The highest life is mathematics

گفته بود خوشبختانه باران ارث پدری هیچ‌کس نیست، من فکر می‌کنم ادبیات هم اینگونه است. اما مطمئنم که فلسفه اینگونه نیست، فلسفه به تعداد فیلسوفان پدر دارد یعنی فلسفه مرز و جفرافیا دارد برای همین وقتی من از فلسفۀ فیلسوفان با خودم صحب می‌کنم برایم ناآشنایی زیادی دارند و این ناآشنایی بین خودم و فلسفۀ آن فیلسوف هرگز از میان نمی‌رود — دربارۀ متافیزیک مطمئن نیستم که جغرافیایی داشته باشد. متافیزیک مفاهیمی دارد که میان همه انسان‌هایی که مسئله زندگی دارند مشترک است هر انسانی که دغدغه فکرکردن دارد و مال جغرفیا یا وابسته به شخص خاصی نیستند. این سبب شده برای منی که نمی‌توانم زندگی ساده‌ای داشته باشم و مدام باید موضوع و مفهومی برای تغذیه ذهن و مغزم داشته باشم فلسفه آزاردهنده باشد. دم دستی‌ترین دلیلش همین است که جغرافیایی که من در آن زندگی می‌کنم با فلسفۀ فیلسوفان تفاوت‌های بسیاری دارد طوری که عمیقاً با آن‌ها احساس بیگانگی می‌کنم و وقتی دربارۀ آن‌ها فکر می‌کنم مانند موجودی خیالی برای من هستند که وجود واقعی ندارند. نتایج بد این هم می‌شود احساس بدی که خوئم و وقت و انرژی و فکر و طراوت و شادابی‌ام را صرف چیزی و کسانی می‌کنم که انگار مال دنیایی دیگر هستند که ذره‌ای نمی‌توان به آن‌ها نزدیک شوم این احسلس وقتی بدتر می‌شود که زندگی خودم در شرایط راضی‌کننده‌ای نباشد.

ادبیات هم  – گرچه من بی‌اطلاعات در حال نظردادن هستم– اما در حوزه‌هایی حس می‌کنم جغرافیا و مرز ندارد حد اقل در بخش رمان و داستان و شعرش را مطمئن هستم. نویسنده رمان یک اثر را به زبانی جهانی می‌نویسد. فیلسوف تا جایی که درباره متافیزیک حرف می‌زند برای همه است اما وقتی از فلسفه می‌گوید دیگر نمی‌توان شخص و خالق آن فلسفه را از فلسفه‌اش جدا کرد. ولی طاعون را از کامو، مسخ را از کافکا و برادران کارامازوف از داستایوفسکی را می‌توان جدا کرد. فلسفۀ مشائی بی‌نام ارسطو معنی ندارد اما برادران کارامازوف بیان حال و زندگی و شخصیت داستایوفسکی به تنهایی نیستند در رمان و داستان‌ها شخصیت‌هایی خلق می‌شوند یا اگر داستان رئالیسم باشد تعریف می‌شوند که در کنار نویسنده هستند. نویسنده می‌میرد اما اثرش جدا از او به زندگی‌اش ادامه خواهد داد.

من با ریاضیات هم دقیقاً احساسی را داشتم که به باران و ادبیات و متافیزیک. ریاضیات برای روح من و روح هیچ‌کس غریبه نیست. قضایای ناتمامیت گرچه با نام گودل شناخه شده‌‌اند اما میزان انضمام خالق این قضایا با تشریح آن‌ها در همان حد نام‌بردن است، به‌معنای دیگر مانند فلسفه وابسته به و انعکاسی از زندگی شخصی و جغرافیایی فیلسوف که در آن متولدشده نیستند. آنچه سبب فاصله افتادن من از ریاضی شد فلسفه بود وگرنه ریاضی برای یکی مثل منی که نه می‌توانند ساده زندگی کنند نه می‌توانند جان و روح و ذهنش را از مفاهیم عالی محروم کند و در پی زندگی‌کردن برای خودشان است، بی‌نظیر بود و الان هم هست، مثل آب شفاف نه مانند فلسفه کدر. ریاضی برای من مثل فکرکردن و صحبت‌کردت دربارۀ مفاهیم متافیزیکی: علیت، انتخاب، زمان و .. یا خدا است، مفاهیمی که هر کس می‌تواند دربارۀ آن‌ها فکر کند و بدون تعارض با زندگی‌اش از پروراندنشان در خودش استفاده کند مهم‌تر اینکه کاملاً سود شخصی و نقدی در زندگی شخص دارند بی‌آنکه از چه طبقه اجتماعی باشد و در چه شرایط اجتماعی و فیزیکالی و روحی و معیشتی، درست مانند دین. اما فلسفه همیشه این آزاردهندگی را در من داشته که چرا وقتی من ساده‌ترین ملزومات یک زندگی (اجتماعی و اقتصادی و معیشتی) را نسبت به سن خودم ندارم باید دربارۀ این چیزها فکرکنم یا بخوانم؛ که البته این «چرا» و «باید» در سوالی که از خودم داشته‌ام جوابی ندارد و فقط جنبۀ توجیهی و تنبیهی داشته.

پیوست: ارزش دوختن یک دکمه بر پیرهن خود بسیار بیشتر از ساختن یک ماشین برای دیگران است. تنها از این باب که کار را فقط برای خود انجام بده که اگر برای دیگران انجام دادی وارد گردابی خواهی شد که درآمدن از آن فقط کار زمان است؛ مزید بر آسیبی که به تو خواهد زد، نوشتنت، حرف‌زدنت، حضورت، عمل‌کردنت هر جا تنها به نیت خودت باید باشد و لاغیر. و این چیزی است که گرچه من بطور لوکال و گسسته به آن رسیده‌‌ام اما بطور توزیع‌یافته که همه زندگی‌ام را بپوشاند تا همۀ من فقط برای خودم باشد بدون نیاز به دیگری نرسیده‌ام.

پانوشت: عنوان پست و آنچه در مقابل می‌آید گفتاوردهایی از نوفالیس “Novalis” شاعر آلمانی هستند.

Reine Mathematik ist Religion.

The meaning of meaning

آنچه را آفریده‌ام فقط حاصل تنهایی است.

— کافکا، خاطرات

مثل الان من. همیشه ناب‌ترین افکار من از تنهایی میاند. آن هم تنهایی فیزیکی، این تنهایی فیزیکی واقعی‌ترین تنهایی است.وقتی موقعیتی پیش بیاد و در اتاقی که من می‌خوام باشم کسی نباشد. در مقابل تنهایی فیزیکی وقتی است که من و دیگری در اتاقی هستیم اما کاری بهم نداریم، نه. این اقناع‌کننده و ارضاء‌کنندۀ من نیست. من به یک تنهایی واقعی نیاز دارم یعنی فیزیکی خانه‌ای که خلوط باشد اتاقی که کسی در آن نباشد. اگر یک آرزوم می‌شد برآورده بشه قطعاً چنین تنهایی رو می‌خواستم. من به تنهایی‌های بزرگی نیاز دارم هر چه بیشتر بهتر.

زندگی یعنی بودن ذاتاً خیلی ارزشمند و بی‌نظیر است. و من این رو خیلی خوب می‌فهمم. اما برای ثمره‌دادن این وجود ارزشمند نیاز به فضای مناسبی هست که من ندارم. زندگی تماماً یک تجربۀ یک شخصی است حتا درک فرد خودآگاه از بدیهی‌ترین و ساده‌ترین که دو نفر را به گریه یا به خنده یا به تعجب وا‌می‌دارد در اصل تجربه‌ای منحصر بفرد است که تا فرد آن را تجربه نکند بی‌معنی است. دقیقاً بی‌معنی. هر گزاره‌ای هرچند یک بیت شعر خیام.

