در حاشیه

سخته خود رو شرح‌دادن. این رو کسی می‌فهمه که از بچگی با خودش درگیر بوده و در تلاش برای فهم و شرح خودش. خیلی باید ریز شد از جزئیات نوشت ویرایش کرد. برای همین ممکنه چیزهایی که اینجا می‌نویسم دربارۀ خودم دقیق نباشند که حتا اشتباه باشند با این حال حتا اشباهات هم از من هستند جزئی از وجودم. آنچه اینجا به کلمه درمیارم در مقابل دریای مواج افکارم که از ۱۲∼۱۳سالگی بی‌وقفه در هر حالتی من رو به هرسو برده قشر سطحی است. دیشب متنی نوشتم جایی دیگه که خوبه اینجا هم بیارم و درباره‌ش توضیح بدم:

«و سلامٌ علی المرسلین»؛ بچه بودیم می‌گفتند امام خمینی گفته قرآن رو طوری بخونید انگار بر شما نازل شده، ما هم اینکارو کردیم. واقعاً جنون و الحاد بزرگی می‌خواد چنین باوری داشتن؛ هرطقه. که بعد جواب بشنوی «کتب الله لاغلبن انا و رسلی» ، «و ما بنعمه ربک بمجنون».

این رو من وقتی از ناظم سال اول دبیرستان آقای ایزدی شنیدم که قبلترش خودم این کار رو کرده بودم. البته من خونده بودم که ابن عربی یا منصور حلاج [تردید از منه که کدوم] چنین کاری می‌کردند و دستوری می‌دادند. احتمالاً امام خمینی هم مستقیم یا غیر مستقیم از یکی از این دو شخصیت نقل کرده. آنچه من انجام می‌دادم رادیکال‌تر از این بود که بگم این قرآن بر من نازل شده، که من اصلاً نمی‌دونم این نوعش چگونه است. آنچه من انجام می‌دادم فقط تلاشی بود برای فهمیدن قرآن چون برهه‌ای از نوجونی یعنی ۱۳ تا ۱۶سالگی‌ام که شدیداً مجذوب دین که در واقع برای من عرفان بود تماس مستقیم با قرآن داشتم. برای همین نه اینکه طوری قرآن رو می‌خوندم که انگار بر من نازل شده بلکه خودم رو جای ضمائر «نحن، نا، أنا،..» می‌ذاشتم یعنی جای نازل‌کننده جای تمام کلماتش تا جایی که برام معنای تصویری داشتند. من نمی‌دونستم تلاش برای فهمیدن خدا و نزدیک‌شدن بهش که باورداشتم از درون قرآن با من حرف میزنه نهایتاً من رو به دورترین مکان‌های فکری ببرد یعنی یک الحاد کامل.

دربارۀ «دریای مواج»ی که در پاراگراف اول نوشتم این نکته رو بگم اینکه من در سری پست‌های گذشته از «پایان دین» برای خودم نوشتم چون مثل دوران پس از دینی بودنم در آن برهه هم در حال فهمیدن ایده‌هایی بودم که از ذهن کسی نمی‌گذشت. برای همین برخلاف خیل دیگران که از دین برمی‌گردند از آن متنفر می‌شوند و علیه‌ش می‌نویسند و علیه باورمندانش زاویه دارند و تهاجی دارند من اینگونه نیستم، البته که با چنین افرادی هم نمی‌تونم رابطه‌ای کامل برقرار کنم اما منطقی بولی یعنی صفر و یکی نیست. در همان برهۀ عرفان دینی وقتی داستان عارفان شیعه [که الگوهام بودند] رو می‌خوندم یکیش هاشم حداد بود که می‌گفت: گاهی مثل پر کاهی سبک می‌شم و مطالب زیادی می‌آیند و می‌روند و من مقدار کمی از آن را می‌گیرم. این موضوع در همان موقع برای من صادق بود حتا وقتی در الحاد بودم و به دین پشت کرده بودم و حتا بعد از این که جهان‌بینی روشمندی پیش گرفتم یعنی تحلیلی تا همین دو سال پیش که آنقدر شدتش زیاد بود و با زندگی‌ام تزاحم داشت که تصمیم گرفتم جلوی این فهمیدن‌ها رو بگیرم تا آروم بشم. یکی از دلایلش تزاحم با زندگی عادی‌ام بود یکی دیگر این بود که می‌دیدم این فهمیدن‌ها من رو به جایی نمی‌رسونند یعنی موفق نمی‌شم چون می‌دیدم انتهایی ندارند.

بله آقا من این‌ها رو به شما شاگردان خصوصی خودم میگم. ما کلماتی تخصصی داریم که باید از هم تفکیک بشند: «فهیدن»، «اندیشیدن»، «اندیشه». من هم تفاوت این‌ها رو نمیرم از دیکشنری یاد بگیرم. حین درگیری با خودم بهشون میرسم. فهمیدن بزرگ‌ترین لذت دنیاست اما من نمیدونم مادۀ اولیه‌اش از کجا تامین میشه. از زندگی؟ نه، من این رو باید جدا می‌گفتم که زندگی با فهمیدن برای من خیلی جاها منافات داشته. و از طرفی نتونستم کاملاً ایده‌آلیستی و پلاتونی باشم یعنی خودمو از زندگی و واقعیت منتزع کنم یعنی مقدم بر هستی باشم. تعلیم شاگردان خصوصی هم همانقدر اینجا درسته که شرح خود با واژگان، هر دو سخت و قریب به ناممکن. دومی در تلاش برای انجامش و اولی رو از این باب گفتم که اینجا می‌تونه نوشته‌هایی از تمامیت وجودم بدون روتوش نوشته شه. که شما ممکنه برای مراقبه بگید برهه‌ای از زندگی – مثل من – ایده غار رو برای اندیشیدن و فهیدن خود چقدر مناسب و خوب می‌دیدید اما بعداً فهمیدید ایده‌ای ناقص و متناضه. چند ماه پیش مقاله‌ای منتشر شد که ایدۀ اولیۀ  Cogito, ergo sum  از یک فیلسوفی آفریقایی که اکثر عمرش رو در غار زندگی کرده بوده، این مقاله رو الان جستجو کردم که بذارم اینجا که نیافتم.

آنچه را می‌نویسید دور نریزید. من این کار رو نکردم. از نوجوونی همان حوالی سیزده‌سالگی می‌نوشتم حتا کم روی برگه‌های کوچیک اما مرحله‌ای از زندگیم که نیاز به تغییراتی داشتم همه رو دور می‌ریختم. کار اشتباهی بود اما نتونستم انجام ندهم. سرشت من همیشه بزرگ‌شدن و جداشدن و کندن و تغییر بوده. دلایلش رو نمی‌دونم شاید چون از خودم از گذشتم از محیط همیشه بدم آمده. و نتونستم تغییری با کمترین هزینه بدهم مگر اینجوری. تا روی کاغذ می‌نوشتم که دور ریختنشان وقتی هم وبلاگنویسی می‌کردم حذفشان. بله تغییر باعث میشه من از اطرافیانم فاصله بگیرم و خودم رو در نهاد جدیدی قرار بدهم. الان هم اینجورم؟ نمی‌دونم. خودمم این اواخر از این طبیعتم خوشم نمی‌یومد و سعی کردم خود رو داخل یک اصولی قرار دهم. از دست دادن سخته اما گویا برای من خیلی وقت‌ها چاره‌ای نبود. چیزهایی رو بدست آوردم و چیزهایی رو از دست دادم حالا اینکه کدومشون ارزشمندتر بوده مطلب جدایی می‌طلبه.

