که بذر تغییراتِ متفاوت بودنم رو از همین خونواده (منظورم پدر و مادر) گرفتم اما به‌بقین با نهایت درد خودم خودم رو ساختم از تمام جهات، برای همین فقط از جهت مالی و پولی که میتونه و می‌تونست خیلی اعتماد به‌نفس بهم بده کامل نشدم. چون فکر و روحم درگیر موضوعاتی دیگه بود. و من بارها فهمیدم داشته‌هایی رو که این سال‌ها با فهمیدن ساختم هرگز هرگز با پسر/دختری که الان هم‌سن منه دکتری داره و خونه مجردی داره یعنی مال و پول و لباس داره معاوضه نمی‌کنم، او در این سال‌ها دنبال چیزی بود من چیزی دیگر. او به مال من نیاز داره من به مال او. ممکنه او بخواد من آنچه رو فهمیدم بهش بگم و بدم تا مالش رو به‌من بده اما من حاضر نیستم چیزی رو که همه این سال‌ها براش جوونی و شور و نشاط و عمرمو گذاشتم بدم و کنار او بایستم. هرکدوم از این چیزها هم دیگه قسمتی از وجود ماست او مالش من هم مفهوم‌هام.

اگر من برای شما انسان متشخص یا دوست‌داشتنی یا چیزی مثل این هستم باید بگم که من اصلاً چنین شخصی نبودم. آدمی نفهم بودم که نه خودم رو می‌تونستم بفهمم نه جامعه می‌دونستم چیه. سید علی سیدی سال دوم دبستان از تهران با خانوادش اومده بود شهر ما. چون خونه‌هامون یک خیابون فاصله داشت رفت و برگشت رو به دبستان چهار سال باهم بودیم. اول راهنمایی علی رفت سمپاد من رفتم دولتی. یکبار سال چهارم دبستان موقع برگشتن به خونه پسری بزرگ‌تر از ما از کنارمون رد شد من باهاش خشرویی کردم او گستاخ شد و یه‌کم خاک که توی مشتش بود ریخت تو پیرهنم. علی همینطور که سرش پائین بود گفت نباید اینطور باشی. علی با اینکه سنی نداشت ولی چون از خونواده سطح بالایی بود از خونواده‌ش چیزهایی یاد گرفته بود که من اصلاً نمی‌دونستم. برعکس تحت تاثیر پدر و خونواده رفتارهای بد مثل بی‌احترامی و سبکی و نادونی یادگرفته بودم یا اصلاً هیچ نمی‌دونستم. اما علی رفتار سنگینی داشت و به‌جاش می‌دونست با کی خوش‌وبش کنه و کجا شوخ باشه فهمیده بود فهمیده. از همون سن بود که عمیقاً به پسرها علاقمند شدم با شخصیت علی. علی خودشم صورت زیبایی داشت سفید و گرد بود و کمی تپل. خیلی گذشت خیلی درون خودم فرو رفتم منزوی شدم، افسرده شدم تا خودمو تربیت کنم، تا از دین که خیلی توی خونه پدرم پررنگ بود رها بشم. خودمو مستحق بدترین سختی‌ها و دردها می‌دونستم تا تربیت بشم و درست بشم و راه رو و خودم رو پیدا کنم، تا بفهمم چیزهایی که آزارم می‌دادند.

موضوعات مرتبط:
فهمیدن
فهمیدن — بخش دوم