گام‌های آرام و پیوسته شکست‌ناپذیرند هر اثری که به جزئیات نزدیک‌تر باشد متقن و خلل‌ناپذیر است. من در والاترین گفتگوها با خودم چنین هستم جای هیچ شکافی نمی‎‌گذارم، آرام و مطمئن تصویری دقیق می‌کشم. در بعضی گفتگوها دوستانم می‌گویند چرا بعد از کلی حرف‌زدن، تو یک دفعه سکوت می‌کنی و چیزی نمی‌گی. جواب این سوال روشنه. من برای سخن گفتن با جهان که انسان‌ها هم با هر روح و طبیعتی که دارند جزئش هستند فقط قلبم برای من کافی است. من با قلبم با همه جهان حرف می‌زنم. مُرده و زنده شخص برای من مهم نیست. و چیستی آن. شخص مقابل من اگر سکوت کند من تمام حرف‌هایی که باید بین ما گفته بشود را برای او خواهم نگاشت. طوری که بعد از دیدن آن خواهد دید که نیازی به اضافه کردن حرفی به آن نیست. من در غیاب طرف مفابلم خیلی راحت‌ می‌توانم هر آنچه لازم است درباۀ او و برای او بنویسم. و تنها به قلب خودم نیاز دارم، قلب من محل حضور آهسته‌ترین حرف‌هاست.

چند روز پیش با رفیقی دربارۀ ویروسی همه‌گیرشده حرف می‌زدیم با این موضوع که آیا بیوتروریسم است یا نه. من جای بیوتروریسم «عامل انسانی»  را گذاشتم تا به آنچه می‌خواستم درباره‌ش حرف بزنم نزدیک و از ارزشگذاری (خوب و بد بودن) خارجش کنم. دوست من معتقد بود که ممکن است کار یک فرقه باشد اما ممکن است حاصل یک جهش هم باشد، جهش به زعم عامه «طبیعی»، وقتی هم عامه می‌گوید طبیعی یعنی «بی‌شعور»، «بی‌هدف» و در نهایت یعنی «کور» و دقیقاً مشکل من از اینجا شروع می‌شود – مخصوصاً آخرین که هولناک است – چون به فلسفۀ زندگی من و هستی‌شناسی برمی‌گردد. ولی عامه این‌ها را نمی‌داند چون معنی حرفی را که می‌زند نمی‌داند، چون فقط حرف می‌زند و چون فکر نمی‌کند. دلیل روان‌شناختی فکرنکردن چیست؟ اینکه فرد باید متوقف شود و همین متوقف‌شدن برای اکثر انسان‌های جهان کاری طاقت‌فرسا، دیوانه‌وار، دردناک و مبطل زندگی است که فرصت‌های حرکت‌کردن را می‌سوزاند. با اینکه دقیقاً از اینجا است که تهذیب خود آغاز می‌شود.

مسئله مهم این است: اگر همۀ آنچه در جهان و به‌تبعش روی زمین وجود دارد و اتفاق می‌افتاد عامل انسانی-خدایی نداشته باشد، جهان تماماً بی‌معنی است و از آنجایی که خرد نشان می‌دهد که «معنی» و «دلیل» وجود دارد بی‌معنا بودن جهان تماماً ناممکن است. همه چیزهای روی زمین و در آسمان باید به کلمه برسد و در کلمه است که بحث تئولوژیکی شروع می‌شود که کلمه به خدا و انسان تقسیم می‌شود. پس برای همین من انسان-خدا را بصورت دوگانه استفاده می‌کردم. بدون این توضیح سخت‌ قابل فهم بود که اگر انسان خالق خورشید و ماه نباشد زندگی بی‌معنا است یعنی جه. اما با قراردادن دوگانۀ انسان-خدا و این توضیح که هر دو به کلمه (لوگوس “Logos”) برمی‌گردند روشن می‌شود. کوتاه‌ترین تعریف برای خدا چیست؟ یک اصل (بنداشت) که همۀ آنچه در جهان است به آن [برای من او] بازگردد با یک تبصره آن هم اینکه هر چند این بنداشت متناقض باشد این یعنی خدا. در مرحلۀ بعد اگر چنین چیزی اثبات شد ما سعی می‌کنیم بفهمیم که این بنداشت انسان یا خداست و این خدا نه خدایی اسپینوزایی که خدایی شخصیت‌دار است یعنی یک مرحله پیش از انسان‌گرایی “Humanism” که فویرباخ در جوهر مسیحیت “The Essence of Christianity” به آن می‌رسد. برای من تنها در این یک صورت است که زندگی تمام معنای اصیلش را بازمی‌یابد. اما در حالی که اکنون هستم یک اگزیستانسیالیسم ساتری بر من حاکم است، کسی که تفاوتی بین یک حیات نباتی و خوشتن حس نمی‌کند. البته که چنین فلسفه‌ای کامل بر من چیره نشده که اگر می‌شد این متن را نمی‌نوشتم. موضوع خدا تا زمانی که خدا باز برای من زنده نشود و من به او بازنگردم این مسئله‌ها را که بیان کردم برایم تکرار می‌کند. تنها با وجود خدا است که معنی معنی‌دار می‌شود یعنی زندگی معنی‌دار و هدف‌دار می‌شود، هدفی که همیشه با انسان زنده است. نباید گفت با وجود کلمه، نمی‌شود گفت با وجود انسان چون در هر دو صورت شخص می‌گوید این‌ها که هستند و وجودشان را بدیهی می‌گیرد – که در حقیقت وجودشان بدیهی نیست – ولی باید گفت خدا تا مسئله برای او حسّاسیّت ایجاد کند. با وجود خدا است که هر چیزی رویدادش پیش روی شخص در زندگی‌اش معنادار می‌شود و دلالت بر چیزی دارد. حرفی که کسی در حضور شما می‌زند شما را به راهی هدایت می‌کند. آسمان سقفی دارد و انسان هدفی.

پانوشت: عنوان پست نام کتابی با همین عنوان از چارلز کِی اُگدن و آی.اِی.ریچاردز است. کتابی که نگهداری می‌شود تا روزی حتماً خوانده شود. نقل پایین فقراتی از این اثر درخشان است:

through their occurrence together with things, their linkage with them in a ‘context’ that Symbols come to play that important part in our life [even] the source of all our power over the external world […] those signs which men use to communicate one with another and as instruments of thought, occupy a peculiar place.

پشت دروازه‌های اروپا

در جغرافیایی که محل بعثت شاعران و انبیاء است لیست‌کردن فیلسوفانی که خود رو متاثر از آن‌ها می‌دانیم کاری بی‌معناست. من چند باری خواستم این کار رو کنم لیستی از افرادی که در جریان شکل‌گیری شخصیت ذهنیم از فیلسوف تا ریاضیدان و حقوقدان و رمان‌نویس و اقتصاددان اگر متاثر نبوده‌ام اما خودم را نزدیک به آنها می‌بینم. اما بارها فهمیدم کاری بی‌فایده است. توئیت پائین را که دیروز دیدم من رو ملزم کرد دربارۀ این موضوع بنویسم:

آخرین ایستگاه من از بین فیلسوفان غربی که مقدار زیادی حوالیش توقف کردم لودیگ ویتگنشتاین بود که تمامی فلسفه‌ش به من می‌گفت جایی که هستی بمون و من رو پشت دروازه‌های اروپا نگه داشت. بله بعد از ویتگنشتاین با بسیاری فیلسوفان و ریاضیدانان و حقوقدانان آشنا شدم کتاب‌های زیادی از آن‌ها گردآوری کردم تا شاید روزی بخوانم اما اینکه ادامه‌دهنده سنت اروپایی (تحلیلی، قاره‌ای، تجربه‌گرایی، پراگماتیسم، …) در ایران باشم اصلاً چنین تفکری نه داشتم و نه دارم. آخرین اندیشمندانی که می‌خواستند مکتبی اروپایی را در این جغرافیا پیاده کنند توده‌ای‌ها بودند که از مخالف تا موافق دیدند چه تصویر کاریکاتوری از مارکسیسم در ایران ساختند.