بالاخره هر بدست‌آوردنی یک تلخی‌ها و سختی‌هایی هم داره کما اینکه من خیلی وقت‌ها همانطور که قبلاً اینجا نوشته بودم شدیداً دلم برای هشت سال پیش که فقط می‌خواستم ازشون عبور کنم، براشون گریه می‌کنم. روزهایی که انگار دهه‌ها پیش بوده و شوکی به مغزم وارد شده که دیگه نمی‌تونم بیاد بیارمشون. اولین سیمکارتم ایرانسل بود دوران دبیرستان عدد روندی بود، از هم‌نیمکتیم تماس مزاحمتی داشتم البته گمون نکنم دلیلش این بود، دلیلش همون نیاز به تغییر بود که به دنباله‌ش شرکت نکردن در کنکور تجربی و شرکت در کنکور ریاضی بود، بله آن سیمکارت قشنگ رو شکوندم و داخل سطل زباله انداختم. تغییر می‌خواستم و این تغییرها به فاصلۀ کم و به مقدار زیادی با رشدم در من به‌وجود می‌یومد تا این حد که قبل از اینکه روزگار جمع ما رو متلاشی کنه من راهمو جدا می‌کردم. تا همین چند مدت پیش اینطور بودم. شاید هنوزم اینطور باشم که اطرافیان و دوستانم رو به‌یکباره از ریشه می‌کنم و افرادی دیگر رو انتخاب می‌کنم شاید دست خودم نباشه نمی‌دونم.

صحبتم سر نوشتن بود. که من می‌نویسم برای فهمیدن و پیداکردن خودم. خیلی‌ جاهاش غلط و اشتباه خودمو توضیح دادم خیلی جاها عالی. خیلی جاها بچگانه خیلی جاها دقیق و سنجیده. مهم نیست. شاید اگر به عقب برگردم هرچند به خودم مطمئن نیستم اما مطالب قدیمی وبلاگ‌هام رو حداقل این وبلاگ آخری رو هرچند مطالبی کپی‌شده هرچند علمی هرچند بدم می‌یومده ولی نگه می‌داشتم که همه این‌ها پازل‌هایی از معمای من می‌تونستند باشند. اما مشکل فقط آن مطالب نیستند مشکل کسانی هم هستند که در آن برهه آشنا شدم و خودخواسته مسیرمو تغییر دادم. با اینکه نوشتن رو نه درست‌ترین کار بلکه گاهی اوقات کاری خیلی بی‌فایده و از جنبه روانی وسواسی و مالیخولیایی می‌دونم که بهتره به‌جاش زندگی کرد و وقت رو تلف نکرد.

فهمیدن — بخش سوم

حالا بعد از دین، درس‌خوندن. چیزی که اذیتم می‌کرد. از سال دوم دبیرستان (۱۶سالگی) وقتی از امتحان فیزیک اومدم گفتم باید کاری کنم نمره‌ام خوب بشه، موفق بشم که تا آخر کارشناسی، شهریور ۹۸ سال ۲۶م زندگیم ادامه داشت. هرچه از دبیرستان پیش میرفتم قضیۀ درس‌خوندن پیچیده‌تر می‌شد قرار نبود من از این همه علم و فلسفه سر دربیارم. حتا فهمیدن دین که از موضوعات آزاردهنده‌ام بود هم نمی‌تونست منو اینقدر طرف علوم و فلسفه سوق بده. من باید از خونه می‌رفتم باید خودم رو به‌عنوان کسی که فرارتر از افراد خونه ساخته شده که طبیعتش فرق داره ثابت می‌کرد مسئلۀ سربازی هم نبود وگرنه بعد از انصراف از پیام نور با کله نمی‌رفتم؛ با اینکه الان اصلاً این میل رو برای رفتن به سربازی ندارم چون دیگه من الان سجاد آن موقع نیست. تلاش برای موفق‌شدن در درس‌ و قبل‌ترش کنکور منو ناخواسته وارد علوم متفاوتی کرد همونطور که گفتم روحم آمادۀ مواجهه با این تصویر بزرگ و پیچیده نبود.

گذشت تا اینکه فهمیدم درس هم با تغییر شکل در ذهنم تبدیل به کتاب و علم و کلمه شده چیزهایی که من رو شکل داده بود و از دیگران متمایز، در عین اینکه بهش بدبین هم میشدم و میگفتم این‌ها همش بی‌ارزش و دروغه و باید خودمو همونطور که هستم یعنی انسان در واقعیت پیدا کنم، من کلمه و کتاب نیستم. برای همین از پیام نور با اطمینان و ریسکی راحت انصراف دادم. قبل از انصراف وقتی از بیفایدگی درس و دانشگاه به پدر می‌گفتم یکبار از جاش در رفت و گفت: «چی می‌گی .. شاه با اون قدرتش از دانشجو و دانشگاه می‌ترسید». اما من انصراف دادم. با اطمینان و باوری که به خودم دارم، می‌دونم اگر با همون دیپلم می‌موندم و سربازی رو تموم می‌کردم هیچ ضعف و احساس کثری نسبت به دیگران از لیسانسه‌ها تا دکتری نداشتم. این نبود که احساس ضعف و سرخوردگی کنم برعکس الانه که احساس ضعف و سرخوردگی دارم از جنبه‌هایی؛ واقعتش لیسانس هیچ چیز به من اضافه نکرد حتا مدرکی که دانشکده صادر کرده، من حتا ارزشی برای نمره و امتحاناتش نمی‌دادم این طبیعت همیشگیم بوده. چون مسئلۀ من و آنی که دنبالش بودم چیزی دیگه بوده. آن چیزی که به من اضافه کرد، فهماند و رشد داد، خود این پنچ سال بود، تنهایی و فهمیدن، نه لیسانس. برای همین یه ترم‌هایی مغرضانه واحدهای درسی کمتری می‌گرفتم تا کش بیاد.

بفهم بعد بمیر

دیگه کم‌کم مسئلۀ چگونه موفق‌شدن در درس مثل دین شد یعنی دیگه نخواستم برای دین داشتن دین رو بفهمم وقتی دین رو فهمیدم که از دستش داده بودم و این همه دین بود برای من. درس هم اینطور شد اول خواستم در کنکور موفق بشم بعد خواستم در کتاب خواندن و درس موفق بشم این مسئله در نهایت با حلش باعث شد بفهمم نه موفق بشم، فهمیدن راه حل یعنی گذشتن از آن نه بدست آوردنش. اتفاقی که برای دین افتاد، برای درس‌خواندن افتاد. این همان چیزی بود که می‌خواستم: زندگی رو، من همیشه می‌گفتم این زندگیه که برای من مهمه نه دانشگاه و مدرک و هر چیزی دیگه. شعار من این بود: «بفهم بعد بمیر». فهم برام ارجح از هر چیزی بود که با بدست آوردنش می‌دونستم دیگه آروم شدم.

اما طبق چیزی که گفتم همیشه چیزهایی با هم تداخل دارند من در عین حال باید می‌رفتم تا برسم. باید فراتر از خونه و خونواده می‌رفتم. باید سرنوشت و تقدیرم رو از پدر و مادری با سواد پنجم ابتدائی که از مناسبات اجتماعی چیزی نمی‌دونستند جدا می‌کردم. بله، من ممکنه به این برسم که بذر تغییراتِ متفاوت بودنم رو از همین خونواده (منظورم پدر و مادر) گرفتم اما به‌بقین با نهایت درد خودم خودم رو ساختم از تمام جهات، برای همین فقط از جهت مالی و پولی که میتونه و می‌تونست خیلی اعتماد به‌نفس بهم بده کامل نشدم. چون فکر و روحم درگیر موضوعاتی دیگه بود. و من بارها فهمیدم داشته‌هایی رو که این سال‌ها با فهمیدن ساختم هرگز هرگز با پسر/دختری که الان هم‌سن منه دکتری داره و خونه مجردی داری یعنی مال و پول و لباس داره معاوضه نمی‌کنم، او در این سال‌ها دنبال چیزی بود من چیزی دیگر. او به مال من نیاز داره من به مال او. ممکنه او بخواد من آنچه رو فهمیدم بهش بگم و بدم تا مالش رو به‌من بده اما من حاضر نیستم چیزی رو که همه این سال‌ها براش جوونی و شور و نشاط و عمرمو گذاشتم بدم و کنار او بایستم. هرکدوم از این چیزها هم دیگه قسمتی از وجود ماست او مالش من هم مفهوم‌هام.