تابوت عهد

پریشب مثل خیلی از روزها که وضع خونه آزاردهنده‌ست و جای نفس‌کشیدن هم نیست عاصی شدم و به مامان گفتم: «واقعاً یکی از آرزوهام اینه که وقتی مردم هیچ‌کدوم از اعضای خونواده‌م، افراد این خونه زیر تابوتم رو نگیرند، دفنم نکنند». من واقعیتش خونواده‌ای هم ندارم و منطقیه، این افرادی که من می‌گم خواهرم و برادرم در وهلۀ اول پسرها و دخترهای پدر و مادرم هستند و به سبب والدینم خواهر و برادر من شده‌اند و اینکه میگم خانواده‌ام هم درست نیست در حقیقت خانواده پدر و مادرم هستند چه بسا و قطعاً اگر خودم بخوام خونواده‌ای تشکبل بدم این‌ها عضوش نباشند. بعد که این حرف رو زدم بیشتر بهش فکر کردم به وقتی که نیستم، گفتم اگر بعد از مرگم باز مثل زنده‌بودنم روی بدنم اختیار و کنترل داشتم به خدا ایمان می‌آرم. مرگ مسئله بزرگیه و منم اگر این چهار سال درس خوندن روح وحشی و آزادم رو رام نمی‌کرد — تشنۀ مسئله(Problem)م. و چه چیزی مهم‌تر از مسئلۀ مرگ برای ما؛ که با رفتن طرفش حتا اگر نفهمیدیمش کامل اما خیلی موضوعات رو به تبعش می‌فهمیم. و مسئله فقط وقتی برای من مسئله است که از جان و ذهن من بیرون آمده باشه.

بعد از حرفی که به مامانی زدم بیشتر فکر کردم اینکه من در این خانواده و با این پدر و مادر متولد شدم و یاد خودکشی پدرم افتادم. موضوعی که هیچ‌وقت در خونوادۀ ما به‌عنوان خودکشی ازش حرف زده نمیشه. اصلاً دربارۀ این موضوع حرف زده نشده و نمیشه چون سال‌های زیادی از آن روز گذشته و الان واقعاً خیلی چیزها عوض شده توی خونه. ولی خوب! من به‌عنوان روانشناس و روان‌درمانگر و روانکاو خودم، مجبورم بهشون برگردم. جرقۀ یادآوری خودکشی آقام با حرفی بود که به مامانی زدم گفتمش: «از این زندگی پشیمون نیستید؟» گفت: نه [با لبخند]. گفتمش: چون بی‌عقلید، عقل ندارید. و زیر زبون گفتم من اگر جای شما بودم خودکشی می‌کردم البته شاید منظورم واقعاً خودکشی نبود منظور بزرگی مسئله بود. حالا دیگه لازم هم نیست بیشتر درباره‌ش حرف بزنم چون جای کس دیگری بودن بی‌معنیه در کل، حالا سوژه پدر و مادرم هم نباشند کسی دیگه، شرایط جهانی در نهایت چنین چیزی رقم زده. مامانی معمولاً با اینجور حر‌ف‌هام رنگ صورتش می‌پره و ناراحتی واقعاً در صورتش معلوم میشه اما اینبار که با لبخند گفت نه. شاید چون خودم کلمات رو خیلی سهل‌انگارانه استفاده کردم با اینکه ناراحت بودم. چون مثلاً حتا در مقابل کلماتی مثل «بی‌عقل» که توی مرافعات می‌شنوه شکننده‌ست. و متاسفانه من کلمات رو خیلی واقعی و معنادار استفاده می‌کنم نه فقط برای مامان برای همه و می‌دونم که اصلاً و هیچ‌وقت جای این عرض اندام‌ها خونه نبوده اما متاسفانه چاره‌ای هم نبوده چون من این همه سال فقط توی این خونه محبوس بودم و هیچ‌وقت شرایط و فرصت مناسبی برای رفتن و آزادشدن و وارد جامعه شدن و جداشدن از خونواده پیش نیومد و نشد.

اگر این خونواده و این خونه سر و تهی داشت یا حتا برای خودم اگر مهم بود سلامت روانم برای کسی چه تراپیستی برای درمان و چه دوستی برای فهمیدنم بنظرم قطعاً این دو موضوع مهم بودند. اولی همین داستان خودکشی پدرم که ۱۲–۱۱ساله بودم و دومی بیماری شیزوفرنی مادرم که ۸ سال پیش بود. آیا پدرم باید پای انتخابش (ازدواجش و تشکیل این خونوادۀ پرجمعیت در فقر شدید) بایسته یا انتخابی در کار نبوده و مثل کارشناسی من صرفاً یک رویداد بوده که درون گردابش افتاده؟ نمی‌دونم. هر احتمالی رو میشه نوشت اما من نمی‌خوام درباره‌ همۀ احتمالات بنویسم. فقط دربارۀ یک احتمال حرف می‌زنم که این زندگی برای هیچ کس قابل تحمل نیست. همینطور که به پدرم فکر می‌کردم پس یا پیشش روایت قصد خودکشی‌کردن حضرت محمد – شما بخوانید خدا – به‌خاطرم آمد. وقتی خدا هم دست به خودکشی می‌برد یعنی ما در چه عصری هستیم؟ البته نکته تاریخی این قضیه اینه که محمد پیامبری متاخر نسبت به دیگر پیامبران ابراهیمی بوده. منظورم عصری هست که ما درونش هستیم. اگر می‌خواهید دقیقاً درباره دوران‌هایی که ما خدا بودیم تا ما و طبیعت یکی بودیم تا این اواخر که خدا و ما روبروی هم قرار گرفتیم بدونید تئوری رمان لوکاچ رو بخونید. منم نخوندمش فقط بریده‌هایی ازش خوندم که ناب بودند اما چیزی که نوشتم درباره ما و خدا و طبیعت از مقاله‌ای بود که به این کتاب رفرنس داده بود البته که از کتاب‌هایی هست که حتماً روزی باید نسخۀ کاغذیش رو داشته باشم.

بله، همین سال‌های ۱۲سالگیم آقام از پسر بزرگش قرص‌هایی گرفته بود که به‌شدت خواب‌آور بودند روزهایی برای خوابیدن یکی می‌خورد اما یک روز بی‌هیچ ملاحظه‌ای مقدار خیلی زیادی خورده بود. وقتی از مدرسه رسیدم خونه هیچکس خونه نبود از وسایل خونه فهمیدم اتفاق بدی افتاده؛ و بعد معلوم شد بردنش معده‌ش رو شستشو داده‌اند. شبی که گیج و منگ آوردنش خونه من توی هال بودم عمه داخل شد من نگاه صورت عمه کردم گفت: ببینید هیچیش نیست. ما چنتا بچه صغیر مخصوصاْ ما آخری‌ها. منم با این حرف عمه لبخند زدم نه برای اینکه منو از نگرانی درآورده باشه، هنوزم علتشو نمی‌دونم شاید چون برام مهم نبود و موضوع خنده‌داری شاید چون همونقدر که آقام از ناامیدی و فشار دست به همچین کاری زده بود من هم چنین حالی داشتم. البته قبل از اینکه این پست رو ببندم برگردم و این رو به این پاراگراف اضافه کنم الان پدرم با هر حرف ناامیدیِ من برآشفته میشه و میگه وقتی با من حرف می‌زنی از این بگو که تا یک لحظه بعد همه‌چی بهتر میشه.

داستان زندگی ما داستان پیچیده‌ایه و متاسفانه هیچ راه گریزی هم ازش نیست. این حقیقت داره که درمان بعضی دردها و البته راه حلی بعضی مسئله‌ها فقط و فقط مرگه. و مرگ هم راهی کاملاً شخصیه و دیگه مهم نیست بچۀ کی هستی یا توی کدوم خونواده متولد شدی. مسئله مرگ بسته به وجود ماست و وجود ما بزرگ‌ترین و مهم‌ترین مسئله که فقط با از میان بردنش حل میشه. نه پرداختن به موضوعات پست و رقت‌انگیزی دربارۀ خانواده و پدر و مادرم و چه و چه. ما همه داریم در یک آتش می‌سوزیم.

در حاشیه

سخته خود رو شرح‌دادن. این رو کسی می‌فهمه که از بچگی با خودش درگیر بوده و در تلاش برای فهم و شرح خودش. خیلی باید ریز شد از جزئیات نوشت ویرایش کرد. برای همین ممکنه چیزهایی که اینجا می‌نویسم دربارۀ خودم دقیق نباشند که حتا اشتباه باشند با این حال حتا اشباهات هم از من هستند جزئی از وجودم. آنچه اینجا به کلمه درمیارم در مقابل دریای مواج افکارم که از ۱۲∼۱۳سالگی بی‌وقفه در هر حالتی من رو به هرسو برده قشر سطحی است. دیشب متنی نوشتم جایی دیگه که خوبه اینجا هم بیارم و درباره‌ش توضیح بدم:

«و سلامٌ علی المرسلین»؛ بچه بودیم می‌گفتند امام خمینی گفته قرآن رو طوری بخونید انگار بر شما نازل شده، ما هم اینکارو کردیم. واقعاً جنون و الحاد بزرگی می‌خواد چنین باوری داشتن؛ هرطقه. که بعد جواب بشنوی «کتب الله لاغلبن انا و رسلی» ، «و ما بنعمه ربک بمجنون».

این رو من وقتی از ناظم سال اول دبیرستان آقای ایزدی شنیدم که قبلترش خودم این کار رو کرده بودم. البته من خونده بودم که ابن عربی یا منصور حلاج [تردید از منه که کدوم] چنین کاری می‌کردند و دستوری می‌دادند. احتمالاً امام خمینی هم مستقیم یا غیر مستقیم از یکی از این دو شخصیت نقل کرده. آنچه من انجام می‌دادم رادیکال‌تر از این بود که بگم این قرآن بر من نازل شده، که من اصلاً نمی‌دونم این نوعش چگونه است. آنچه من انجام می‌دادم فقط تلاشی بود برای فهمیدن قرآن چون برهه‌ای از نوجوونی یعنی ۱۳ تا ۱۶سالگی‌ام که شدیداً مجذوب دین که در واقع برای من عرفان بود تماس مستقیم با قرآن داشتم. برای همین نه اینکه طوری قرآن رو می‌خوندم که انگار بر من نازل شده بلکه خودم رو جای ضمائر «نحن، نا، أنا،..» می‌ذاشتم یعنی جای نازل‌کننده جای تمام کلماتش تا جایی که برام معنای تصویری داشتند. من نمی‌دونستم تلاش برای فهمیدن خدا و نزدیک‌شدن بهش که باورداشتم از درون قرآن با من حرف میزنه نهایتاً من رو به دورترین مکان‌های فکری ببرد یعنی یک الحاد کامل.

دربارۀ «دریای مواج»ی که در پاراگراف اول نوشتم این نکته رو بگم اینکه من در سری پست‌های گذشته از «پایان دین» برای خودم نوشتم چون مثل دوران پس از دینی بودنم در آن برهه هم در حال فهمیدن ایده‌هایی بودم که از ذهن کسی نمی‌گذشت. برای همین برخلاف خیل دیگران که از دین برمی‌گردند از آن متنفر می‌شوند و علیه‌ش می‌نویسند و علیه باورمندانش زاویه دارند و رفتاری تهاجمی دارند من اینگونه نیستم، البته که با چنین افرادی هم نمی‌تونم رابطه‌ای کامل برقرار کنم اما منطقی بولی یعنی صفر و یکی نیست. در همان برهۀ عرفان دینی وقتی داستان عارفان شیعه [که الگوهام بودند] رو می‌خوندم یکیش هاشم حداد بود که می‌گفت: گاهی مثل پر کاهی سبک می‌شم و مطالب زیادی می‌آیند و می‌روند و من مقدار کمی از آن را می‌گیرم. این موضوع در همان موقع برای من صادق بود حتا وقتی در الحاد بودم و به دین پشت کرده بودم و حتا بعد از این که جهان‌بینی روشمندی پیش گرفتم یعنی تحلیلی تا همین دو سال پیش که آنقدر شدتش زیاد بود و با زندگی‌ام تزاحم داشت که تصمیم گرفتم جلوی این فهمیدن‌ها رو بگیرم تا آروم بشم. یکی از دلایلش تزاحم با زندگی عادی‌ام بود یکی دیگر این بود که می‌دیدم این فهمیدن‌ها من رو به جایی نمی‌رسونند یعنی موفق نمی‌شم چون می‌دیدم انتهایی ندارند.

بله آقا من این‌ها رو به شما شاگردان خصوصی خودم میگم. ما کلماتی تخصصی داریم که باید از هم تفکیک بشند: «فهمیدن»، «اندیشیدن»، «اندیشه». من هم تفاوت این‌ها رو نمیرم از دیکشنری یاد بگیرم. حین درگیری با خودم بهشون میرسم. فهمیدن بزرگ‌ترین لذت دنیاست اما من نمیدونم مادۀ اولیه‌اش از کجا تامین میشه. از زندگی؟ نه، من این رو باید جدا می‌گفتم که زندگی با فهمیدن برای من خیلی جاها منافات داشته. و از طرفی نتونستم کاملاً ایده‌آلیستی و پلاتونی باشم یعنی خودمو از زندگی و واقعیت منتزع کنم یعنی مقدم بر هستی باشم. تعلیم شاگردان خصوصی هم همانقدر اینجا درسته که شرح خود با واژگان، هر دو سخت و قریب به ناممکن. دومی در تلاش برای انجامش و اولی رو از این باب گفتم که اینجا می‌تونه نوشته‌هایی از تمامیت وجودم بدون روتوش نوشته شه. که شما ممکنه برای مراقبه بگید برهه‌ای از زندگی – مثل من – ایده غار رو برای اندیشیدن و فهیدن خود چقدر مناسب و خوب می‌دیدید اما بعداً فهمیدید ایده‌ای ناقص و متناضه. چند ماه پیش مقاله‌ای منتشر شد که ایدۀ اولیۀ  Cogito, ergo sum  از یک فیلسوفی آفریقایی که اکثر عمرش رو در غار زندگی کرده بوده، این مقاله رو الان جستجو کردم که بذارم اینجا که نیافتم.

آنچه را می‌نویسید دور نریزید. من این کار رو نکردم. از نوجوونی همان حوالی سیزده‌سالگی می‌نوشتم حتا کم روی برگه‌های کوچیک اما مرحله‌ای از زندگیم که نیاز به تغییراتی داشتم همه رو دور می‌ریختم. کار اشتباهی بود اما نتونستم انجام ندهم. سرشت من همیشه بزرگ‌شدن و جداشدن و کندن و تغییر بوده. دلایلش رو نمی‌دونم شاید چون از خودم از گذشتم از محیط همیشه بدم آمده. و نتونستم تغییری با کمترین هزینه بدهم مگر اینجوری. تا روی کاغذ می‌نوشتم که دور ریختنشان وقتی هم وبلاگنویسی می‌کردم حذفشان. بله تغییر باعث میشه من از اطرافیانم فاصله بگیرم و خودم رو در نهاد جدیدی قرار بدهم. الان هم اینجورم؟ نمی‌دونم. خودمم این اواخر از این طبیعتم خوشم نمی‌یومد و سعی کردم خود رو داخل یک اصولی قرار دهم. از دست دادن سخته اما گویا برای من خیلی وقت‌ها چاره‌ای نبود. چیزهایی رو بدست آوردم و چیزهایی رو از دست دادم حالا اینکه کدومشون ارزشمندتر بوده مطلب جدایی می‌طلبه.

بالاخره هر بدست‌آوردنی یک تلخی‌ها و سختی‌هایی هم داره کما اینکه من خیلی وقت‌ها همانطور که قبلاً اینجا نوشته بودم شدیداً دلم برای هشت سال پیش که فقط می‌خواستم ازشون عبور کنم، براشون گریه می‌کنم. روزهایی که انگار دهه‌ها پیش بوده و شوکی به مغزم وارد شده که دیگه نمی‌تونم بیاد بیارمشون. اولین سیمکارتم ایرانسل بود دوران دبیرستان عدد روندی بود، از هم‌نیمکتیم تماس مزاحمتی داشتم البته گمون نکنم دلیلش این بود، دلیلش همون نیاز به تغییر بود که به دنباله‌ش شرکت نکردن در کنکور تجربی و شرکت در کنکور ریاضی بود، بله آن سیمکارت قشنگ رو شکوندم و داخل سطل زباله انداختم. تغییر می‌خواستم و این تغییرها به فاصلۀ کم و به مقدار زیادی با رشدم در من به‌وجود می‌یومد تا این حد که قبل از اینکه روزگار جمع ما رو متلاشی کنه من راهمو جدا می‌کردم. تا همین چند مدت پیش اینطور بودم. شاید هنوزم اینطور باشم که اطرافیان و دوستانم رو به‌یکباره از ریشه می‌کنم و افرادی دیگر رو انتخاب می‌کنم شاید دست خودم نباشه نمی‌دونم.