اگر من برای شما انسان متشخص یا دوست‌داشتنی یا چیزی مثل این هستم باید بگم که من اصلاً چنین شخصی نبودم. آدمی نفهم بودم که نه خودم رو می‌تونستم بفهمم نه جامعه می‌دونستم چیه. سید علی سیدی سال دوم دبستان از تهران با خانوادش اومده بود شهر ما. چون خونه‌هامون یک خیابون فاصله داشت رفت و برگشت رو به دبستان چهار سال باهم بودیم. اول راهنمایی علی رفت سمپاد من رفتم دولتی. یکبار سال چهارم دبستان موقع برگشتن به خونه پسری بزرگ‌تر از ما از کنارمون رد شد من باهاش خشرویی کردم او گستاخ شد و یه‌کم خاک که توی مشتش بود ریخت تو پیرهنم. علی همینطور که سرش پائین بود گفت نباید اینطور باشی. علی با اینکه سنی نداشت ولی چون از خونواده سطح بالایی بود از خونواده‌ش چیزهایی یاد گرفته بود که من اصلاً نمی‌دونستم. برعکس تحت تاثیر پدر و خونواده رفتارهای بد مثل بی‌احترامی و سبکی و نادونی یادگرفته بودم یا اصلاً هیچ نمی‌دونستم. اما علی رفتار سنگینی داشت و به‌جاش می‌دونست با کی خوش‌وبش کنه و کجا شوخ باشه فهمیده بود فهمیده. از همون سن بود که عمیقاً به پسرها علاقمند شدم با شخصیت علی. علی خودشم صورت زیبایی داشت سفید و گرد بود و کمی تپل. خیلی گذشت خیلی درون خودم فرو رفتم منزوی شدم، افسرده شدم تا خودمو تربیت کنم، تا از دین که خیلی توی خونه پدرم پررنگ بود رها بشم. خودمو مستحق بدترین سختی‌ها و دردها می‌دونستم تا تربیت بشم و درست بشم و راه رو و خودم رو پیدا کنم، تا بفهمم چیزهایی که آزارم می‌دادند.

موضوعات مرتبط:
فهمیدن
فهمیدن — بخش دوم

فهمیدن — بخش دوم

می‌دونی بزرگ‌شدن با من چی کرد؟ خیلی دقیق و محتاط کرد این یعنی شور و ریسک و مخصوصاً عملگرایی رو شدیداً ازم گرفت. گاهی یاد سال‌های ۲۰ تا ۲۳سالگی ۱۹ تا ۲۱سالگی می‌کنم ولی خودم می‌دونم چه روزهای بدی بودند و چقدر با برادرهای بزرگم درگیر بودم با خانواده درگیر بودم و رفتارها و نفهمیشون آزارم میداد این‌ها از تبعات بزرگ‌شدن برای من بود که گریزی ازشون نبود. آن روزها رو نمی‌خواستم و می‌خواستم هر چه زودتر بگذره و تناقضات و افکار توی سرم که اصلاً آمادگی مواجهه باهاشون رو نداشتم رهام کنند درسته الان هم فردای آن روز نیست و فقط چیزهایی برام روشن شد اما چیزهایی رو هم از دست دادم مثل همون ریسک و شور و اکتیو بودن رو که کم چیزی نبودند چیزهایی که تیکه‌ای از من بودند و حالا کنده شده‌اند. واضحه که زندگی لازمه‌اش همان چیزهایی بود که از دست دادم به قیمت بدست آوردن چیزهایی که الان دارم. می‌دونید وقتی از چیزهایی که دارم حرف می‌زنم منظورم معنویات است. اما همون چیزهایی که هزینه کردم لازمه‌های زندگی بودند.

آری آری زندگی زیباست،
زندگی آتشگه‌ای دیرنده پا برجاست؛
گر بیفروزیش، رقص شعله‌اش در هر کران پیداست
ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست.

— سیاوش کسرایی

حساب کردم ۱۹سالگی ۱۸سالگی تیرماه کنکور اولم رو داده‌ام (ریاضی)، ۲۰سالگی ۱۹سالگی کنکور دوم رو دادم (تجربی) که وارد دانشگاه پیام نور شدم. این رو یادمه اسفند ۹۳ شروع به خوندون کارشناسی فقه و حقوق کردم پس ۲۱ سالگی از پیام نور انصراف داده‌ام. اوه! من الان حساب کردم پس شهریور۹۳ سنی نداشتم ۲۱سال؛ چون متولد نیمۀ دوم سال بهمن‌ماهم. اینقدر سرم پر از فکر بوده اصلاْ نفهمیده‌ام چقدر بچه بودم وقتی از پیام نور انصراف دادم و رفتم سربازی. تا حالا فکر می‌کردم شهریور ۲۳ساله بودم که اسفند با ۲۴سالگی وارد دانشکده اصول دین شدم که می‌بینم، نه! ولی مطمئنم ۲ سال پیام نور خوندم که هر ترم مشروط شدم و انصراف دادم. کاش میشد تاریخ دقیق رو از جایی بیرون کشید اگر درست حساب کرده باشم، من که متولد نیمۀ دوم سال ماه بهمنم؛ ۱۸سالگی سال ۹۰، سال اول کنکورم بوده که ریاضی شرکت کردم. سال ۹۱ تیرماه، ۱۹سالگی سال دوم کنکورم بوده که تجربی شرکت کردم و مهرماهش پیام نور ثبت نام کردم. چهار ترم مشروطی اندازه یک کاردانی میشه شهریور ۹۳، ۲۱سالگی.

درسته اگر اینجور باشه که حساب کردم پس خیلی بچه بودم وقتی از پیام نور انصراف دادم. اسفند ۹۳، ۲۲ساله بوده‌ام تا اسفند ۹۸ که ۲۷سالمه. وای! وای! وای! این یعنی از اسفند ۹۳ که ۲۲ساله بودم تا اسفند ۹۸ که ۲۷ساله چقدر طولانی و دیر و سخت بهم گذشته و احتمالاً خیلی بیهوده! اصلاً حواسم نبوده که همه این سال‌های بیهوده و سخت اینقدر طولانی گذشته، وای وای وای بیشتر سال‌های جوونیم رو این لیسانس اصول دین سوزونده ۲۲سالگی(اسفند) تا ۲۶سالگی(شهریور). عددهایی رو که خط زدم برای اینکه حین نوشتن محاسبه می‌کردم. ۲۱سالگی کجا ۲۷سالگی کجا وای خدایا.

دو پاراگراف قبلی خیلی وقتمو گرفتند. از موضوع پست دور شدم. ولی هنوزم باورم نمیشه نسبت سال‌هایی که ساده و سخت بهم گذشته. پس من چیکار کردم ۲۲سالگی تا ۲۷سالگی رو چرا اینقدر زیاد؟ چرا اینقدر طولانی و دیر و سخت بهم گذشته. فاصله‌ش خیلیه. وای شوکه شدم که اینقدر درجا زدم. پس تغییر حالت‌های این سال‌هام بی‌دلیل نبوده حساب سال و ماه از دستم رفته بوده. یک دهه از عمرم توی هیچ گذشته. توی لاطائلات دانشگاه، فقه و حقوق. نه اونم چیزی که منو بالا کشیده باشه اینه که روند ناراحتی و غم و افسردگی و عزلتم رو امتداد داده. هم‌سن‌ و سال‌هام الان دانشجوی دکتری هستند اگر درس خوندند عادی مثل آدم، نه مثل من. اگر هم نخوندند مثل محسن بعد از ۱۰ ماه سربازی و کار و پول الان دانشجوی ارشد. چه غلطی کردم؟ چه غلطی کردم؟ چه غلطی کردم تا حالا؟ ۲۲سالگی کجا ۲۷سالگی کجا.