صحبتم سر نوشتن بود. که من می‌نویسم برای فهمیدن و پیداکردن خودم. خیلی‌ جاهاش غلط و اشتباه خودمو توضیح دادم خیلی جاها عالی. خیلی جاها بچگانه خیلی جاها دقیق و سنجیده. مهم نیست. شاید اگر به عقب برگردم هرچند به خودم مطمئن نیستم اما مطالب قدیمی وبلاگ‌هام رو حداقل این وبلاگ آخری رو هرچند مطالبی کپی‌شده هرچند علمی هرچند بدم می‌یومده ولی نگه می‌داشتم که همه این‌ها پازل‌هایی از معمای من می‌تونستند باشند. اما مشکل فقط آن مطالب نیستند مشکل کسانی هم هستند که در آن برهه آشنا شدم و خودخواسته مسیرمو تغییر دادم. با اینکه نوشتن رو نه درست‌ترین کار بلکه گاهی اوقات کاری خیلی بی‌فایده و از جنبه روانی وسواسی و مالیخولیایی می‌دونم که بهتره به‌جاش زندگی کرد و وقت رو تلف نکرد.

فهمیدن — بخش سوم

حالا بعد از دین، درس‌خوندن. چیزی که اذیتم می‌کرد. از سال دوم دبیرستان (۱۶سالگی) وقتی از امتحان فیزیک اومدم گفتم باید کاری کنم نمره‌ام خوب بشه، موفق بشم که تا آخر کارشناسی، شهریور ۹۸ سال ۲۶م زندگیم ادامه داشت. هرچه از دبیرستان پیش میرفتم قضیۀ درس‌خوندن پیچیده‌تر می‌شد قرار نبود من از این همه علم و فلسفه سر دربیارم. حتا فهمیدن دین که از موضوعات آزاردهنده‌ام بود هم نمی‌تونست منو اینقدر طرف علوم و فلسفه سوق بده. من باید از خونه می‌رفتم باید خودم رو به‌عنوان کسی که فرارتر از افراد خونه ساخته شده که طبیعتش فرق داره ثابت می‌کرد مسئلۀ سربازی هم نبود وگرنه بعد از انصراف از پیام نور با کله نمی‌رفتم؛ با اینکه الان اصلاً این میل رو برای رفتن به سربازی ندارم چون دیگه من الان سجاد آن موقع نیست. تلاش برای موفق‌شدن در درس‌ و قبل‌ترش کنکور منو ناخواسته وارد علوم متفاوتی کرد همونطور که گفتم روحم آمادۀ مواجهه با این تصویر بزرگ و پیچیده نبود.

گذشت تا اینکه فهمیدم درس هم با تغییر شکل در ذهنم تبدیل به کتاب و علم و کلمه شده چیزهایی که من رو شکل داده بود و از دیگران متمایز، در عین اینکه بهش بدبین هم میشدم و میگفتم این‌ها همش بی‌ارزش و دروغه و باید خودمو همونطور که هستم یعنی انسان در واقعیت پیدا کنم، من کلمه و کتاب نیستم. برای همین از پیام نور با اطمینان و ریسکی راحت انصراف دادم. قبل از انصراف وقتی از بیفایدگی درس و دانشگاه به پدر می‌گفتم یکبار از جاش در رفت و گفت: «چی می‌گی .. شاه با اون قدرتش از دانشجو و دانشگاه می‌ترسید». اما من انصراف دادم. با اطمینان و باوری که به خودم دارم، می‌دونم اگر با همون دیپلم می‌موندم و سربازی رو تموم می‌کردم هیچ ضعف و احساس کثری نسبت به دیگران از لیسانسه‌ها تا دکتری نداشتم. این نبود که احساس ضعف و سرخوردگی کنم برعکس الانه که احساس ضعف و سرخوردگی دارم از جنبه‌هایی؛ واقعتش لیسانس هیچ چیز به من اضافه نکرد حتا مدرکی که دانشکده صادر کرده، من حتا ارزشی برای نمره و امتحاناتش نمی‌دادم این طبیعت همیشگیم بوده. چون مسئلۀ من و آنی که دنبالش بودم چیزی دیگه بوده. آن چیزی که به من اضافه کرد، فهماند و رشد داد، خود این پنچ سال بود، تنهایی و فهمیدن، نه لیسانس. برای همین یه ترم‌هایی مغرضانه واحدهای درسی کمتری می‌گرفتم تا کش بیاد.

بفهم بعد بمیر

دیگه کم‌کم مسئلۀ چگونه موفق‌شدن در درس مثل دین شد یعنی دیگه نخواستم برای دین داشتن دین رو بفهمم وقتی دین رو فهمیدم که از دستش داده بودم و این همه دین بود برای من. درس هم اینطور شد اول خواستم در کنکور موفق بشم بعد خواستم در کتاب خواندن و درس موفق بشم این مسئله در نهایت با حلش باعث شد بفهمم نه موفق بشم، فهمیدن راه حل یعنی گذشتن از آن نه بدست آوردنش. اتفاقی که برای دین افتاد، برای درس‌خواندن افتاد. این همان چیزی بود که می‌خواستم: زندگی رو، من همیشه می‌گفتم این زندگیه که برای من مهمه نه دانشگاه و مدرک و هر چیزی دیگه. شعار من این بود: «بفهم بعد بمیر». فهم برام ارجح از هر چیزی بود که با بدست آوردنش می‌دونستم دیگه آروم شدم.

اما طبق چیزی که گفتم همیشه چیزهایی با هم تداخل دارند من در عین حال باید می‌رفتم تا برسم. باید فراتر از خونه و خونواده می‌رفتم. باید سرنوشت و تقدیرم رو از پدر و مادری با سواد پنجم ابتدائی که از مناسبات اجتماعی چیزی نمی‌دونستند جدا می‌کردم. بله، من ممکنه به این برسم که بذر تغییراتِ متفاوت بودنم رو از همین خونواده (منظورم پدر و مادر) گرفتم اما به‌بقین با نهایت درد خودم خودم رو ساختم از تمام جهات، برای همین فقط از جهت مالی و پولی که میتونه و می‌تونست خیلی اعتماد به‌نفس بهم بده کامل نشدم. چون فکر و روحم درگیر موضوعاتی دیگه بود. و من بارها فهمیدم داشته‌هایی رو که این سال‌ها با فهمیدن ساختم هرگز هرگز با پسر/دختری که الان هم‌سن منه دکتری داره و خونه مجردی داره یعنی مال و پول و لباس داره معاوضه نمی‌کنم، او در این سال‌ها دنبال چیزی بود من چیزی دیگر. او به مال من نیاز داره من به مال او. ممکنه او بخواد من آنچه رو فهمیدم بهش بگم و بدم تا مالش رو به‌من بده اما من حاضر نیستم چیزی رو که همه این سال‌ها براش جوونی و شور و نشاط و عمرمو گذاشتم بدم و کنار او بایستم. هرکدوم از این چیزها هم دیگه قسمتی از وجود ماست او مالش من هم مفهوم‌هام.