بذارید حرف‌های اصلیمو بزنم. خیلی دور شدم. می‌بینید کجا بودم کجا هستم؟ الان داره معلوم میشه چرا نتونستم پسر باشم. این همه فاصله یک دهه از عمرم رو قشنگ‌ترین و پورشورترین سال‌های زندگیمو که باید بچگی می‌کردم و عشق‌بازی و ولخرجی و عشق و حال و پول و کار با دختری که دوست داشتم همش سوخته. چطور ممکنه همچین کسی پسر باشه، پسر بمونه. من خودمو باختم. قبول کردم نمیشه. قبول کردم نمیشه مرد باشم. بدم اومده از خودم دارم خودمو انکار می‌کنم. فاطمه طفلک گاهی با تلگرام باهام ارتباط داشت می‌گفت: «حاضرم هزار بار قسم بخورم تو آدم جذابی هستی» گفت: «تو خیلی پسر خاص و جذابی هستی». این سال‌ها مجازی برای من پر از این حرف‌ها بود از هر نوع آدمی کسایی که دهنشون به تعریفم باز می‌شد. اما من خیلی فاصله گرفتم از این پسر. چون نخواستمش. می‌خواستم جنسیتمو توی قالب‌هایی که دوست دارم بریزم و این به سال‌های قبل برمی‌گشت. اشتباه رفتم؟ خودمو باختم؟ ول کردم؟ نمی‌دونم کاش انقدر مطمئن بودم و شجاع و نترس که می‌گفتم آره، اشتباه رفتم. چرا؟ نمی‌دونم. چرا؟ چون پول و کار و شغل و موقعیت مناسب دانشگاهی و اجتماعی که اعتماد بنفس من بودند نداشتم. نتونستم بدست بیارم. کاش فاطمه چت تلگرامش رو پاک نمی‌کرد و برمی‌گشتم این حرفهاشو گاهی که می‌خواستم خود قبلیمو ببینم می‌خوندم. یه دوست ساده بود که اصرار هم داشت طفلی باهاش دوست بمونم اما آخرین بار یه کم تند باهاش حرف زدم و دیگه اصلاً پیام نداد.

من باید تائید بشم. با پسر بودنم. با داشته‌هام. برای قاطعیت و تحلیل‌های دقیقم. این چیزیه که من بهش نیاز دارم. اما ازش دور شدم از دستش دادم. چون از پس پسر بودنم برنمی‌یومد. نتونستم بار پسر بودن رو به‌دوش بکشم. این متناقض نیست؟ اینکه پسری بقول سوین دختر کورد «خیلی ایده‌آل» بار پسر بودن رو زمین بگذاره؟ از چند جنبه نه! چون من با پسر بودن مشکل داشتم. همیشه غالب. همیشه پیروز، همیشه دقیق و باهوش و برجسته که هر مشکلی رو حل میکنه رقیب نداره توی هر جمعی همه چشم‌ها به دهنشه که ببینند چی میگه. غالب فقط از جنبۀ جنسی که خودمو همیشه فوق دخترها می‌دیدم و آن ها هم این رو می‌خواستند و دوست داشتند اما من می‌گفتم این اشتباهه که دخترها اینقدر به‌من میل داشته باشند. از جنبۀ دیگه اینکه من در واقعیت عقب کشیدم چون درس‌خوندن و فهمیدن با این پسر همه‌چی تمام که در واقعیت همیشه شکست می‌خوره و پول و شرایط و موقعیت نداره منافات داشت. او که فقط در کلام و روح بزرگی که داشت در هر بحثی موفق و عین یک مرد ۴۰ساله پخته و دنیادیده بود در واقعیت حتا از پدر و مادرش نمی‌تونست مستقل بشه. چون همیشه یه چیزهایی تداخل دارند برای او هم درس‌خوندن که می‌گفت تا نفهمیدمش ازش عبور نمی‌کنم چون می‌دونم دوباره سراغم میاد همانطور که سه ماه سربازی بقول همدوره‌ای‌هام یول، مریض، فکری و مثل این القاب بودم چون معضل و مسئلۀ درس برام حل نشده بود. البته کنار این‌ها لقب تیمسار هم بخاطر پرستیژ بود ولی وسط خندیدن‌هاشون بهم. چرا؟ چون من همیشه خودمو دست پائین می‌گیرم و تا لازم نباشه خودمو نشون نمی‌دم حتا اگر بخندن بهم چون از درونم خبر ندارند از چیزهایی که دارم معنویاتی که با خودم دارم اما نشون نمیدم همون فکر و تحلیلی که دختر کوردی رو تحریک میکنه بگه: تو خیلی ایده‌آلی. این انسان درون من تا نخوام بروز نمیدم و وقتی بروز ندم میشم همون یولی که سربازها بهم می‌گفتند و بهم می‌خندیدند.

پانوشت: من در دختران زیبای زیادی متکثرم و  یک نفر نیستم. این جمله ربطی به نوشته‌های بالا نداره اما اول این پست با دیدن عکس‌هایی که برای خودم انتخاب می‌کنم نوشتمش و نخواستم پاکش کنم و می‌خوام حتماً بفرستمش.

موضوعات مرتبط:
فهمیدن
فهمیدن — بخش سوم

فهمیدن

The most enjoyable work in the world? Understanding NOt learning, Understanding.

مسئلۀ فهمیدن مهمترین موضوعی است که اینجا باید ازش حرف بزنم. چیزی که همۀ زندگی من رو متاثر کرده بوده. نه فهمیدنِ فهمیدن، فقط فهمیدن. فهمیدنِ فهمیدن موضوعی جانبی بود که سراغم اومد. فهمیدن برای من سر موضوعاتی بود که باعث آزارم می‌شد و فکر می‌کنم فهمیدن فقط اینطور بوجود میاد. فهمیدن یک موضوع تجربی است نه آموزشی و به ذات شخص برمی‌گرده و علتی نداره. دانستن اینکه چرا یکی موضوعی رو فهمیده یکی نه، یا بی‌معنیه یا دنبالش بودن مهم نیست.

من یک وسواس یا سماجتی که همیشه در زندگی داشتم این بود که باید موضوعی رو که در زندگیم باهاش درگیر بودم می‌فهمیدمش یعنی حلش می‌کردم برای خودم تا یکبار برای همیشه ازش بگذرم. اولین موضوع دین بود بعدش درس‌خوندن. همزمان با فهمیدن این دو موضوع خیلی چیزها رو فهمیدم چیزهایی که بعدها در کتاب و آثار فیلسوفان خوندمشون یا کلاً در جهان بیرون خودم که یا در گذشته کشف شده یا الان وجود داره. دین موضوعی بود که در زندگی خیلی آزارم می‌داد خیلی. من هم چون بدلیل وسواس روحی یا سماجت هیچ‌وقت چیزی رو رها نمی‌کنم یا نمی‌تونم فراموشش کنم تا حلش نکردم، مثل هر مسئلۀ دیگه‌ای نمی‌تونستم از کنار دین رد بشم. سال‌های نوجوونی عمیقاً در تنهایی باهاش زندگی‌ کردم و باهاش درگیر بودم بدون ارتباط داشتن با محیط. حل مسئله باعث میشد ازش عبور کنم و موضوعی بی‌اهمیت بشه برام مثل کسی که در اتاق پیش من نشسته و حسی بهش ندارم انگار کسی پیشم نیست. نه حس بد و تنفری بهش دارم نه حس خوبی. این فرایند برای دین در مسیر زندگی برای من از سال دوم راهنمایی (۱۳ سالگی) تا سال دوم (ترم پنجم یا ششم) کارشناسی (۲۶سالگی) طول کشید تا کامل ازش جدا بشم. بعضی سال‌ها شدید و پررنگ بود بعضی سال‌ها کم‌رنگ. سالی که کنکور داشتم یا دقیق‌تر از اواخر سوم دبیرستان (۱۷سالگی) که به سال پیش‌دانشگاهی (سال چهارم دبیرستان) نزدیک می‌شدم این درگیری من خیلی داشت شدید می‌شد چون واقعیت‌های زندگی که تا پیش از این ازشون بی‌خبر بودم در حال نشون دادن خودشون بودند. احساس وحشتناک اینکه واقعیت و دنیا و حقیقت چیز دیگه‌ایه و من خیلی عقب هستم از دیگران، از خود واقعیم و عقب‌ماندگی اطرافیان (خانواده) هم مزید بر اذیت شدنم می‌شد.

خیلی چیزها در زندگی منو اذیت کردند. برای همین بعضی بهم می‌گند تو خیلی حساسی حتا یکبار نیلوفر دوستی که چند ماه مجازی باهم دوست بودیم گفت تو از دخترها هم حساس‌تری حتا از من. مهم‌ترین یا شاید تنهاترین دلیل اذیت شدنم خانواده بود که من متفاوت باهاشون فکر می‌کردم بیشتر برادرهای بزرگم ولی در مجموع همشون، انگار یه تیکه بودم که از آسمون افتاده بودم اما از خونه هم نمی‌تونستم فراتر برم تا خودمو اثبات کنم. دلیلش چی بود؟ احتمالاً فقر پدر. که خانواده پرجمعیتی (۷نفره) بدون هیچ سرمایه و دارایی تشکیل داده بود(سال ۱۳۵۷). ولی بلاهت برادر و خواهرهام دیگه ربطی به فقر مالی نداشت. اما رفتار خام و بچگانه پدر و مادر که نمیشه دلیلش رو تحصیل‌نکردگی گداشت تاثیر زیادی داشت. من این‌ها رو راحت می‌نویسم و مهم نیست واقعاً کسی بعدا جایی ازشون سوء استفاده کنه. چون نمی‌تونه. این اطلاعات هم تا وقتی از نزدیک با من رابطه‌ای نداشتید بدرتون نمی‌خوره. من ۲۳ دی ۹۸ پادکستی با یک بلاگر فارسی داشتم که اطلاعات شخصی زیادی از خودم برای اولین بار بشکل صوت روی محیط عمومی نت منتشر کردم. اطلاعاتی حتماً بدرد نخور برای دیگران اما خلاصه‌ای از سال‌های مهمی از زندگیم تا پایان ۲۶سالگی. چند شب پیش که به خواهر درباره این صوت حرف زدم. گفت: «سجاد ما آبرو داریم … آقا و مامانی این آبرو رو الکی جمع نکردند». حرف‌هایی مثل این نه دقیقاً این‌ها و من نمی‌تونستم نخندم. چرا می‌خندیدم؟ چون من عین اینکه آدم خیلی خیلی وسواسی و محتاط در عملم اما خیلی جاها هم فقط عمل می‌کنم و پیامدهاش برام مهم نیست. چون میگم اگر چیز بدی پیش بیاد این قابلیت رو دارم که جلوش رو بگیرم یا مطمئنم که هیچی پیش نمیاد هر چه پیش بیاد در کنترلمه یا حتا اگر آسیبی هم بهم بزنه آنقدر شدید نیست که شکستم بده یا نتونم و نشه جلوش رو بگیرم. بیخود عمر نکردم و به اصطلاح قد نکشیدم و پیچیده نیستم. پیچیدگی‌های من که برای همه معماست اینجا خودشو نشون میده از دیدن و ایمانی میاد که فقط خودم خبر دارم ازش.

پانوشت: این تکمله رو دربارۀ پست قبل بگم؛ منظور سادۀ من که توی این پست اینجا هم کمی اشاره کردم این بود که الان دیگه مثل سابق بنظر میاد لازم نیست کتاب فیلسوفان رو بخونی. یک برنامه‌نویس، کسی که با کامپیوتر بازی (کار) کرده یا یک موزیک‌باز در یک کلمه کسی که در عصر ماست ممکنه حین کار با ابزار تکنولوزیک ناخواسته به خیلی مسائل اخلاقی و متافیزیکی بربخوره که مسئله روز بشر است نه گذشته. جایی یکی به شوخی نوشته بود: می‌دونستید گروه متالیکا هر کدوم یک دکترای فلسفه و دکترای ریاضی و دکترای فیزیک دارند. اینم بگم من در ۲۲سالگی اولین کار متالیکا رو شنیدم اثر معروف: Nothing else is matter.

موضوعات مرتبط:
فهمیدن — بخش دوم
فهمیدن — بخش سوم

امپریسیسم، میان گذشته و آینده

The rate of progress in science nowadays is much too great for such works as Newton’s Principia, or Darwin’s Origin of Species. Before such a book could be completed, it would be out of date. In many ways this is regrettable, for the great books of the past possessed a certain beauty and magnificence which is absent from the fugitive papers of our time, but it is an inevitable consequence of the rapid increase of knowledge, and must therefore be accepted philosophically.

— The Scientific Outlook (1931), p. 56, Bertrand Russell

امروز مقاله‌های واسموس و لورنس رو می‌خوندم. کلمه «جاسوس» برای واسموس برجسته بود. با این سوال که هنوز بعد از نود سال (عصر اطلاعات) باز به این شکل از جاسوس استفاده می‌کنند؟ این سوال بزرگ‌تر برام ایجاد شد که آیا ما باید در عصر خودمان باشیم و برای مثال دیگه نباید بطور کلاسیک روی داستایوفسکی و نیچه و ویتگنشتاین متوقف شد؟ چند روز پیش چیزی شبیه به این متن رو برای خودم یادداشت کردم که الان دیدم نیست؛ این بود: بعد از «مرگ خدا»، بعد از برادران کارامازوف داستایوفسکی، بعد از فلسفه زبان ویتگنشتاین، بعد از طرح «نابغه» توسط واینینگر، بعد از «پایان تاریخ» هگل، ما کجای تاریخ ایستاده‌ایم؟ آیا باید به «پسا»هایی که بعد از فلسفه‌ها و عصرها گذاشته شده اهمیت داد؟ یک جوابش می‌تونه بله باشه که خوب در اینصورت باید دید الان بالاترین حد پیشرفت در بشریت کجاست و موقعیت خودمون (فردی) و جامعه رو نسبت بهش ارزشیابی کنیم. یک جواب می‌تونه نه باشه. یعنی اینکه عصر پس از «مرگ خدا» رو نپذیریم، عصر عقلانیت همۀ دولت‌های اوکشات رو نپذیریم، پایان هنر رو [برخلاف هگل و] موافق با نیچه نپذیریم، پایان تاریخ رو نپذیریم.

The safest general characterization of the European philosophical tradition is that it consists of a series of footnotes to Plato.

The Aims of Education (۱۹۲۹), Alfred Whitehead

ویتگنشتاین در گفتگویی که با دوستش روان‌پزشک موریس دراری داشت، بهش تاکید کرد که افول غرب اشپنگلر رو بخون. دراری به ویتگنشتاین گفت: البته به‌نظر میاد که تو باید با قراردادن تاریخ در پارادایمی موافق نباشی، ویتگنشتاین تائید کرد همینطوره. پس اینطوری میشه گفت که استفاده از ترکیب تمدن بشر هم موهومیه.