اگر من برای شما انسان متشخص یا دوست‌داشتنی یا چیزی مثل این هستم باید بگم که من اصلاً چنین شخصی نبودم. آدمی نفهم بودم که نه خودم رو می‌تونستم بفهمم نه جامعه می‌دونستم چیه. سید علی سیدی سال دوم دبستان از تهران با خانوادش اومده بود شهر ما. چون خونه‌هامون یک خیابون فاصله داشت رفت و برگشت رو به دبستان چهار سال باهم بودیم. اول راهنمایی علی رفت سمپاد من رفتم دولتی. یکبار سال چهارم دبستان موقع برگشتن به خونه پسری بزرگ‌تر از ما از کنارمون رد شد من باهاش خشرویی کردم او گستاخ شد و یه‌کم خاک که توی مشتش بود ریخت تو پیرهنم. علی همینطور که سرش پائین بود گفت نباید اینطور باشی. علی با اینکه سنی نداشت ولی چون از خونواده سطح بالایی بود از خونواده‌ش چیزهایی یاد گرفته بود که من اصلاً نمی‌دونستم. برعکس تحت تاثیر پدر و خونواده رفتارهای بد مثل بی‌احترامی و سبکی و نادونی یادگرفته بودم یا اصلاً هیچ نمی‌دونستم. اما علی رفتار سنگینی داشت و به‌جاش می‌دونست با کی خوش‌وبش کنه و کجا شوخ باشه فهمیده بود فهمیده. از همون سن بود که عمیقاً به پسرها علاقمند شدم با شخصیت علی. علی خودشم صورت زیبایی داشت سفید و گرد بود و کمی تپل. خیلی گذشت خیلی درون خودم فرو رفتم منزوی شدم، افسرده شدم تا خودمو تربیت کنم، تا از دین که خیلی توی خونه پدرم پررنگ بود رها بشم. خودمو مستحق بدترین سختی‌ها و دردها می‌دونستم تا تربیت بشم و درست بشم و راه رو و خودم رو پیدا کنم، تا بفهمم چیزهایی که آزارم می‌دادند.

موضوعات مرتبط:
فهمیدن
فهمیدن — بخش دوم

فهمیدن — بخش دوم

می‌دونی بزرگ‌شدن با من چی کرد؟ خیلی دقیق و محتاط کرد این یعنی شور و ریسک و مخصوصاً عملگرایی رو شدیداً ازم گرفت. گاهی یاد سال‌های ۲۰ تا ۲۳سالگی ۱۹ تا ۲۱سالگی می‌کنم ولی خودم می‌دونم چه روزهای بدی بودند و چقدر با برادرهای بزرگم درگیر بودم با خانواده درگیر بودم و رفتارها و نفهمیشون آزارم میداد این‌ها از تبعات بزرگ‌شدن برای من بود که گریزی ازشون نبود. آن روزها رو نمی‌خواستم و می‌خواستم هر چه زودتر بگذره و تناقضات و افکار توی سرم که اصلاً آمادگی مواجهه باهاشون رو نداشتم رهام کنند درسته الان هم فردای آن روز نیست و فقط چیزهایی برام روشن شد اما چیزهایی رو هم از دست دادم مثل همون ریسک و شور و اکتیو بودن رو که کم چیزی نبودند چیزهایی که تیکه‌ای از من بودند و حالا کنده شده‌اند. واضحه که زندگی لازمه‌اش همان چیزهایی بود که از دست دادم به قیمت بدست آوردن چیزهایی که الان دارم. می‌دونید وقتی از چیزهایی که دارم حرف می‌زنم منظورم معنویات است. اما همون چیزهایی که هزینه کردم لازمه‌های زندگی بودند.

آری آری زندگی زیباست،
زندگی آتشگه‌ای دیرنده پا برجاست؛
گر بیفروزیش، رقص شعله‌اش در هر کران پیداست
ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست.

— سیاوش کسرایی

حساب کردم ۱۹سالگی ۱۸سالگی تیرماه کنکور اولم رو داده‌ام (ریاضی)، ۲۰سالگی ۱۹سالگی کنکور دوم رو دادم (تجربی) که وارد دانشگاه پیام نور شدم. این رو یادمه اسفند ۹۳ شروع به خوندون کارشناسی فقه و حقوق کردم پس ۲۱ سالگی از پیام نور انصراف داده‌ام. اوه! من الان حساب کردم پس شهریور۹۳ سنی نداشتم ۲۱سال؛ چون متولد نیمۀ دوم سال بهمن‌ماهم. اینقدر سرم پر از فکر بوده اصلاْ نفهمیده‌ام چقدر بچه بودم وقتی از پیام نور انصراف دادم و رفتم سربازی. تا حالا فکر می‌کردم شهریور ۲۳ساله بودم که اسفند با ۲۴سالگی وارد دانشکده اصول دین شدم که می‌بینم، نه! ولی مطمئنم ۲ سال پیام نور خوندم که هر ترم مشروط شدم و انصراف دادم. کاش میشد تاریخ دقیق رو از جایی بیرون کشید اگر درست حساب کرده باشم، من که متولد نیمۀ دوم سال ماه بهمنم؛ ۱۸سالگی سال ۹۰، سال اول کنکورم بوده که ریاضی شرکت کردم. سال ۹۱ تیرماه، ۱۹سالگی سال دوم کنکورم بوده که تجربی شرکت کردم و مهرماهش پیام نور ثبت نام کردم. چهار ترم مشروطی اندازه یک کاردانی میشه شهریور ۹۳، ۲۱سالگی.

درسته اگر اینجور باشه که حساب کردم پس خیلی بچه بودم وقتی از پیام نور انصراف دادم. اسفند ۹۳، ۲۲ساله بوده‌ام تا اسفند ۹۸ که ۲۷سالمه. وای! وای! وای! این یعنی از اسفند ۹۳ که ۲۲ساله بودم تا اسفند ۹۸ که ۲۷ساله چقدر طولانی و دیر و سخت بهم گذشته و احتمالاً خیلی بیهوده! اصلاً حواسم نبوده که همه این سال‌های بیهوده و سخت اینقدر طولانی گذشته، وای وای وای بیشتر سال‌های جوونیم رو این لیسانس اصول دین سوزونده ۲۲سالگی(اسفند) تا ۲۶سالگی(شهریور). عددهایی رو که خط زدم برای اینکه حین نوشتن محاسبه می‌کردم. ۲۱سالگی کجا ۲۷سالگی کجا وای خدایا.

دو پاراگراف قبلی خیلی وقتمو گرفتند. از موضوع پست دور شدم. ولی هنوزم باورم نمیشه نسبت سال‌هایی که ساده و سخت بهم گذشته. پس من چیکار کردم ۲۲سالگی تا ۲۷سالگی رو چرا اینقدر زیاد؟ چرا اینقدر طولانی و دیر و سخت بهم گذشته. فاصله‌ش خیلیه. وای شوکه شدم که اینقدر درجا زدم. پس تغییر حالت‌های این سال‌هام بی‌دلیل نبوده حساب سال و ماه از دستم رفته بوده. یک دهه از عمرم توی هیچ گذشته. توی لاطائلات دانشگاه، فقه و حقوق. نه اونم چیزی که منو بالا کشیده باشه اینه که روند ناراحتی و غم و افسردگی و عزلتم رو امتداد داده. هم‌سن‌ و سال‌هام الان دانشجوی دکتری هستند اگر درس خوندند عادی مثل آدم، نه مثل من. اگر هم نخوندند مثل محسن بعد از ۱۰ ماه سربازی و کار و پول الان دانشجوی ارشد. چه غلطی کردم؟ چه غلطی کردم؟ چه غلطی کردم تا حالا؟ ۲۲سالگی کجا ۲۷سالگی کجا.