متمم: ۲۰/فوریه؛ ۰۵/اسفند:

Hegel remarks somewhere that all great world-historic facts and personages appear, so to speak, twice. He forgot to add: the first time as tragedy, the second time as farce. Caussidière for Danton, Louis Blanc for Robespierre, the Montagne of 1848 to 1851 for the Montagne of 1793 to 1795, the nephew for the uncle. And the same caricature occurs in the circumstances of the second edition of the Eighteenth Brumaire.

The Eighteenth Brumaire of Louis Napoleon (1852), Karl Marx

یادداشت یکم اسفند

از دیشب تا الان حوالی ساعت پنج صبح دربارۀ سجاد می‌نوشتم. بعضی از شما باید بدونید منظورم کیه و خیلی‌هاتون حتماً نمی‌دونید. متن سجاد رو خواستم رمز بذارم شاید بعضی‌هاتون دوست داشتید بخونیدش اما خصوصی منتشرش کردم — نمی‌دونم چرا. بین این پست که می‌خونید و پست پائینی متن مخفی بلندی دربارۀ سجاده که واقعاً دلم خواست بنویسمش. شاید روزی پابلیکش کردم شاید. ولی واقعاً خیلی نیاز داشتم از سجاد با خودم حرف بزنم. برای اینکه شاید روزی این وبلاگ همه‌ش برای سجاد باشه. دیشب به خودم بیرون که بودم می‌گفتم «بلندشو پسر من کمکت می‌کنم [حیف تو، خرابش نکن؛ برگردد به‌حالت خودت]» این از چیزهایی بود که بهم انگیزه داد بنویسمش. شاید روزی عمومیش کردم، شاید. اگر روزی دوباره سجاد زنده شد و بلند شد از جاش و ایستاد و دوید و زندگی کرد بهتر از قبل.

من به اندازه زیبایی تو غمگینم

ناخن‌هام رو بعد از نُه ماه از ته کوتاه کردم. یک سانت ناخن؛ توی این مدت یک یا دو بار یه کم ازشون کوتاه کردم. و این اولین‌باری هست که بدون ناخن اینجا می‌نویسم. خیلی اصرار داشتم که کوتاه نکنم، خیلی. با همه حرف‌هایی که می‌شنیدم از دیگران ولی حس می‌کردم با این کمی ..! نمی‌دونم علتش چه بود. اما پدر می‌گفت: می‌دونم برای دلخوشی میذاری ولی برای تو زشته. خواهرکوچیکه می‌گفت اینقدر بلند هم زشته تو انگشت‌های کشیده‌ای داری و ناخن به این بلندی زشت میکنه انگشت‌هات رو. خودش انگشت‌های کپلی داره و ناخن روی انگشتش بلند نمیشه. حالا که کوتاه کردم و دارم تایپ می‌کنم از حسن‌هاش بگم: موقعی که دستمو مشت می‌کردم ناخن‌های بلند نمی‌ذاشت دستمو کامل مشت کنم. قسمت زیر ناخن حساس‌ترین قسمت دسته. الان که ناخن‌هامو از ته کوتاه کردم دستمو که مشت کردم سرانگشتام کف دستمو حس می‌کنند. حس متفاوتیه. حسی که نُه ماه بود درکش نکرده بودم. انگشتامو که روی پوستم می‌کشم پوستمو حس می‌کنم. به موهام که می‌کشم سرانگشتام موهامو حس می‌کنند. اما دقیقاً انگار یک بند از انگشتام قطع‌شده. و تایپ‌کردن، تایپ روی لپ‌تاپ خیلی راحت شده، انگشتام دکمه‌ها رو کامل لمس می‌کنند و راحت می‌تونم تایپ کنم، یه دلیلی که تصمیم گرفتم کوتاه کنم گمونم همین بود چون فکر می‌کردم داره به کیبورد آسیب می‌زنه. اما .. اما .. اما باز اصرار داشتم بمونه! شاید می‌خواستم کنار همه زیبایی‌هایی که ندارم دل‌خوش باشم به این زیبایی کوچیک تصنعی. دیگه انگشتام کامل روی تاچ صفحۀ کوچیک گوشی میشینه. منظورم از همۀ «سرانگشت»هایی که اینجا نوشتم، زیر ناخن بود، نه اثرانگشت. وقتی ناخن داشتم با اثرانگشت صفحۀ گوشی رو به اون کوچیکی تاچ می‌کردم که باعث می‌شد بعد از مدتی کارکردن انگشتم سوز بگیره. شاید مرگ هم به این لذت‌بخشی باشه، کندن یک پوست مرده و لمس مستقیم حقیقت و واقعیت.

عشق! عشق چه رنگیه؟ مثل اینه ازم بپرسند خدا چه رنگیه یا آزادی چه رنگیه یا عدالت. ایده‌ها رنگ ندارند، ایده چیزی انتزاعی است که کلی بهش نگاه میشه. اما اگر وسط یک دوستی گرم و صمیمانه که شکل عاشقانه داره، طرفم ازم بپرسه عشق چه رنگیه می‌تونم بهش بگم. عبادت برای من میتونه جای عشق بشینه. معبود من یعنی معشوق من می‌تونه هم پسر باشه هم دختر. این چیزیه که همیشه در این سال‌ها بهم اثبات شده. وقتی دختری رو دوست می‌داشتم بقدری تصویری الهی به رابطه می‌دادم که حس می‌کرد محاله دیگه این حس رو جایی دیگه تجربه کنه. منم کمابیش این حس رو داشتم. عبادت یک خدای زمینی برای من یعنی پر کردن همه وجودم از یک حس بودن. عشق برای من «دوستت دارم»‌ها و قراردادی نیست. رابطه‌ئی بین عابد و پروردگاره. ساختن محیطی با کلمه‌ها که بیرون از اون این فضا وجود نداره اما من نمی‌خوام بفهمم بیرون چه میگذره. این پرستش چون عاشقانه‌ست باید برهنه باشه؟ یعنی یکی از ما دوتا من که می‌پرستم یا پروردگارم یا هر دو برهنه باشیم؟

من فکر نمی‌کنم. یوهان وینکلمان در تاریخ هنر باستان میگه ایرانی‌ها مردمی خوش‌اندام هستند اما نه برهنه می‌شوند نه مجسمه‌هایشان را برهنه می‌سازند. بالاخره این به طبیعت یک ایرانی برمی‌گردد یا زبانش ( که زبان به مهمی طبیعت است ). اما اگر چه این استناد وینکلمان به ایرانی‌های باستان است که احتمالاً من هیچ شباهتی بهشون ندارم. اما الان هم این فکر رو می‌کنم. که پرسیدن برای من در حالت پوشیده است که معنای عشق رو می‌دهد. من هر که رو دوست داشته باشم می‌پرستمش. چه دختر و چه پسر و این برای من همان معنای عشق و عاشق شدن نزد عامه را دارد. با این تفاوت که برای پرستیدن پسرها به‌نظرم خیلی بهتر و مناسبم و میل بیشتری دارم. و البته این پرسیدن واقعاً پرستیدن است نه در معنای استعاری. طوری که وقتی بهش میگم: تو من رو زنده‌ کردی و می‌میرانی این باور رو دارم. و این باور باعث میشه معبود و معشوقم باور کنه. تو اختیارم رو در دستانت داری. من بقدری تو رو می‌پرستم تا از این پرستیدن و زیر این سنگینی خدایی تو له بشوم و بمیرم. فقط اینگونه به من، به بودنم، به زندگی‌ئم معنا می‌دهی. تو خدای نه فقط منی که همه‌چیز رو آفریدی. تو خدایی هستی که خودت نمی‌دونی اما من چون خودم باور دارم خدا بودنت رو یادت میارم. من تو رو می‌پرستم. نه استعاری که واقعی.

تو با جسم و روح من هر کاری می‌خواهی می‌تونی انجام بدهی. من درون تو عبادت می‌کنم. تو خدای همه آسمان‌ها و زمینی تو همه کارهای عالم رو تدبیر می‌کنی خواهش می‌کنم به من نگاه کن تا زنده بمونم. این عشق عابد و معبودی رو هگل در فلسفۀ تاریخ هم اشاره می‌کنه. گفتم «هم» تا تاکیدی باشه برای این که بگم از آنجا نگرفتم. طبیعت من اینجوره و اصلاً طبیعت من چیزی نیست که از لای کتاب‌ها که با حرف دیگران حتا فیلسوفان ساخته باشم. اسم بردم تا بین حرف‌هام گم نشید و یک کلمۀ آشنا میانۀ حرفام ببینید.

The Double Life of Me

چند شب پیش رفتم تالار گفتگویی که سابقاً (سال ۹۱) پاتوق بحث‌های فلسفی، متافیزیکی، علمی (هر چه که شامل علم شود) و سیاسی ما بود. بعد از آن، سه تالار گفتگوی دیگر عوض کردم، آن‌ها هم خاطرات زیادی برایم داشتند. همزمان با فروم‌نویسی که از علاقمندی‌هایم بود خرده‌وبلاگ‌نویس و ویراستار ویکی‌فا هم بودم. رفتم و در یکی از موضوعات آن فروم نوشتم: «همه‌چیز قبلاً بهتر بود، همه‌چیز»؛ هنور این جمله رو ننوشته بودم که به آن سال‌ها برگشتم و شوک بدی به مغز و روحم وارد شد، خیلی گریه کردم. با آن گریه یک لحظه فهمیدم که چقدر عوض شده‌ام و چقدر از آن منِ آن سال‌ها دور شده‌ام.  چه روزهایی؟ روزهایی که زیر بدترین فشارهای روحی بودم و در حال دگردیسی و تجربۀ انقلاب‌های روحی پی‌در‌پی درونم بودم بدون آنکه حتا ذره‌ای محیط به من در این تغییرات کمک کند. روزهایی که فقط می‌خواستم از آنها عبور کنم و وارد فردا شوم. اما حالا بزرگ شدم آن روزها ۲۰ساله یک بچه که شر و پرشور و پرامید بود که خیلی کمتر از الان فهمیده بود هم خودش را هم دنیا را. اما الان؟ خیلی احساسات درونش عوض شده خیلی. از انزوایم بیرون آمدم؟ نه! کمی مستقل شدم، کمی مالی و پولی؟ نه. اما خودم بله خودم خیلی تغییرها کردم.

این دیوار بلندی که بین من و محیط (که از خانواده شروع می‌شود تا جامعه) کی قرار است فروبریزد و چگونه؟ چرا این دیوار بوجود آمده؟ از نوجوانی، وقتی محیط اطرافم با طبیعتم بسیار تفاوت و فاصله داشت. هر چه جلوتر رفتم و خودم را فهمیدم و حقیقت را بیشتر کشف کردم این دیوار قطورتر و بلندتر شد. و به خیلی چیزها نرسیدم، خیلی چیزها، خیلی چیزها، هر نفسم یک شکست بود تا الان، هر نفسم. و این شکست‌ها و نرسیدن‌ها خیلی بر برگرداندن توجه خودم به خودم موثر بود اینکه باعث شد بیشتر از محیط فاصله بگیرم.

There is Nothing to Say

یکشنبه ۱۳م بهمن‌ماه و ۲م فوریه. فوریه ماه تولدم، ۱۰م فوریه، ۲۱م بهمن، تولد بیولوژیکی. چند سالی است که دیگر ماه تولد و روز تولدم برایم بی‌اهمیت شده است. از سالی که کم‌کم در حال واژگونی جنسیتم و گذر از تماماً مفهوم جنسیت بودم. سالی که از اسم و جنسیتم گذشتم. و این آغازش از خیلی پیشتر بود وقتی که سعی می‌کردم از خانواده‌ام عبور کنم. و درستش هم این است. متولد شدن در مفهومی که خودت انتخاب می‌کنی. نه ادامه‌دادن  پیش‌نهادهایی که مثل منی هیچ سازگاری به آن‌ها نداشته‌ایم و از اولش تا همین الان درد کشیدن بوده. مخصوصاً در خانواده‌ای که پدرش برایت قسم بخورد که از این ازدواج راضی نبوده و تو تمام ماهیتت از خیلی وقت پیش در این فونداسیون (خانواده) فرو ریخته است و دنبال آنی که در فونداسیونی که با روحت دریافت کرده‌ای خود را در آن بسازی.

ادامه این پست در حالی نوشته می‌شود که وارد ۳م فوریه شده‌ام. من اگر کسی را دوست می‌داشتم و کنار خودم داشتمش [گرچه چنین چیزی برایم در این حال که فقط روی خودم متمرکزم بعید است اما به فرض در آینده‌ای اگر چنین شود] با شناختی که از خودم دارم زندگی‌اش را آنقدر پر از جشن‌های کوچکِ باهم‌بودنمان می‌کردم که سالگرد تولدش در آن کمرنگ شود. و درستش همین است که زندگی را پر از بهانه‌های مُهیّچ و شیرین و دوست‌داشتنی کنی برای کسی که دوستش‌داری که معنای سالگرد تولدش را گم کند. امّا جدای از این‌ها باور دارم که انسان بعد از تولد بیولوژیکی‌اش که احتمالاً مثل من از جهات زیادی ناراضی است باید یک مبداء دیگری برای تولدش قرار دهد. تولد دیگری که باورش دارد معنای زندگی‌ش را منقلب کرده یعنی دومرتبه متولدشدن. این تولد اگر حتا مبداء تاریخی ندارد [که برای من نداشت] اما مبدائی موضوعی داشته باشد مثلاً با انتخابی که با آگاهی شخص راه هویّت و بودنش را کاملاً دگرگون کرده.

عنوان پست را نوشتم که بگویم حرفی برای گفتن نیست. برشی از موزیکی که آخر پست آمده از لورا مارلینگ. موزیکی که همیشه بخشی از نوشته‌هایم است. امروز روز اول ویرایش اطلاعات آزمون ارشد تا چهارشنبه و من هیچ برنامه‌ای برای تغییر رشته انتخابی‌ام ندارم. این دو هفته منتهی به دوشنبه تا چهارشنبه در تکاپوی فکری برای تغییر رشته بودم اما آخرش بی‌نتیجه ماند یعنی کاملاً وا داده‌ام و با دیوانگی به سوی فردای مبهم پیش می‌روم. شرایط بد جامعه برای سال ۹۹ و بدتر از آن در خانه. دیگر به فکر این نیستم که کتاب‌های منبع فرانسوی را رها کنم و سراغ رشته‌ای ساده بروم تا شاید بشود دانشگاه روزانه دولتی پذیرش شوم با آغازیدن به خواندن یک رشته جدید، برای فرار از خانه و شهرم و آینده‌ای که به سویم می‌آید، رغبت رفتن سراغ رشته لیسانسم حقوق را هم که ندارم. نه! کاملاً وا داده‌ام و مثل سابق و همیشه که پای انتخاب‌هایم هرچند بی‌نتیجه مانده‌ام خیال برگشت ندارم. دیوانگی و تنهایی‌رفتن همیشه جزئی جدایی‌ناپذیر از زندگی من بوده. بله می‌ترسم، بله می‌ترسم از این آینده که در سال نو به سویم می‌آید. اما نمی‌خواهم ترس‌ها بر من غلبه کنند و حتا اگر شکست خوردم که احتمال زیاد می‌خورم، نمی‌خواهم خودم را تسلیم تحمیلات محیطی و جبری و جامعه کنم. می‌خواهم نشان دهم که در بدترین شرایط دیوار بلند بن‌بست فرو می‌ریزد. نمی‌خواهم خودم را به چیزی کمتر از آنچه حقم است بفروشم.