بذارید حرف‌های اصلیمو بزنم. خیلی دور شدم. می‌بینید کجا بودم کجا هستم؟ الان داره معلوم میشه چرا نتونستم پسر باشم. این همه فاصله یک دهه از عمرم رو قشنگ‌ترین و پورشورترین سال‌های زندگیمو که باید بچگی می‌کردم و عشق‌بازی و ولخرجی و عشق و حال و پول و کار با دختری که دوست داشتم همش سوخته. چطور ممکنه همچین کسی پسر باشه، پسر بمونه. من خودمو باختم. قبول کردم نمیشه. قبول کردم نمیشه مرد باشم. بدم اومده از خودم دارم خودمو انکار می‌کنم. فاطمه طفلک گاهی با تلگرام باهام ارتباط داشت می‌گفت: «حاضرم هزار بار قسم بخورم تو آدم جذابی هستی» گفت: «تو خیلی پسر خاص و جذابی هستی». این سال‌ها مجازی برای من پر از این حرف‌ها بود از هر نوع آدمی کسایی که دهنشون به تعریفم باز می‌شد. اما من خیلی فاصله گرفتم از این پسر. چون نخواستمش. می‌خواستم جنسیتمو توی قالب‌هایی که دوست دارم بریزم و این به سال‌های قبل برمی‌گشت. اشتباه رفتم؟ خودمو باختم؟ ول کردم؟ نمی‌دونم کاش انقدر مطمئن بودم و شجاع و نترس که می‌گفتم آره، اشتباه رفتم. چرا؟ نمی‌دونم. چرا؟ چون پول و کار و شغل و موقعیت مناسب دانشگاهی و اجتماعی که اعتماد بنفس من بودند نداشتم. نتونستم بدست بیارم. کاش فاطمه چت تلگرامش رو پاک نمی‌کرد و برمی‌گشتم این حرفهاشو گاهی که می‌خواستم خود قبلیمو ببینم می‌خوندم. یه دوست ساده بود که اصرار هم داشت طفلی باهاش دوست بمونم اما آخرین بار یه کم تند باهاش حرف زدم و دیگه اصلاً پیام نداد.

من باید تائید بشم. با پسر بودنم. با داشته‌هام. برای قاطعیت و تحلیل‌های دقیقم. این چیزیه که من بهش نیاز دارم. اما ازش دور شدم از دستش دادم. چون از پس پسر بودنم برنمی‌یومدم. نتونستم بار پسر بودن رو به‌دوش بکشم. این متناقض نیست؟ اینکه پسری بقول سوین دختر کورد «خیلی ایده‌آل» بار پسر بودن رو زمین بگذاره؟ از چند جنبه نه! چون من با پسر بودن مشکل داشتم. همیشه غالب. همیشه پیروز، همیشه دقیق و باهوش و برجسته که هر مشکلی رو حل میکنه رقیب نداره توی هر جمعی همه چشم‌ها به دهنشه که ببینند چی میگه. غالب فقط از جنبۀ جنسی که خودمو همیشه فوق دخترها می‌دیدم و آن ها هم این رو می‌خواستند و دوست داشتند اما من می‌گفتم این اشتباهه که دخترها اینقدر به‌من میل داشته باشند. از جنبۀ دیگه اینکه من در واقعیت عقب کشیدم چون درس‌خوندن و فهمیدن با این پسر همه‌چی تمام که در واقعیت همیشه شکست می‌خوره و پول و شرایط و موقعیت نداره منافات داشت. او که فقط در کلام و روح بزرگی که داشت در هر بحثی موفق و عین یک مرد ۴۰ساله پخته و دنیادیده بود در واقعیت حتا از پدر و مادرش نمی‌تونست مستقل بشه. چون همیشه یه چیزهایی تداخل دارند برای او هم درس‌خوندن که می‌گفت تا نفهمیدمش ازش عبور نمی‌کنم چون می‌دونم دوباره سراغم میاد همانطور که سه ماه سربازی بقول همدوره‌ای‌هام یول، مریض، فکری و مثل این القاب بودم چون معضل و مسئلۀ درس برام حل نشده بود. البته کنار این‌ها لقب تیمسار هم بخاطر پرستیژ بود ولی وسط خندیدن‌هاشون بهم. چرا؟ چون من همیشه خودمو دست پائین می‌گیرم و تا لازم نباشه خودمو نشون نمی‌دم حتا اگر بخندن بهم چون از درونم خبر ندارند از چیزهایی که دارم معنویاتی که با خودم دارم اما نشون نمیدم همون فکر و تحلیلی که دختر کوردی رو تحریک میکنه بگه: تو خیلی ایده‌آلی. این انسان درون من تا نخوام بروز نمیدم و وقتی بروز ندم میشم همون یولی که سربازها بهم می‌گفتند و بهم می‌خندیدند.

پانوشت: من در دختران زیبای زیادی متکثرم و  یک نفر نیستم. این جمله ربطی به نوشته‌های بالا نداره اما اول این پست با دیدن عکس‌هایی که برای خودم انتخاب می‌کنم نوشتمش و نخواستم پاکش کنم و می‌خوام حتماً بفرستمش.

موضوعات مرتبط:
فهمیدن
فهمیدن — بخش سوم

فهمیدن

The most enjoyable work in the world? Understanding NOt learning, Understanding.

مسئلۀ فهمیدن مهمترین موضوعی است که اینجا باید ازش حرف بزنم. چیزی که همۀ زندگی من رو متاثر کرده بوده. نه فهمیدنِ فهمیدن، فقط فهمیدن. فهمیدنِ فهمیدن موضوعی جانبی بود که سراغم اومد. فهمیدن برای من سر موضوعاتی بود که باعث آزارم می‌شد و فکر می‌کنم فهمیدن فقط اینطور بوجود میاد. فهمیدن یک موضوع تجربی است نه آموزشی و به ذات شخص برمی‌گرده و علتی نداره. دانستن اینکه چرا یکی موضوعی رو فهمیده یکی نه، یا بی‌معنیه یا دنبالش بودن مهم نیست.

من یک وسواس یا سماجتی که همیشه در زندگی داشتم این بود که باید موضوعی رو که در زندگیم باهاش درگیر بودم می‌فهمیدمش یعنی حلش می‌کردم برای خودم تا یکبار برای همیشه ازش بگذرم. اولین موضوع دین بود بعدش درس‌خوندن. همزمان با فهمیدن این دو موضوع خیلی چیزها رو فهمیدم چیزهایی که بعدها در کتاب و آثار فیلسوفان خوندمشون یا کلاً در جهان بیرون خودم که یا در گذشته کشف شده یا الان وجود داره. دین موضوعی بود که در زندگی خیلی آزارم می‌داد خیلی. من هم چون بدلیل وسواس روحی یا سماجت هیچ‌وقت چیزی رو رها نمی‌کنم یا نمی‌تونم فراموشش کنم تا حلش نکردم، مثل هر مسئلۀ دیگه‌ای نمی‌تونستم از کنار دین رد بشم. سال‌های نوجوونی عمیقاً در تنهایی باهاش زندگی‌ کردم و باهاش درگیر بودم بدون ارتباط داشتن با محیط. حل مسئله باعث میشد ازش عبور کنم و موضوعی بی‌اهمیت بشه برام مثل کسی که در اتاق پیش من نشسته و حسی بهش ندارم انگار کسی پیشم نیست. نه حس بد و تنفری بهش دارم نه حس خوبی. این فرایند برای دین در مسیر زندگی برای من از سال دوم راهنمایی (۱۳ سالگی) تا سال دوم (ترم پنجم یا ششم) کارشناسی (۲۶سالگی) طول کشید تا کامل ازش جدا بشم. بعضی سال‌ها شدید و پررنگ بود بعضی سال‌ها کم‌رنگ. سالی که کنکور داشتم یا دقیق‌تر از اواخر سوم دبیرستان (۱۷سالگی) که به سال پیش‌دانشگاهی (سال چهارم دبیرستان) نزدیک می‌شدم این درگیری من خیلی داشت شدید می‌شد چون واقعیت‌های زندگی که تا پیش از این ازشون بی‌خبر بودم در حال نشون دادن خودشون بودند. احساس وحشتناک اینکه واقعیت و دنیا و حقیقت چیز دیگه‌ایه و من خیلی عقب هستم از دیگران، از خود واقعیم و عقب‌ماندگی اطرافیان (خانواده) هم مزید بر اذیت شدنم می‌شد.