بی‌خیال هر آنچه نوشتم. من بارانم یک خیال یک خیال محض. که با واقعیت زندگی نمی‌کند. یا خوب واقعیت را فهمیده اما با خیال است که واقعیت را می‌آفریند و ترجیح می‌دهد جای فکر به هر چیز دیگر و آلوده‌ای مسیر تقدیر و سرنوشت او را به جایی رهنمون باشد که در آغوش آرامشِ زندگی‌اش موزیک زیر را بشنود.

 

ای کوه پرغرور من

دقایق اولیه‌ی ۷م بهمن‌، ۲۷م ژانویه. نمی‌دانم قبلاً از غم نوشته‌ام یا نه، به چند پست اخیر که نگاه کردم ندیدم. چند شب پیش به بهنام گفتم: «بهنام دوست‌داشتم برم یه گوشه شهر، بیرون شهر یه کوفتی غمگین‌ترین و قشنگ‌ترین ترانه‌های شادمهر رو گوش می‌دادم انقدر گریه می‌کردم تا بیهوش بشم» گفت: «چرا هیچ گریه‌ای تو رو آروم نمی‌کنه؟ باران چرا حالت خوب نمی‌شه؟» بهنام یه اصطلاحی برام استفاده کرد که دوستش داشتم بعد از گفتگویمان که به انگلیسی برگرداندمش «روح فوق‌العاده» (Wonderful Spirit)، روح (Spirit) برایم یادآور تْسْایْت‌گایْسْت (Zeitgeist) هگل و فوق‌العاده (Wonderful) برایم یادآور واپسین سخن ویتگنشتاین در بستر مرگ بود: «به آنها بگو زندگی فوق‌العاده‌ای داشتم». گفت: «پسر وا نده، حیف اون روح فوق‌العاده نیست تسلیم شی[؟]». حدود یک ماه پیش به پدرم گفتم یکی گفته: چرا اینقدر غمگینی؟ «چرا انقدر غم رو عمیق جذب می‌کنی؟» گفت: «تو غمگین معمولی نیستی غمگین افراطی». می‌خواست بگوید تو بیش از حد غمگینی و من با این حرف‌هایش درحالی که تیلیت رو در کاسه آبگوشتش می‌زد می‌خندیدم، خنده‌ای که مثل همیشه غم درونش داشت. خیلی سال است که مجبور شده‌ام حین حرف‌زدن با دیگران بخندم مخصوصاً با پدرم بیشتر این کار را می‌کنم چون اصلاً توان تحمل سخن جدی من را ندارد. فکر می‌کنم لزوماً با هر جدیتی که همراه با صداقت باشد غم هم خواهد بود. نه جدیّتی تصنّعی.

وقتی گریه می‌کنم درد می‌کشم اما این گریه‌ها را هم خیلی دوست دارم حس خوبی در روحم می‌یابم و گاهی می‌گویم کاش کسی بود، کسی که دوستش داشتم سرم را روی شانه‌اش می‌گذاشتم تا تکه‌های ابری خیس از چشمانم بریزد؛ او که همیشه جایش در زندگی‌ام خالی بوده. جایی می‌نشستیم که غمم را بیشتر کند، بیرون از شهر، رو به چراغ‌های خانه‌ها و دست او را که گرفته‌ام.

خیلی وقت‌ها متنی می‌بینیم که خیلی آن را دوست داریم انگار یک تکه از خودمان را در آن یافته‌ایم. در توصیف غمین بودن همیشگی من توصیفی از آرتور رمبو دیدم که بسیار به من نزدیک بود. البته که من هرگز مانند رمبو نیستم، «مانند» از جهت مقبولیت و جایگاه اجتماعی و اثری که در زمان حیاتش بر ادبیات و نویسندگان مهمی گذاشت. من همانطور که بارها نوشته‌ام منفک از جامعه بدون دوستی و محصور بین افراد خانواده که جبراً از زمان تولد با من بوده‌اند با آنکه روح من در خودش در جستجوی چیزهایی بسیار فراتر از مرزهای کوچک اطرافش بوده است. من که اگر اکنون بمیرم بی‌هیچ نشانی و کام گرفتنی از زندگی و موفقیتی فقط توسط پدر و مادرم دفن می‌شوم. اما اشتراکاتی بین خودم و این توصیف از رمبو می‌دیدم:

باید با جودیت باتلر از فلسفه جنسیت و پرفورمنس جنسی می‌نوشتم؟ نه، فعلاً نه زمانش را دارم نه توانش را شاید روزی نوشتم حد اقل اندازه معرفی یک کتابش تا به من هم انگیزه خواندن آثارش را بدهد. بگذار این پست را با یک مثالِ پرفورمنس جنسی (gender performance) که تجربه‌ای ذهنی بود و برای بهنام تعریف کردم تمام کنم. شاید باید هنگام گفتن این‌ها چشمانم را ببندم البته که واکنش خواننده معلوم نیست چه باشد اما همان یک ذره حسی که در او به وجود می‌آید تصورکردنش می‌تواند من را پشیمان کند از نوشتنش حالی اینکه چه کسی باشد که این را می‌خواند و خوب چون وبلاگ من شهرت ندارد و برای موضوع خاصی نیست و شخصی است نگرانی ندارد فارغ از همه این‌ها وبلاگ آن هم به این شکل که شخصی است و همه‌اش از من و روی هر لحظه و همه‌جایش کنترل کامل دارم آسودگی خاطر و قوت قلب امنی از انتشار هر آنچه من را شرح دهد با ریزترین جزئیات بی هیچ ملاحظه‌ای به من می‌دهد.

بهنام گفت: «کاش حضوری می‌دیدمت، دلم می‌خواد بزنمت»، گفتمش: «خره، تازه من اینقدر دوستدارم دوست‌پسرم بزنتم، مازوخیستم». اول با این حرف‌ها برای هم ایموجی خنده فرستادیم. اما وقتی فضا رفت طرف اینکه بهنام حس کرد حرف‌هایم جدی هستند واکنش نشان نداد. نه برای اینکه حرف‌هایم جدی شدند برای اینکه حرف جنسی مقداری تلخ و مبهم است همیشه. گفتمش «اونجا که گلومو فشار میده یعنی عاشقش میشم». بهنام: [خنده] گفتم: «خیلی سکسیه بهنام، دوست دارم، یکی از فانتزی‌های جنسیم همینه» گفت: «بیرون مردمو فوحش بده، می‌زننت». گفتم: «نه لعنتی، اون که جرمه، خشونته غلط می‌کنند. یه دوس داشتنی باید باهاش باشه» بعد گفتم: «دلم میخواد دوس پسرم بچسبوندم به دیوار یا رو تختمون اون بیاد طرفم من برم عقب اوف فداششش بشم خودم صد بار». اینجا دیگر سکوت کرد گفتم: «بیا بگیمو بخندیم، از چی بگیم؟ نیچه حرف‌هایی میزنه که بهت یادآوری کنه زندگی این دغدغه‌های پست نیست». بعد از این هیچ گفته نشد، سکوت و تمام.

پانوشت: گاهی دوست دارم عامیانه بنویسم، برای برخی متن‌ها لازم است. شاید این پست یکی از آن‌ها بود. اما برای اینکه اگر به لهجه عامیانه بنویسم کنترل احساساتم از دستم می‌رود و واژه هم توان انتقال هیجانات و احساسات را ندارد در فرم رسمی می‌نویسم که هم در قواعد زبانی احساساتم را بگنجانم هم روی خودم کنترل داشته باشم و هم به دلایلی که در ذهنم ندارم ولی درست هستند. اما حتماً به لهجه عامیانه خواهم نوشت فرصتی هم خواهد بود که آزادتر و روان‌تر بنویسم با یک نفس راحت، مخصوصاً متن‌هایی که علمی نیست و یادداشت و روزمره‌نویسی است.