خیلی چیزها در زندگی منو اذیت کردند. برای همین بعضی بهم می‌گند تو خیلی حساسی حتا یکبار نیلوفر دوستی که چند ماه مجازی باهم دوست بودیم گفت تو از دخترها هم حساس‌تری حتا از من. مهم‌ترین یا شاید تنهاترین دلیل اذیت شدنم خانواده بود که من متفاوت باهاشون فکر می‌کردم بیشتر برادرهای بزرگم ولی در مجموع همشون، انگار یه تیکه بودم که از آسمون افتاده بودم اما از خونه هم نمی‌تونستم فراتر برم تا خودمو اثبات کنم. دلیلش چی بود؟ احتمالاً فقر پدر. که خانواده پرجمعیتی (۷نفره) بدون هیچ سرمایه و دارایی تشکیل داده بود(سال ۱۳۵۷). ولی بلاهت برادر و خواهرهام دیگه ربطی به فقر مالی نداشت. اما رفتار خام و بچگانه پدر و مادر که نمیشه دلیلش رو تحصیل‌نکردگی گداشت تاثیر زیادی داشت. من این‌ها رو راحت می‌نویسم و مهم نیست واقعاً کسی بعدا جایی ازشون سوء استفاده کنه. چون نمی‌تونه. این اطلاعات هم تا وقتی از نزدیک با من رابطه‌ای نداشتید بدرتون نمی‌خوره. من ۲۳ دی ۹۸ پادکستی با یک بلاگر فارسی داشتم که اطلاعات شخصی زیادی از خودم برای اولین بار بشکل صوت روی محیط عمومی نت منتشر کردم. اطلاعاتی حتماً بدرد نخور برای دیگران اما خلاصه‌ای از سال‌های مهمی از زندگیم تا پایان ۲۶سالگی. چند شب پیش که به خواهر درباره این صوت حرف زدم. گفت: «سجاد ما آبرو داریم … آقا و مامانی این آبرو رو الکی جمع نکردند». حرف‌هایی مثل این نه دقیقاً این‌ها و من نمی‌تونستم نخندم. چرا می‌خندیدم؟ چون من عین اینکه آدم خیلی خیلی وسواسی و محتاط در عملم اما خیلی جاها هم فقط عمل می‌کنم و پیامدهاش برام مهم نیست. چون میگم اگر چیز بدی پیش بیاد این قابلیت رو دارم که جلوش رو بگیرم یا مطمئنم که هیچی پیش نمیاد هر چه پیش بیاد در کنترلمه یا حتا اگر آسیبی هم بهم بزنه آنقدر شدید نیست که شکستم بده یا نتونم و نشه جلوش رو بگیرم. بیخود عمر نکردم و به اصطلاح قد نکشیدم و پیچیده نیستم. پیچیدگی‌های من که برای همه معماست اینجا خودشو نشون میده از دیدن و ایمانی میاد که فقط خودم خبر دارم ازش.

پانوشت: این تکمله رو دربارۀ پست قبل بگم؛ منظور سادۀ من که توی این پست اینجا هم کمی اشاره کردم این بود که الان دیگه مثل سابق بنظر میاد لازم نیست کتاب فیلسوفان رو بخونی. یک برنامه‌نویس، کسی که با کامپیوتر بازی (کار) کرده یا یک موزیک‌باز در یک کلمه کسی که در عصر ماست ممکنه حین کار با ابزار تکنولوزیک ناخواسته به خیلی مسائل اخلاقی و متافیزیکی بربخوره که مسئله روز بشر است نه گذشته. جایی یکی به شوخی نوشته بود: می‌دونستید گروه متالیکا هر کدوم یک دکترای فلسفه و دکترای ریاضی و دکترای فیزیک دارند. اینم بگم من در ۲۲سالگی اولین کار متالیکا رو شنیدم اثر معروف: Nothing else is matter.

موضوعات مرتبط:
فهمیدن — بخش دوم
فهمیدن — بخش سوم

امپریسیسم، میان گذشته و آینده

The rate of progress in science nowadays is much too great for such works as Newton’s Principia, or Darwin’s Origin of Species. Before such a book could be completed, it would be out of date. In many ways this is regrettable, for the great books of the past possessed a certain beauty and magnificence which is absent from the fugitive papers of our time, but it is an inevitable consequence of the rapid increase of knowledge, and must therefore be accepted philosophically.

— The Scientific Outlook (1931), p. 56, Bertrand Russell

امروز مقاله‌های واسموس و لورنس رو می‌خوندم. کلمه «جاسوس» برای واسموس برجسته بود. با این سوال که هنوز بعد از نود سال (عصر اطلاعات) باز به این شکل از جاسوس استفاده می‌کنند؟ این سوال بزرگ‌تر برام ایجاد شد که آیا ما باید در عصر خودمان باشیم و برای مثال دیگه نباید بطور کلاسیک روی داستایوفسکی و نیچه و ویتگنشتاین متوقف شد؟ چند روز پیش چیزی شبیه به این متن رو برای خودم یادداشت کردم که الان دیدم نیست؛ این بود: بعد از «مرگ خدا»، بعد از برادران کارامازوف داستایوفسکی، بعد از فلسفه زبان ویتگنشتاین، بعد از طرح «نابغه» توسط واینینگر، بعد از «پایان تاریخ» هگل، ما کجای تاریخ ایستاده‌ایم؟ آیا باید به «پسا»هایی که بعد از فلسفه‌ها و عصرها گذاشته شده اهمیت داد؟ یک جوابش می‌تونه بله باشه که خوب در اینصورت باید دید الان بالاترین حد پیشرفت در بشریت کجاست و موقعیت خودمون (فردی) و جامعه رو نسبت بهش ارزشیابی کنیم. یک جواب می‌تونه نه باشه. یعنی اینکه عصر پس از «مرگ خدا» رو نپذیریم، عصر عقلانیت همۀ دولت‌های اوکشات رو نپذیریم، پایان هنر رو [برخلاف هگل و] موافق با نیچه نپذیریم، پایان تاریخ رو نپذیریم.

The safest general characterization of the European philosophical tradition is that it consists of a series of footnotes to Plato.

The Aims of Education (۱۹۲۹), Alfred Whitehead

ویتگنشتاین در گفتگویی که با دوستش روان‌پزشک موریس دراری داشت، بهش تاکید کرد که افول غرب اشپنگلر رو بخون. دراری به ویتگنشتاین گفت: البته به‌نظر میاد که تو باید با قراردادن تاریخ در پارادایمی موافق نباشی، ویتگنشتاین تائید کرد همینطوره. پس اینطوری میشه گفت که استفاده از ترکیب تمدن بشر هم موهومیه.

متمم: ۲۰/فوریه؛ ۰۵/اسفند:

Hegel remarks somewhere that all great world-historic facts and personages appear, so to speak, twice. He forgot to add: the first time as tragedy, the second time as farce. Caussidière for Danton, Louis Blanc for Robespierre, the Montagne of 1848 to 1851 for the Montagne of 1793 to 1795, the nephew for the uncle. And the same caricature occurs in the circumstances of the second edition of the Eighteenth Brumaire.

The Eighteenth Brumaire of Louis Napoleon (1852), Karl Marx

یادداشت یکم اسفند

از دیشب تا الان حوالی ساعت پنج صبح دربارۀ سجاد می‌نوشتم. بعضی از شما باید بدونید منظورم کیه و خیلی‌هاتون حتماً نمی‌دونید. متن سجاد رو خواستم رمز بذارم شاید بعضی‌هاتون دوست داشتید بخونیدش اما خصوصی منتشرش کردم — نمی‌دونم چرا. بین این پست که می‌خونید و پست پائینی متن مخفی بلندی دربارۀ سجاده که واقعاً دلم خواست بنویسمش. شاید روزی پابلیکش کردم شاید. ولی واقعاً خیلی نیاز داشتم از سجاد با خودم حرف بزنم. برای اینکه شاید روزی این وبلاگ همه‌ش برای سجاد باشه. دیشب به خودم بیرون که بودم می‌گفتم «بلندشو پسر من کمکت می‌کنم [حیف تو، خرابش نکن؛ برگردد به‌حالت خودت]» این از چیزهایی بود که بهم انگیزه داد بنویسمش. شاید روزی عمومیش کردم، شاید. اگر روزی دوباره سجاد زنده شد و بلند شد از جاش و ایستاد و دوید و زندگی کرد بهتر از قبل.